تبليغاتX
حاج احمد متوسليان

حاج احمد متوسليان

غضبِ مقدسِ سردار

 بنام خدا

..

هنگامي كه سعادت يار شد و با او در پاوه همرزم بودم، هرگاه مي‌ديديمش ، لباسهايش بوي دود مي‌داد و اين علتي نداشت جز اينكه هر شب تا صبح بر روي قله‌هاي مرتفع و سرد «مريوان» كنار بچه‌هاي بسيجي دور آتش مي نشست و با آنها گرم مي‌گرفت تا دل سرما را بسوزاند! بيخود نبود كه بچه ها عاشق حاج احمد بودند. حاج احمد كه ما از خشم و غضبش مي‌ترسيديم  و گريزان بوديم، بر قلبهاي بچه‌هاي بسيجي غلبه داشت و محبتش سايه افكنده بود.
سال 1359 در بهداري سپاه مريوان از مشغول كار بودم. چند روزي به مرخصي تهران رفته بودم. نيم ساعتي از برگشتنم نگذشته بود و همراه بچه‌ها دور سفره مشغول صرف ناهار بوديم. لحظه‌اي نگذشته بود كه شهيد «ممقاني» با عجله آمد و خيلي سريع گفت:
ـ بلند شو زود برو حاج احمد باهات كار داره…
با تعجب پرسيدم: «حاج احمد از كجا خبردار شد كه من از مرخصي برگشتم؟»
ممقاني اظهار بي‌اطلاعي كرد و گفت: «من نمي‌دونم، فقط به من گفت صدات كنم.»
سريع و با عجله بلند شدم و رفتم داخل بخش بيمارستان. حساب خشم و غضب حاجي را داشتم و مي دانستم كه حاجي بيخودي عصباني نمي‌شود. حاجي را ديدم كه غضبناك جلوي بخش منتظرم ايستاده بود. به هر جرأتي كه بود جلو رفتم و سلام كردم. اصلاً جواب سلامم را نداد. خيلي تند، مثل پدري كه دست بچه‌اي را كه خطايي از او سرزده مي‌گيرد و او را مي‌كشد به طرف محل كار خطايش، دستم را گرفت و كشان كشان برد داخل يكي از اتاقها، جوان مجروحي را نشان داد كه روي تخت خوابيده بود. با غيظ گفت:
ـ به دستهاي اين جوان مجروح نگاه كن.
دستهاي مجروح را كه آستينهايش پاره و خوني بود از نظر گذراندم، خيلي ناجور خون ريخته بود و دستهايش سرخ و سياه شده بود . حاج احمد رو به بسيجي مجروح كرد و گفت:
ـ چند روزه كه اينجا بستري هستي؟
مجروح گفت: «حدود يك هفته». حاجي پرسيد: «چرا دستهايت خوني است؟» جوان گفت: « خب تير خوردم، خوني شده.» حاجي با همان عصبانيت پرسيد: «كسي دستهايت را نشسته؟» مجروح گفت: «نه».
حاج احمد با همان غيظ به مجروح گفت: چرا خودت دستهاتو نشستي؟» او گفت: «خب نمي‌تونستم راه برم، برام سخته.» حاجي گفت: «از كسي نخواستي كه دستهايت رو بشوره؟» مجروح گفت : «چرا، چند بار به پرستارها گفتم ولي كسي به حرف و خواسته ‌ام توجهي نكرد» در نهايت حاجي از او پرسيد: «از اين بيمارستان راضي هستي؟» كه بسيجي مجروح گفت: «نه! خيلي اذيتم مي‌كنند….. با همين دستهاي خوني غذا خوردم و…»
حرفهاي مجروح، مثل پتك بر سرم فرود مي‌آمد. حاج احمد با چشماني سرخ از خشم رو به من كرد و گفت: « چرا وضع اينجا اين جوري است؟» گفتم: «آخه برادر احمد، من يك ساعت نمي‌شه كه از مرخصي اومدم.» اين حرف عصبانيت او را بيشتر كرد و غريد:
تو يك ساعته كه از مرخصي خونه‌تون اومدي و به اين بخش سر نزدي و قبل از سرزدن به مجروحها رفتي پاي غذا خوردنت؟…
در همان حال چنگالي را كه روي ميز بود برداشت و به طرفم پرت كرد و من خيلي سريع گريختم.
داد و فرياد حاجي بالا گرفت. به او گفتم اجازه بدهد كه من توضيح بدهم. يك ربعي كه از قضيه گذشت، نشست گوشه‌اي و شروع كرد به گريستن. مي‌دانستم هميشه  اين گونه بود. او كه در جنگ و رويارويي با دشمن از هيچ چيز نمي‌ترسيد و باكي نداشت، در برابر ناراحتي بچه بسيجي‌ها زار زار مي‌گريست و مثل پدري دلسوز مي‌سوخت. با هق هق گريه گفت:
ـ آخه تو خجالت نمي‌كشي؟ بچه‌ها با اين عشق و علاقه اينجا بجنگند بعد مجروح بشن و بيان توي اين بيمارستان بخوابند اون وقت شما به اين راحتي كوتاهي كنيد؟
گفتم: «آخه حاجي، اينجا توي بيمارستان، سلسله مراتب داره…» هنوز حرفم تمام نشده بود كه حاجي سرم فرياد زد:
ـ اين سلسله مراتب بخوره توي سرت. سلسله مراتب كه نمي‌تونه به يه مجروح، خوب برسه به چه درد مي‌خوره؟
با همان خشم از در بيمارستان خارج شد و رفت. خيلي ناراحت شدم، نمي‌دانستم چطوري مسئله را حل كنم.
شب، حاج احمد مرا خواست. پهلويش كه رفتم با گريه مرا در آغوش كشيد و از اينكه آن طوري برخورد كرده بود عذر خواست، بدجوري حالم را گرفت. چون تقصير از ما بود. با گريه گفت:
ـ به خدا دلم براي بچه‌هاي بسيجي مي سوزه، پدر و مادرشان با يك اميد و آرزويي اينها را بزرگ كرده‌اند و به اين راحتي براي رضاي خدا از آنها دل كنده‌اند و فرستاده‌اند اينجا، اون وقت ما درباره رسيدگي به وضعشان كوتاهي مي‌كنيم.


* مجتبي عسگري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:6  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

روحیه ی خدمتگزاری

بنام خدا

..

« مجتبي عسگري » از همرزمان حاج احمد متوسليان ، درباره روحيه خدمتگزاري او مي گويد :
در طي يكي دوسالي كه با حاج احمد بودم ، از ايشان نديدم ه خواسته باشد از پست و مقام خود به نفع شخصي خودش استفاده كند . به هر حال فرمانده سپاه شهر مريوان بود و اين مسئوليت هم از نظر مراتب نظامي و دنيوي كم نبود .


در مريوان يا پاوه كه بوديم ، كارهاي روزمره از جمله نظافت سنگر و اتاقها و يا شستن ظروف غذا را بر طبق فهرستي كه نوشته بوديم انجام مي داديم . يعني از اول ماه تا آخر آن ، هر روز نوبت يكي از بچه ها بود كه به اين كارها رسيدگي كرده و انجام دهد .
يكي از روزها نوبت حاج احمد بود . عليرغم آنكه ما دلمان نمي خواست او اين كارها را بكند ، اما او به شدت مقيد بود كه روزي كه نوبتش مي رسد ، حتي اگر جلسه هم داشت ، اين امورات را انجام دهد . اتاقها را جارو مي كرد و ظرفها را سر وقت مي شست . منظم ترين فرد در آن گروه كه همه كارها را به خوبي و دقت و نظم انجام مي داد ، حاجي بود .
خيلي وقتها پيش مي آمد كه ما به دليل تنبلي يا هر علتي اين كارها را انجام نمي داديم . ولي اگر از دوستان حاج احمد سوال كنيد ، يك مورد نمي توانيد پيدا كنيد كه او موقعي كه نوبتش بود و بايستي كارها را انجام دهد ، از زير كار در برود . به اين شدت منظم بود .

* مجتبی عسگری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:4  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

قمقمه

 

یعنی چی قمقمه نداریم ؟ مگه بیست لیتری بهتون نداده اند ؟ مگه بند و بست حمل کوله ای نداره ؟

این می شه قمقمه جمعی . قمقمه از تجهیزات انفرادی تونن حذف می شه .

انفرادی رو هم رفتیم تامین کنیم . جایی نیست که داشته باشند و بگیریم .

 گفتند : مگه امام حسین ع توی صحرای کربلا قمقمه داشت که جنگید ؟

 حالا ما رفتیم این بیست لیتری ها رو تهیه کردیم . بسازید تا ببینیم چی می شه .

ه...ی حاج احمد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 12:38  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

بنام خدا

 

خیلی ها گفتن طوفانیش کنین وبلاگ رو

منتظر پیشنهادات همه هستم

خیلی ها ایراد گرفتن که چرا آروم نشستی

چرا ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:1  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

به اميد روزی که او می آيد و همه آسمانهای ابری با تجلی رخش آفتابی شوند.

امروز خاطره ای به نقل از يکی از همرزمان جاويد الاثر حاج احمد متوسليان

 را می خواهم بنويسم؛

((در اولین روزهای آمدنم به سپاه مريوان بود که همراه برادر حاج احمد و

 چند نفر از بچه ها به گرمابه عمومی رفتيم

توی رختکن همه لباسهايمان را در آورديم؛به جز برادر احمد که داشت

با مسئول حمام صحبت می کرد.هر چه اصرار کرديم او هم لباسش را در

بياورد و بيايد،طفره می رفت......

ما که از حمام خارج شديم ،ديديم لباس هايش را به سرعت می پوشد

و سرش را خشک می کند.اصلا نفهميدم کی وارد حمام شده بود

و کی بيرون رفته بود.اين موضوع شده بود برای ما معما؟.......

تا اينکه يک بار که بنا شد به حمام برويم،من يکمی پشت در پا سست کردم.

بچه ها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه از لای رختکن ديدم

حاج احمد به سرعت مشغول در آوردن لباسهايش شده.......

يا امام زمان!!!!!!!

هيچ وقت آنچه را که ديدم فراموش نمی کنم.تمام بدنش پر از آثار شکنجه و

شکستگی و جراحت و سوختگی و...بود.........

تا متوجه حضور من شد با لحن گله مندی گفت:برادر شما اينجا چه کار می کنيد ..

کار خوبی نکرديد.آنچه ديدی بين خودمان بماند.باشد!؟

اشکهايم جاری شد نمی دانستم چه بگويم......

اما به اصرار او قول دادم ديده ها را ناديده بگيرم.....

تا اينکه بعد از مفقود شدنش طاقت نياوردم و انرا بر زبان آوردم تا همه بدانند

او چه بزرگ مردی بود.))

آری حاج احمد که بود و چه کرد ؟؟؟.

اين سردار بزرگ که سالهای سال را در زندان های ساواک به سر برد

 و حتی گوشه ای از شکنجه هايش را هم به زبان نياورد و دلاوری که در

 جبهه ها حتی شده با عصا در صحنه حاضر می شد و عملياتها را اداره می کرد

 و سرانجام نيز نتوانست مظلوميت مردم لبنان را زير چنگال صهيونيسم تحمل کند

 و به ياری سپاه مسلمين در آنجا شتافت و در نهايت اين کبوتر آزاده به دست

 ديوصفتان اسرائيلی دستگير شد و از سرنوشت او خبری بازگو نشد.

بزرگ مردان هميشه جاويدند.

با تشکر ازوبلاگ چفیه یعنی عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 15:36  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

بر قازه

 

بسم رب المخلصين

 

... محسن وزوایی فرمانده گردان حبيب بن مظاهر خبر فتح منطقه برقازه و کوبيدن پرچم

تیپ ۲۷ محمد رسول الله بر قرارگاه تاکتيکی سپاه چهارم دشمن را از طريق بی سيم به

 حاج احمد متوسليان اعلام کرد :

وزوايی :احمد .احمد .وزوايی

حاج احمد : وزوايی بگو احمد هستم احمد

وزوايی : احمد جان صدای الله اکبر را می شنوی ؟ کار برقازه تمام شد شنيدی؟

صدای الله اکبر بچه ها را می شنوی ؟ الله اکبر.

حاج احمد : محسن محسن تکرار کن تکرار کن

وزوايی: احمد جان برقازه تمام شد . کارش تمام شد . بچه ها دارند توی مقر اينها ..

حاج احمد : آقا محسن زنده باشي.  برادر جان زنده باشی .

وزوايی : شما سفارش ديگری نداری ؟

حاج احمد : ببين محسن . سريع آنجا را پاکسازی کنيد . سريع .

به بچه های خودتان هم آرايش بدهيد ... اصلا من الان می آيم آنجا . موفق باشيد .

خدا نگهدارتان تمام .

نقل از کتاب : همپای صاعقه - ص ۳۵۲

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:14  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

جنگيدن در غرب

 

بسم رب الشهدا

... وقتی صحبت از جنگيدن در غرب می شود صحبت از جنگيدن در عمق دره هايی است که

بر سطح آنها برفی به ارتفاع نه متر نشسته ؛ صحبت از جنگيدن بر فراز

 قله هايی به ارتفاع دو تا سه هزار متر

 است . جايی که انسان ايستاده يخ می بندد و حتی امکان تحمل ده دقيقه

 نگهبانی در آنجا سخت است اما به

شکرانه ی خدا با وجود تمامی سختی ها برادر های من تا به امروز مقاومت کرده اند .

 درباره ی حماسه ی

مقاومت مظلومانه ی اين عزيزان خوب است در همين جا به

عنوان نمونه عرض کنم . در جريان تصرف قله ی

سوق الجيشی و مرتفع تته در شب چهارم عيد  سال جاری ۱۳۶۰

درست در زمانی که دشمن  فکرش را هم نمی

 کرد در منطقه ای کوهستانی و سردسير که ارتفاع برف روی زمين گاه تا

۱۱ متر هم می رسيد نيرويی بتواند

ارتفاعات را بگيرد و بر روی آن قله ی يخ زده دوام بياورد ما وارد عمل شديم .

برادر های من با توکل به خدا

حمله کردند و قله ی تته آزاد شد . با توجه به اينکه قله مه آلود بود و

 هليکوپتر برای تامين تدارکات قادر نبود به

بالای قله برود برادر های من روی قله فاقد کمترين امکانات بودند .

نه چادری داشتند و نه حتی کيسه خوابی؛

حتی غذايی هم به آنها نمی رسيد . با اين وجود بر روی آن قله که به

 محاصره ی نيروهای مشترک کماندويی

 سپاه يکم عراق و عناصر ضد انقلاب بود تا پای جان مقاومت کردند و

 به يمن همين مقاومت مظلومانه قله تته

 تثبيت شد . در اين حمله ما پانزده نفر شهيد داديم . از اين تعداد فقط

چهار نفر با اصابت گلوله ی دشمن به

شهادت رسيدند . يازده نفر ديگر بر اثر شدت برودت هوا سرمازدگی

و لغزندگی سطح يخزده ی قله تته از

 بالای ارتفاع سقوط کردند و بر اثر اصابت به صخره های دره ها

 پيکرهای پاک آنها پاره پاره شد . مقاومت

برادران ما در جبهه های غرب تا به امروز به اين قرار بوده .

 در حال حاضر مريوان تنها جبهه ای است که

رزمندگان آن در داخل خاک دشمن می جنگند و وقتی که

آتش توپخانه های ما به پايگاههای سپاه يکم ارتش

 عراق در آن سوی مرز اصابت می کند ما شاهد شادی و هلهله ی مردم

 مظلوم کردستان عراق هستيم .

 

سخنرانی سرلشگر پاسدار احمد متوسليان در

دومين سمينار سراسری  فرماندهان سپاه کشور

پادگان غدير اصفهان - فروردين ۱۳۶۰

********

گر مرد رهی ميان خون بايد رفت

وز پای فتاده سرنگون بايد رفت

تو پای به راه در نه و هيچ مپرس

خود راه بگويدت که چون بايد رفت

*********

 *** حاج احمد چشمان ترمان منتظرت می مانند... برگرد ***  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:13  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

فتح المبين

 

بسم تعالی

در مرحله ی اول عمليات فتح المبين *قرار گاه عملياتی قدس*

متشکل از تیپ ۱۴ امام حسين (ع) ؛ و تیپ ۸۴ خرم آباد ارتش ؛ موفق

نشده بود که يکی از اهداف خود يعنی امام زاده عباس را بگيرد .

ادامه ی اشغال امامزاده عباس توسط دشمن ؛ موقعيت حساسی را بوجود آورده بود .

چرا که فرماندهی سپاه ۴ عراق به راحتی می توانست از طريق معابر

مواصلاتی ارتفاعات تينه تانک های لشگر۱۰ زرهی خودش را وارد عمل کند

و عليه نيروهای ما يک رشته آتش سنگين را به مرحله ی اجرا در بياورد .

بر همين اساس بود که وقتی بعد از مرحله ی اول عمليات به قرارگاه تاکتيکی

 مشترک سپاه و ارتش رفتيم در جلسه ای که با حضور همه ی فرماندهان

واحد های ارتش و سپاه برگزار شده بود برادر محسن رضايی به من گفت :

*شما بايد روی محور امامزاده عباس عمل کنيد هرچند که می دانيم

اين منطقه جزو اهداف محول شده به قرارگاه عملياتی شما <قرارگاه نصر>

هم نيست .*حتی برادر محسن من را از جلسه بيرون آورد و گفت :

* برادر احمد! به هر حال کاری است که شده و ما اين مطلب را توی جلسه گفتيم

فقط بدانيد اصل اين است که بايد کاری کنيم تا اين عمليات با شکست مواجه

نشودمطمئن باشيد که اگر دز اين مقطع عمليات شکست بخورد کل قضيه ی ادامه ی

آن می رود تا هشت نه ماه آينده تا بشود دوباره آمد و در اينجا کار کرد . *

روی همين اصل ما مجبور شديم که به هدف قرارگاه عملياتی قدس يعنی منطقه ی

امامزاده عباس هم حمله کنيم تا يا آنرا به تصرف در آوريم ؛ يا حداقل منطقه را تامين

کنيم .

  گوشه ای از مصاحبه ی حاج احمد متوسليان 

از نوار مصاحبه ی راوی قرارگاه فرعی

 نصر ۲ در پايان نبرد فتح المبين

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:13  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

تیپ

 

بسم تعالی

 

...در واقع تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) با شيوه ای خاص موفق شد در

عمليات فتح المبين به اهداف خودش دسترسی پيدا کند . يکی از کارهای مهمی که

 بعد ها در طول جنگ برای ساير يگان های نيروهای مسلح حکم تجربه ای مفيد

را پيدا کرد. نفوذ در عمق مواضع دشمن و انهدام مقرهای فرماندهی و تصرف توپخانه

ی دشمن آن هم به طور همزمان با آغاز تک گسترده ی نيروهای خودی .

اين يک کار بسيار بزرگ و يک ابتکار بزرگ بود که در جريان عمليات فتح المبين توسط

حاج احمد متوسليان ابداع شد و انجام گرفت.

 

         سرتیپ پاسدار عزيز جعفری فرمانده ی نيروی زمينی سپاه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:11  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

يار از کلام يار

 

 

صلوات و سلام خداوند به ارواح طيبيه ی شهيدان

 و بر رزمنده ی با اخلاص بی نشان حاج احمد متوسليان  

 

سيد علی خامنه ای   

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:9  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

بنی صدر ملعون و کردستان

 

بسم رب

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت اول

حاج همت، دو ماه قبل از آغاز تهاجم ارتش عراق، طي گفت و گويي با خبرنگار مجلة پيام انقلاب، در تيرماه 1359 گفته بود:
«000كليد حل مشكلات كلي كردستان، در دست آقاي بني‌صدر است. همان‌طور كه پاسداران به آقاي بني‌صدر پيشنهاد كرده‌اند، دولت بايد قاطعانه به پاكسازي ادامه دهد و به محض گرفته شدن نوسود، مرز را كاملاً ببندد. اگر مرز بسته نشود، تا 10 سال ديگر هم مسأله كردستان تمام نخواهد شد!»
در عوض، آقاي بني‌صدر و همپالگي‌هاي ليبرال او، نه تنها به اين هشدار مؤكد ين سردار هوشمند خطة غرب توجهي نشان ندادند، بلكه از پشت به نيروهاي انقلاب در غرب كشور خنجر زدند!
دوازده سال پس از تهاجم ارتش عراق، بني‌صدر فراري، ضمن شركت در جلسة پرسش و پاسخي كه در محل خانه فرهنگ ملت‌ها -‌يكي از صدها شعبه و شاخة به ظاهر فرهنگي آژانس مركزي اطلاعات آمريك C.I.A- در شهر برلين آلمان، در پاييز 1371 برگزار گرديد. با وقاحتي درخور بزرگترين انديشمند دوران! صريحاً اعتراف كرد:
«000درسال 1359، اين من بودم كه به نيروهاي كرد ]![، به كومه‌له و دموكرات پيغام دادم كه اسلحه را زمين نگذارند!»
و اين من بزرگ، در سال 59، علاوه بر مسؤوليت رياست جمهوري، سمت جانشيني فرماندهي كل نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي را نيز برعهده داشت! حاج ابراهيم همت در بخشي از خاطرات خود در مورد ماه‌هاي نخستين تهاجم عراق گفته بود:
«000ما پيش بني‌صدر رفتيم و عنوان كرديم كه از طريق نوسود مي‌توانيم خيلي خوب روي مواضع عراق كار كنيم. عراق، شهرهاي نزديكي به نوسود دارد. فقط مشكل ما كمبود نيرو است. او مي‌گفت: من حتي يك نفر نيرو هم به منطقة شما نمي‌دهم! ما بايد نيروهايمان را در جنوب به كار بگيريم!
هرچه به او اصرار كرديم، كمترين كمكي به ما نكرد!»
بني‌صدر بي‌آبرو، دقيقاً نظير همين كارشكني عوام‌فريبانه و خيانت موجه را نيز موذيانه در جهت به بن‌بست كشاندن طرح عملياتي احمد اعمال كرد. بهتر است رشته كلام را به خود احمد واگذاريم:ژ
«000مابه همه جا متوسل شديم كه آقا! حالا كه عراق از محور كردستان عراق خاطر جمع است، ما از همين منطقه ضربه بزنيم و دشمن را بكشانيم به اين طرف و نگذاريم ارتش عراق در جنوب هر كار مي‌خواهد بكند. اين يك امر طبيعي است كه در مقابل نيروهاي زرهي عراق، ما قواي زرهي نداريم و در مقابل زرهي او در سطح صفر هستيم.
با آن كه بني‌صدر و عوامل او مثلاً معتقد به جنگ كلاسيك بودند، با اين حال موضوعي به اين وضوح و روشني را نمي‌فهميدند و هي شعار مي‌دادند، جنگ تانك با تانك، جنگ كلاسيك و جنگ فلان!000اصلاً اين موضوع در مخيلة بني‌صدر نمي‌گنجيد. حتي من خودم رفتم و مفصل به بني‌صدر قضيه را توضيح دادم و گفتم: آقا! در كردستان بايد به اين شكل به عراق ضربه زد. ايشان گفت: مسأله ما جنوب است و ديگر بحث نكنيد! ماهم صحبتي نكرديم و برگشتيم.»
سپهسالار ليبراليزمكه از فرط تفرعن و خودبزرگ‌بيني امر بر او چنان مشتبه شده بود كه مي‌پنداشت يك تنه واجد نبوغ مغزهاي نظامي بزرگ دنيا از قبيل كلاوز ويتر. بناپارت و 000امثالهم است، جسارت غيرقابل اغماض فرمانده سپاه مريوان را؛ كه پرده از بي‌سوادي نظامي و فقر دانش جنگي وي برداشته بود با مجازات سختي تلافي كرد. بني‌صدر در سمت فرماندهي نيروهاي مسلح، طي دستور كتبي شداد و غلاظي فرمان داد كه اعزام نيرو به جبهه‌هاي كردستان، به خصوص مناطقي همچون مريوان اكيداً جلوگيري شود در پي صدور اين فرمان خائنانه، «احمد» مجبور شد براي مقابله با مشكل كمبود نيرو و حفظ عناصر موجود در جبهة مريوان، به شيوه‌هايي متفاوت -‌از سختگيري در اعطاي مرخصي استحقاقي به نيروها گرفته تا برخوردهاي اقناعي برادرانه- ‌متوسل شود. براي تبيين بهتر مطلب بيراه نديديم كه دو خاطره از دو تن از نيروهاي سپاه مريوان را در اينجا نقل كنيم:
«000براي درخواست مرخصي رفتم سراغ برادر «احمد»، تا اسم مرخصي را آوردم، گفت: حالا چه وقت مرخصي رفتن است؟ گفتم: مي‌خواهم بروم ازدواج كنم، بعد برمي‌گردم. ايشان وقتي ديد پاي امر خير در ميان است، كوتاه آمد و گفت: خب، ان‌شاءالله مبارك باشد، حالا چند روز مرخصي لازم داري؟ بعد از يك تخمين سرانگشتي گفتم: 20 روز، آقا، خيلي قاطع گفت: نه! پنج روز! پنج روز كافي است.
گفتم: برادر احمد! مي‌خواهم ازدواج كنم. شوخي نيست. فقط پنج روز طول مي‌كشد از مريوان بروم كرمان و برگردم. گفت: برادر جان! اين ديگر مشكل توست. من با اين حرف‌ها كاري ندارم. همان كه گفتم! پنج روز مرخصي به تو مي‌دهم، والسلام. القصه، ناچار همين پنج‌روز مرخصي را گرفتيم و رفتيم دنبال امر خير!»
و اما خاطرة دوم كه نمونه‌اي است درخشان از رفتار پدرانه و منطقي احمد نسبت به رزم‌آوران تحت امر، خصوصاً بسيجيان كم سن و سال:
«000مدت‌ مأموريت ما در مريوان رو به اتمام بود و كم كم داشتيم آمادة مراجعت به تهران مي‌شديم. از آن طرف، برادر ناهيدي و مسؤولان واحد ادوات رفتند به برادر احمد گفتند: اين چند نفري كه توي واحد ادوات كار كرده‌اند و آموزش خمپاره‌انداز ديده‌اند، مي‌خواهند تسويه كنند و بروند تهران، شما يك صحبتي با اينها بكنيد، بلكه نروند و كار واحد ادوات سپاه مريوان لنگ نشود.
000پاي قبضة خمپاره‌انداز روسي بوديم كه ديديم ماشين برادر احمد آمده رد بشود. ماهم داشتيم جعبه‌هاي مهمات را باز مي‌كرديم. ايشان از ماشين پياده شد، آمد با ما احوال‌پرسي كرد. بعد روكرد به من و گفت: برادر000! شنيده‌ام مي‌خواهي بروي؟ گفتم: بله. گفت: تو خجالت نمي‌كشي؟ گفتم: چطور برادر احمد؟ خب، مأموريت ما تمام شده. ما بسيجي سه ماهه آمده بوديم. حالا هم بايد برگرديم سر زندگي‌مان.
احمد دست انداخت، شانة مرا گرفت و فشار داد و گفت: برادر000! تو ظرف اين مدت لااقل هزار گلولة خمپاره زدي. هر گلوله، دانه‌اي اين‌قدر تومان قيمت دارد. روي هم حساب كنيم، تو از بيت‌المال اين‌قدر خرج كرده‌اي. از اين هزار تا گلوله، نهصد تاي آنها را به هدف نزدي. اين قدر چپ و راست هدف زدي، تا فوت و فن كار را ياد گرفتي. حالا، تا يكي بيايد و بشود مثل تو، بايد هزار گلولة خمپاره را حيف كند. روي اين اصل، براي حفظ بيت‌المال هم كه شده، برادر جان! تو بايد در جبهه بماني!
اصلاً از فرمانده دلاوري مثل برادر احمد توقع يك چنين برخورد برادرانه و گرمي را نداشتيم، پاك خاطرخواه مرام ايشان شديم. گفتم: برادر احمد، شما اجازة ما را از آموزش و پرورش ساوه بگيريد، ما در خدمت‌تان هستيم. او هم به شهيد دستواره دستور داد از پرسنلي سپاه مريوان نامه زدند و 000 خلاصه، عشق به معرفت و بزرگواري برادر ارجمند ما را در منطقه پاگير كرد.»
به هرجهت معضل ممانعت بني‌صدر از اعزام نيرو به كردستان، تنها مشكل احمد نبود. اوايل دي‌ماه سال 59 خبر رسيد كه به دستور رييس جمهور و فرمانده كل قوا، سپاه مورد تحريم تسليحاتي ايشان قرار گرفته است! به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام:
«000بچه‌هاي سپاه در جبهه، با هماهنگي ارتش مقداري سلاح و مهمات تحويل گرفتند. تا اين كه بني‌صدر خائن متوجه اين قضيه شد و او كه نمي‌توانست وحدت سپاهي و ارتشي را تحمل كند، بعد از گذشت سه ماه از شروع جنگ تحميلي، با ابلاغ دستوري كه من شخصاً آن را ديدم، به ارتش فرمان داد؛ حتي يك فشنگ هم به سپاه تحويل داده نشود!
به اين ترتيب، ما از همان اندك تجهيزاتي هم كه برادران ارتش به ما مي‌دادند، محروم شديم.»
در آن برهة آكنده از تنهايي‌ها و تلخكامي‌ها، تنها سنگ صبور احمد و ديگر سرداران سپاه غرب، فرماندة دريادل سپاه منطقة 7 كرمانشاه، معلم كبير جهاد و ايثار حاج محمد بروجردي بود. مكاتبات احمد، به عنوان زبده‌ترين فرمانده جبهه‌هاي كردستان با فرمانده مافوق خود سردار كبير محمد بروجردي در اين مقطع، سرشار از جملاتي آتشين در اعتراض به خيانت‌ها و كارشكني‌هاي معتمدانة ليبراليزم منحط و گل سرسبد اين پهلوان پنبه‌ها بني‌صدر بي‌آبرو است. به عنوان نمونه، ذيلاً بخشي از يك نامة احمد را خطاب به سردار بروجردي آورده‌ايم:
«000توصيه‌هاي شما را به گوش دل شنيديم000اما والله، دلم از مظلوميت سپاه و اين همه حق‌كشي خون است. تا كي ما بايد دندان روي جگر بگذاريم؟000رييس جمهور است؟ فرماندة كل قواست؟ روزي نيست كه عليه سپاه جوسازي نكند. آقاي ناپلئون شانزه ليزه ]بني‌صدر[، سپاه مريوان را تحريم تسليحاتي كرده000 با كار چرخان‌هاي خودش رفته، نشسته زير تركش كولرهاي گازي سنگر ويلايي همايوني، در وحدتي دزفول، لاف مقاومت مي‌زند. بارها، در پاكسازي مواضع ضدانقلاب، از توي مقرهاي اينها، پوستر فرمانده كل قوا و رييس جمهور محترم را پيدا كرده‌ايم000به جاي فرستاندن نيرو به غرب، هر روز با سخنراني و مقاله‌هاي كذب، ميان نيروهاي مؤمن سپاه و ارتش تفرقه درست مي‌كند000 حرفي بزني، آقايان پاي ولايت را وسط مي‌كشند، مي‌گويند تضعيف فرمانده كل قوا، تضعيف امام است000 من مي‌گويم فرماندهي كه عدالت ندارد، ولايت هم ندارد000
مريد شما، احمد»
يكي از مسؤولان ستاد منطقة 7 سپاه كشوري، در مورد مكاتبات احمد با سردار محمد بروجردي مي‌گويد:
«000پيام‌هاي برادر احمد، بس از تند و تيز بود، از توي پاكت درنيامده، دست و بال آدم را مي‌سوزاند! گمان نكنم در طول تاريخ 8 سال جنگ كسي بتواند مكتوباتي لنگة نامه‌هاي برادر احمد به ستاد منطقه 7 پيدا كند. عكس‌العمل آقاي بروجردي در برابر نامه‌هاي تند احمد خيلي جالب بود. ايشان علاقة عجيبي به برادر احمد داشت000براي همين هم اصلاً از تندي لحن نامه‌هاي او نمي‌رنجيد. بعضي اوقات مي‌ديدم كه حين مطالعة نامه‌هاي احمد، لبخند شيريني روي لب‌هاي حاج محمد بروجردي نقش مي‌بست. دست آخر هم به ما دستور مي‌داد تند‌هاي پيام احمد را بگيريم و تمامي كمبودها و مشكلات او را به تهران و مراكز مافوق منعكس كنيم.»
البته همين نامه‌هاي سانسور شده نيز كه بنا بر مصلحت انديشي دلسوزانه سردار بروجردي، تندي‌هاي آنها گرفته شده بود، باز چنان آتشناك بود كه خرمن تفرعن پوشالي بزرگترين انديشة قرن و كباده‌كشان منافق و ليبرال او را به آتش كشد. پادوهاي موجه بني‌صدر و اذناب مركزنشين وي نيز كژدم صفت، به اقتضاي طبيعت فاسقانة خويش عمل كردند. ماشين جعل و تهمت و شايعه‌سازي جبهة متحد ضدانقلاب به كار افتاد و اين بار، آماج تيرهاي زهرآگين عقده‌گشايي ليبراليزم منحط، كسي نبود مگر اسد اُحد كردستان، احمد متوسليان.
سحرة فرعون «من سالار» براي مشوه ساختن سيماي درخشان اين سرباز مخلص ولايت، ريسمان شايعات فريبندة خويش را به سيماب مكري مهلك آغشتند؛ غافل از آن‌كه «ومكروا و مكرالله و الله خيرالماكرين»!
«000از جمله شايعاتي كه ليبرال‌ها عليه او سر زبان‌ها انداختند، اين بود كه شايع كردند فرمانده سپاه مريوان، منافق است! البته وقتي اين شايعه به گوش احمد رسيد، با يك حلم و صبر عجيبي با اين قضيه برخورد كرد. با آن‌كه از درون مي‌سوخت، هيچ به روي خودش نياورد و فقط مي‌خنديد!
كار به حدي بالا گرفت كه يك روز خبر رسيد از دفتر حضرت امام (ره) او را خواسته‌اند. احمد كه سخت نگران وضعيت حساس جبهة مريوان در آن روزهاي دشوار جنگ‌هاي كردستان بود. در هر صورت بلند شد آمد تهران، رفت و خودش را به دفتر حضرت امام (ره) معرفي كرد000بعد از مراجعت به مريوان، آن‌قدر خوشحال بود كه وجد و خوشحالي او حد و مرزي نداشت. سرانجام در برابر اصرار شديد بچه‌ها حاضر شد آنچه را ديده بود، برايمان تعريف كند. مي‌گفت: رفتم ببينم چه كارم دارند. ديدم قرار شده برويم دست‌بوسي حضرت امام. توي دفتر، به من گفتند: شما احمد متوسليان هستيد؟ گفتم: بله، منم. گفتند: الان كه خدمت حضرت امام مي‌روي، مثل حالا كه توي چشم‌هاي ما نگاه مي‌كني، آنجا به چشم‌هاي امام نگاه نكن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هيچ مسأله‌اي هم نيست. نگران نباش.
بعد ما را بردند خدمت امام. ديگر نفهميدم چه شد000بغض گلويم را گرفته بود. خدايا! مگر مي‌شد باور كرد؟! مرا به خدمت امام آورده‌اند!000بعد ديدم امام فرمود: احمد! شما را مي‌گويند منافق هستي؟! گفتم: بله، همين حرف‌ها را مي‌زنند!000ديگر نتوانستم چيزي بگويم. بعد، امام فرمود: برگرد، همان جا كه بودي، محكم بايست!000 وقتي احمد به اينجاي حكايت رسيد، با ذوق و شوق گفت: حالا ديگر غمي ندارم، تأييد از حضرت امام گرفتم!»  

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت دوم


اسد صف‌شكن سپاه انقلاب در پي مراجعت از محضر مسيحايي پير جماران با روحيه‌اي صد چندان نيرومندتر از گذشته؛ دلگرم به الطاف خفية الهي و مؤيد به تأييدات نايب برحق قطب عالم امكان، ديگر بار جوشن بي پشت جهاد بر تن راست كرد و به كار پيكار بي‌امان خويش با روبهان زشت‌خوي ضدانقلاب استمرار بخشيد.
در پي حلول سال نو شمسي -‌1360- و پخش پيام نوروزي حضرت امام (ره) كه اين سال را سال اجرا و حاكميت قانون لقب داده بود، احمد به سرعت سلسله عمليات آزادسازي ارتفاعات استراتژيك نوار مرزي غرب مريوان، از شمال به جنوب را آغاز كرد. اهم دستاوردهاي احمد در اين رشته نبردها، به قرار ذيل مي‌باشد:
1- ‌آزادسازي قله سوق‌الجيشي تته در چهارم فروردين 1360 .
2- ‌بازپس‌گيري پاسگاه مرزي ژالانه -‌پاسگاه شهدا- ‌در نوزدهم فروردين 1360 .
3- ‌تصرف دكل مرزي كمانجير مشرف بر خاك عراق در ششم ارديبهشت 1360 .
4- ‌تسخير ارتفاع 2890 متري اورامان تخت و دفع حملات ارتش عراق براي اشغال اين مرتفع‌ترين قلة مرزي در بيست و يكم ارديبهشت 1360.
5- ‌تصرف منطقة مرزي ملخ‌خور و تسخير قلة بلند دالاني، مشرف بر شهرهاي خرمال، بياره، طويله، سيدصادق، شانه دري عراق و زير ديد و تير قرار گرفتن پادگان‌ها و مراكز امنيتي رژيم متجاوز بعث در اين مناطق و انهدام كليه پاسگاه‌هاي مرزي دشمن؛ در ششم خرداد 1360 .
6- ‌درهم كوبيدن تهاجم گسترده 2 تيپ تازه نفس ارتش عراق در هشتم خرداد 1360. نيروهاي اين دو تيپ عراقي كه پس از تجاوز به ارتفاعات مرزي قوچ سلطان در شمال غربي جبهة مريوان و نفوذ به عمق هشت كيلومتري خاك ايران درصدد بازپس گيري ارتفاعات آزاد شده؛ خصوصاً قله دالاني برآمده بودند، در برابر تدابير دفاعي هوشمندانه احمد و رشادت‌هاي رزمندگان سپاه مريوان، زمينگير شده و كاري از پيش نبردند.
در جريان برگزاري دومين سمينار سراسري فرماندهان سپاه سراسر كشور در پادگان غدير اصفهان، احمد طي سخنان مبسوطي، ضمن تشريح گوشه‌هايي از مصائب ناگوار مبتلابه جنگاوران انقلاب در جبهه‌هاي غرب غريب دردمندانه گفته بود:
«000تمام صحبت‌هاي من، نتيجة دوسال و سه ماه حضور در مناطق غرب كشور، از فرداي شروع ماجراهاي كردستان است000 به خدا سوگند كه ما در غرب، خودمان را به آب و آتش زديم تا بتوانيم به مرز برسيم. ما در غرب، در دو جبهه مي‌جنگيم. يكي جبهة داخلي كه گروهك‌هاي ضدانقلابند و جبهة دوم هم قواي صدامي هستند.
وقتي صحبت از جنگيدن در غرب مي‌شود، صحبت از جنگيدن در عمق دره‌هايي است كه بر سطح آنها برفي به ارتفاع 9 متر نشسته؛ صحبت از جنگيدن بر فراز قله‌هايي به ارتفاع سه تا چهار هزار متر است؛ جايي كه انسان يخ مي‌بندد و امكان تحمل حتي 10 دقيقه نگهباني هم سخت است؛ اما به شكرانة خدا، با وجود تمام سختي‌ها، برادران ما تا به امروز مقاومت كرده‌اند. بعد از پيام اخير حضرت امام عوامل گروهك‌ها در دسته‌هاي 20 الي 30 نفري به سپاه تسليم شدند و تفنگ‌هايشان را تحويل دادند؛ كه ما با استفاده از همين تسليحات توانستيم برادراني را كه مايل بودند در اين جبهه بجنگند، تجهيز كنيم. دربارة حماسة مقاومت مظلومانة اين عزيزان در غرب، خوب است همين‌جا به عنوان نمونه عرض كنم كه در جريان تصرف قلة مرتفع تته در شب چهارم عيد ]سال 1360[، درست در زماني كه دشمن فكرش را هم نمي‌كرد در منطقه‌اي كوهستاني و سردسير كه قطر برف روي زمين گاه تا 11 متر هم مي‌رسيد، نيرويي بتواند ارتفاعات را بگيرد و در آن قلة يخ‌زده دوام بياورد، ما وارد عمل شديم. برادران ما با توكل به خدا حمله كردند و قله تته آزاد شد با توجه به اين كه هواي منطقه مه‌آلود بود و هلي‌كوپتر قادر نبود به بالاي قله برود، برادران ما روي قله فاقد كمترين امكانات بودند. نه چادري داشتند و نه حتي كيسه خواب؛ حتي غذايي هم به آنها نمي‌رسيد. با اين وجود روي آن قله در محاصرة نيروهاي مشترك عراق و ضدانقلاب تا پاي جان مقاومت كردند و به يمن همين مقاومت مظلومانه، قله تثبيت شد. در اين حمله ما 15 شهيد داديم. از اين پانزده نفر، فقط 4 نفر با اصابت گلوله دشمن به شهادت رسيدند. 11 نفر ديگر بر اثر شدت سرما لغزندگي سطح يخ زدة قله تته، از بالاي ارتفاع سقوط كردند و بر اثر اصابت به صخره‌هاي ته دره‌ها، پيكرهاي پاك آنان پاره پاره شد. مقاومت برادران ما در غرب تا به امروز از اين قرار بوده است.
درحال حاضر، مريوان تنها جبهه‌اي است كه رزمندگان آن در داخل خاك دشمن مي‌جنگند و وقتي كه آتش توپخانه‌هاي ما به پايگاه‌هاي ارتش عراق اصابت مي‌كند، ما شاهد شادي و هلهلة مردم كردستان عراق هستيم.»
سرانجام زمستان سرد مصائب فرزندان رو سپيد انقلاب سپري شد و به لطف خداي خميني، با آمدن بهار سال 1360، خسران و روسياهي براي ليبرال‌هاي شياد و سردمدار متفرعن آنان بني‌صدر بي‌آبرو باقي ماند. در پي حذف باند خائن بني‌صدر از مناصب كليدي دستگاه اجرايي نظام جمهوري اسلامي و فرماندهي نيروهاي مسلح انقلاب و آغاز حاكميت يكپارچة حزب‌الله، خوني تازه در شريان‌هاي ملت و مدافعان ميهن اسلامي در جبهه‌ها به گردش درآمد. از آنجا كه بني‌صدر در جهت تحكيم موقعيت خود، به كرات در كنفرانس‌هاي خبري، سخنراني‌ها و مقالاتش عوام‌فريبانه لاف مي‌زند كه در صورت بركناري من از فرماندهي جنگ، انسجام نيروهاي مسلح بر باد مي‌رود، شيرازة جبهه‌ها از هم گسيخته مي‌شود، لشگرهاي عراق به سهولت آبادان را اشغال مي‌كنند و ... الخ، لازم بود كه رزمندگان اسلام با حركتي توفنده در جبهه‌ها، پوشالي بودن چنين دعاوي مضحكي را به دوستان دلسوز و دشمنان كينه‌توز انقلاب اسلامي اثبات نمايند.
همين ضرورت باعث شد كه در قدم اول، سربازان رشيد ارتشي و سپاهي مقام ولايت، عمليات «خميني روح‌خدا فرماندة كل قوا» را در جبهة جنوب، با موفقيت اجرا كنند. نبردي پيروزمند كه صرف نامگذاري آن به نام نامي حضرت روح‌الله (ره)، در حكم مشت كوبنده‌اي بر دهان پليد ياوه‌گوياني از قماش بني‌صدر و ديگر سران جبهة متحد ضدانقلاب محسوب مي‌شد. در پي خاتمة ظفرمندانه اين نبرد در جبهة دارخوين، نوبت تحركي قاطع در جبهه‌هاي غرب كشور از سوي دلاوران سپاه و ارتش فرا رسيده بود. به فاصلة 7 روز از فاجعة انفجار بمب در دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي و شهادت 72 تن از ياران مخلص و با وفاي امام و امت، در شامگاه يازدهم تيرماه سال 1360، احمد به اتفاق افسر رشيد ارتش اسلام و فرمانده دلاور گردان 112، سرگرد عبادت، دست به كار آغاز عملياتي برق‌آسا در جبهة شمال غربي مريوان گرديد. هدف اين تهاجم، آزادسازي ارتفاعات استراتژيك قوچ سلطان بود. در تشريح مشخصات اين هدف سوق‌الجيشي بايد گفت كه بلندترين قلة آن، كله قندي موسوم به دو لبة توتمان است و قلة مزبور بر روي كل نوار مرزي مريوان-‌پنجوين اشراف دارد. از آنجا كه ارتفاعات قوچ‌سلطان نقطة الحاق خاك عراق به ايران است، در آن زمان، از حيث اشراف ديد و تسلط بر منطقه براي هر دو طرف جنگ اهميت فوق‌العادي داشت.
يكي از رزمندگان سپاه مريوان از وضعيت ارتفاعات قوچ سلطان در آن آغازين روزهاي تابستان 1360 مي‌گويد:
«000اين ارتفاعات، در اشغال ارتش عراق بود. عراقي‌ها آنجا پايگاه مهمي احداث كرده بودند و با اشرافي كه از قوچ سلطان به كل منطقه داشتند، همه جا را به خوبي زير ديد گرفته بودند000 تمام مراحل برنامه‌ريزي شناسايي‌ها، طراحي عمليات و بعد هم فرماندهي اين حمله را برادر احمد شخصاً به عهده داشت.»
احمد خود از چند و چون حماسة فتح ارتفاعات قوچ سلطان، اين گونه روايت مي‌كند:
«000قبل ا اين حمله، يك بار در مهرماه سال 59 ما حمله‌اي به قوچ‌سلطان داشتيم. در آن حمله متأسفانه آن‌طور كه بايد، موفق نشديم و در نهايت طي يك درگيري نزديك با دشمن، پنج شهيد از ما و پنجاه كشته از عراقي‌ها برجاي ماند. در آن حمله، فرماندهي نيروهاي ارتش به عهدة شهيد سرگرد عبادت بود. آن موقع ايشان فرمانده گردان 112 ارتش بودند. البته عراق هم توسط رادارهاي قوي خودش هر سلاح سنگيني را كه از طرف ما شليك مي‌شد رديابي مي‌كرد و بلافاصله آن را با توپخانة بدون ديده‌بان مجهز خود مي‌زد. كاليبر 50 ما را زد، تفنگ 57 ما را با خدمة آن زد. خلاصه ما نتوانستيم قلة دولبه توتمان را تصرف كنيم.
حدود 9 ماه از اين درگيري گذشت و ما آمديم براي حمله مجدد به قوچ‌سلطان يك طرح كلي آماده كرديم. در جريان شناسايي مجدد منطقه، ديديم ارتش عراق نيروهاي خود را در چهار منطقه مرانه، بياره، بي‌بي‌خزينه و قوچ سلطان برود و برادران سپاه هم كه جمعي گردان چهارم سپاه تهران بودند ضمن عبور از قلب مواضع دشمن، از پشت سر از راه تداركاتي عراق جلو بيايند. در تاريخ 11 تير ]1360[، يك شب قبل از حمله، ما جلسه هماهنگي مشترك سپاه و ارتش را برگزار كرديم. در آنجا من گفتم: بايد موشك تاو هم بيايد كه اگر زرهي عراق وارد عمل شد، موشك تاو آنها را بزند. سرگرد عبادت مي‌گفت: موشك تاو نمي‌خواهد. من گفتم: نه! آوردن تاو لازم است به هر حال قدري بين ما جر و بحث پيش آمد. من گفتم: جناب سرگرد! دفعة قبل نيروهاي شما آنچنان كه بايد عمل نكردند و در نتجه عمليات 9 ماه به تأخير افتاد. در نتيجه، ايشان با كمال شجاعت و شهامت گفت: اين بار من اولين نفري هستم كه داخل سنگرهاي عراق مي‌رود تا ديگر كسي برايم كركري نخواند! سرانجام، ساعت 8 شب جلسة ما خاتمه يافت. فقط يك ساعت به آغاز حمله مانده بود؛ حالا ديگر وقت آن است كه بايد با هم وداع كنيم. ممكن است فردا من نباشم و يا شما نباشيد. خلاصه با هم ديده بوسي كرديم و سرگرد عبادت با نيروهايش از ارتفاعات بالا رفت. اولين نفري كه دليرانه به طرف سنگر آتشبار عراق هجوم برد، سرگرد عبادت بود كه تيربارچي دشمن او را به رگبار بست و وقتي كه بالاي سرش رسيديم، ديديم سه گلوله خورده و به شدت مجروح شده. ما پيكر مجروح اين افسر قهران را به سرعت به عقب فرستاديم. اما متأسفانه جراحات شديد او باعث شد كه در اواسط جادة كرمانشاه، داخل آمبولانس به شهادت برسد000 بچه‌هاي سپاه كه از پشت به مواضع دشمن رخنه كرده بودند حوالي ساعت 4 صبح به پاي سنگرهاي عراق رسيدند.

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت سوم


قرار بود مرحلة اصلي عمليات با تهاجم هلي‌كوپترهاي كبراي هوانيروز به مواضع دشمن شروع شود. به محض روشن‌شدن هوا، هلي‌كوپترها آمدند و همين‌جا لازم است ذكري از شجاعت بي‌نظير خلبانان قهرمان هوانيروز داشته باشم. خلبانان ما تا فاصلة 20 متري سنگرهاي عراقي جلو مي‌آمدند و راكت‌هاي خود را به داخل اين سنگرها شليك مي‌كردند و بعد هم داخل سنگرهاي دشمن را با تيربارهاي خودشان زير آتش مي‌گرفتند. وقتي كه كار هلي‌كوپترها تمام شد، بلافاصله ما به نيروها آرايش حمله داديم، الله اكبر گفتيم و تهاجم نهايي آغاز شد.
صداي الله اكبر در همه جاي ارتفاعات قوچ‌سلطان پيچيده بود. به محض شروع حمله 82 عراقي اسير شدند و كمي بعد، شمار اسرا به 170 نفر رسيد. ناگفته نماند كه تعداد زيادي از افسران دشمن هم به اسارت درآمدند. من از يكي از اين افسران پرسيدم: چطور شد كه شما شكست خورديد؟ او گفت: آن نعرة الله اكبري كه شما مي‌كشيديد، ما گفتيم كه حداقل با س گردان به ما حمله كرده‌ايد و آن حالت دويدن تهاجمي شما را كه ديديم، گفتيم لابد اين يك نيروي انبوهي است كه دارد از ارتفاع بالا مي‌آيد. به همين خاطر تسليم شديم؛ والا اگر مي‌دانستيم كه شما ازحيث نفرات اين‌قدرمعدود هستيد، هرگز تن به چنين ننگي نمي‌داديم و تسليم نمي‌شديم!»
احمد در اين يورش نيز به سان نبرد دزلي، از اصل غافلگيري دشمن نهايت استفاده را به عمل آورد. به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام كه در عمليات قوچ‌سلطان توفيق حضور داشته است:
«000در اين حمله، احمد يك مانور تميزي انجام داد. خيلي سريع با استفاده از بچه‌هاي گردان چهارم سپاه، عراقي‌ها را دور زد و از پشت سر آنها سر درآورد و غافلگيرشان كرد. كل نيروهاي احمد در اين حمله، كمتر از 200 نفر بودند؛ در حالي كه عراق در تپه‌هاي اطراف ارتفاعات يك گردان مجهز و روي قلة دو لبة توتمان هم نيرويي به استعداد يك گروهان به علاوه مستقر كرده بود؛ با سنگرهايي محكم و ميادين مين. عراق يك سري سنگرهاي اصلي در زير خط الرأس ارتفاعات و يك سري سنگرهاي فرعي هم در نقاط جنگلي شمال شرق قوچ‌سلطان احداث كرده بود. پايين اين سنگرها هم دو روستا قرار داشت كه در اشغال ضد انقلاب بود. خلاصه، احمد با يك حملة غافلگير كننده خيلي تميز ارتفاعات و همة اين مناطق را آزاد كرد.»
از ديگر جلوه‌هاي درخشان اين نبرد نابرابر، مي‌توان به نفوذ رزم‌آوران تحت امر احمد به شهر پنجوين عراق اشاره كرد. در گذر 10 ماه از آغاز تهاجم ماشين جنگي رژيم بعث و اشغال مناطق وسيعي از خاك ميهن اسلامي توسط متجاوزان عراقي، براي نخستين بار، در جريان نبرد قوچ‌سلطن نيروهاي ايراني توانستند ضمن آزادسازي نوار مرزي، با جهشي‌ برق‌آسا خود را به عمق مواضع دشمن اشغالگر در شهر پنجوين برسانند. احمد با اشاره به اين توفيق شگرف مي‌گويد:
«000اين عمليات براي ما پيروزي بزرگي محسوب مي‌شد؛ جرا كه توانستيم ضمن تعقيب نيروهاي عراقي و پيشروي در خاك دشمن شهر پنجوين را هم به تصرف خود درآوريم.
نيروهاي عراقي به طرز مفتضحانه‌اي داشتند در مي‌رفتند و ما مي‌ديديم كه اينها تمام كوله‌بارشان را بسته‌اند و دارند برق‌آسا فرار مي‌كنند. با ورود برادران به شهر پنجوين، ما اصرار مي‌كرديم كه شما را به خدا به ما نيرو بدهيد. چهار صد، پانصدنفر نيرو بيشتر نمي‌خواهيم تا تصرف اين شهر را -‌به عنوان اولين شهر عراقي كه به دست ايران مي‌افتد- ‌قطعيت ببخشيم و تثبيت كنيم. منتهي خب، چون نيرو به اندازة كافي در منطقه نبود، ديگر نتوانستيم جلوتر برويم000به هر حال با اين حمله ديگر براي عراق مسأله تثبيت نيروهاي ما روي ارتفاعات قوچ‌سلطان كاملاً محرز شد.»
آري، از جمله بركات حاكميت حزب‌الله بر مقدرات كشور، همين گشايش شگرفي بود كه در كار فرو بستة جنگ به وجود آمد.
عمليات دارخوين و از پس آن، تسخير ارتفاعات قوچ‌سلطان، نخستين نشانه‌هاي اين گشايش پربركت و الهي بودند. اينك، نوبت برداشتن گام‌هايي بلندتر بود. كمتر از سه ماه پس از خاتمة حماسة قوچ‌سلطان، اولين پيروزي عظيم قواي مسلح انقلاب در جبهه‌هاي جنوب، با همدلي و رزم متحد دلاوران ارتش، سپاه و بسيج مردمي به دست آمد: مهر 1360، حماسة شكست حصر آبادان، در نبرد ثامن‌الائمه (ع).
پس آن‌گاه، نوبت حماسه‌اي ديگر بود؛ فتح بستان و قطع ارتباط جبهه‌هاي جنوبي و شمالي دشمن در عمق اشغالي خاك ايران اسلامي، در نبرد طريق‌القدس، آذر 1360.
هم در اين سال بود كه ما در انقلاب‌هاي توحيدي قرن پانزدهم هجري، شماري از رشيدترين فرزندان مدافع كيان خود را به پاس سه سال نبرد مظلومانه، با پاداشي از جنس نور سرافراز كرد؛ سفر به اقليم قبلة خدا باوران، مولد، موطن و مدفن عصاره خلقت و سرور كائنات، حبيب حضرت اله، محمد رسول الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم)، اينك ميزبان فرزندان معنوي حضرت روح‌الله، ابراهيم همت و احمد متوسليان شده بود. ره‌آورد احمد و ابراهيم از اين سفر روحاني، تحفه‌اي تبرك يافته به نام نامي حضرت خاتم‌الانبياء (صلي الله عليه و آله وسلم) بود. سوغاتي سبز، به سبزي نهال نورس انقلاب اسلامي؛ سپيد، به سپيدي سيماي دريادلان صف شكن جبهه‌ها؛ و سرح، به سرخي گلبرگ‌هاي پرپر گشتة ارغوان‌هاي گلستان آتش دفاع مقدس. مولود مقدسي كه با ولادت بهار آفرين خود در يك شامگاه سرد زمستاني سال 1360، به پاس نبردي كه توسط احمد و ابراهيم مشتركاً در جبهة غرب صورت گرفت و تقارن آن با 27 رجب‌المرجب، عيد مبعث خواجة لولاك (صلي‌الله عليه و آله وسلم)، تيپ 27 محمد رسول الله (صلي‌الله عليه و آله وسلم) ناميده شد.
عجالتاً بهتر آن است كه به روزهاي آتشناك آذر سال 1360 باز گرديم؛ به نبرد طريق‌القدس.
احمد متوسليان، ابراهيم همت و ديگر زائران سلحشور بيت‌الله‌الحرام، در بازگشت از سفر حج، با تواني صد چندان، بار ديگر قدم به عرصة مردآزماي جبهه‌هاي نبرد نهادند. حاج احمد و حاج همت در تثبيت پيروزي شكوهمند طريق‌القدس، نقشي حياتي ايفا كردند.
براي حفظ و تثبيت پيروزي بستان كه حضرت امام (ره) آن را فتح الفتوح لقب دادند، به همت سردار كبير حاج محمد بروجردي فرمانده سپاه منطقه 7 كشوري؛ شامل استان‌هاي همدان، ايلام، كردستان و كرمانشاه، دو رشته عمليات در جبهه‌هاي غرب به اجرا درآمد. اولي موسوم به مطلع الفجر و ديگري به نام محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم). درآن برهه براي سپاهيان اسلام، تك اصلي، تك بستان بود كه از هشتم آذر آغاز شد و تا بيست و دوم همين ماه، به مدت چهارده شبانه روز نبرد بي‌وقفه ادامه داشت.
دو عمليات مطلع الفجر در 20 آذر 1360 و محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه و اله وسلم) در 12 دي‌ماه همين سال در جبهة غرب، از آن لحاظ اهميت حياتي داشتند كه نقش تك پشتيباني را براي تثبيت فتح‌الفتوح بستان، سردرگرم ساختن فرماندهان دشمن و به هم ريختن آرايش جنگي ارتش عراق در جبهة طريق‌القدس ايفا كردند. يكي از سرداران سپاه اسلام كه در آن زمان فرماندهي جبهة گيلان غرب-‌سرپل ذهاب را در عمليات مطلع‌الفجر بر عهده داشت، مي‌گويد:
«000در اثناي انجام اين سه حمله، ارتش عراق، سه سپاه در اختيار داشت. سپاه سوم در جنوب، سپاه دوم در جلوي بغداد و سپاه اول جلوي سليمانيه در غرب.
اگر ما تدبير مناسبي براي پشتيباني از حملة اصلي -‌طريق‌القدس- ‌به كار نمي‌بستيم، بعيد نبود با حمله نيروهاي ما به بستان، عراقي‌ها قواي احتياط سپاه اول و دوم خودشان را از سليمانيه و بغداد، راهي بستان مي‌كردند و در اين صورت كار نيروهاي عمل كنندة ما در جبهة طريق‌القدس سخت مي‌شد.
به همين دليل، ما دو عمليات پشتيباني مطلع‌الفجر و محمد‌رسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) را در غرب كشور انجام داديم. با توجه به حساسيت زماني و دشواري شرايط نبرد در محور گيلان غرب-‌سرپل ذهاب، آقاي بروجردي شخصاً در منطقة عملياتي مطلع‌الفجر حاضر شد000 از طرف ديگر، حاج احمد به عنوان فرمانده محور عملياتي محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) ]مريوان-‌پاوه[، با مشكل كمبود مهمات و تجهيزات مواجه بود. نيروهايش هم از حيث آموزش مشكل داشتند. نيروهايي كه در اختيار حاج احمد قرار گرفت، براي جنگ در شرايط ويژه جبهه‌هاي غرب، آموزش كافي نديده بودند. حاج احمد با استفاده از نيروهاي كادر جواني كه طي جنگ‌هاي كوهستاني محدود توانسته بود تربيت كند -‌بچه‌هايي مثل حسين قچه‌اي، رضا چراغي، علي‌اصغر رنجبران، عباس كريمي، علي‌رضا ناهيدي و 000 امثالهم - ‌تن به اجراي عمليات سنگين و دشوار محمدرسول‌الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم) داد. چرا؟ به اين خاطر كه قواي احتياط تازه نفس سپاه يكم ارتش عراق در سليمانيه، مجال رفتن به جنوب را پيدا نكنند و پيروزي بستان به خطر نيفتد. حاج احمد با همة كاستي‌هايي كه از حيث شناسايي، كمبود مهمات و آموزش نيروهايش با آنها مواجه بود، راهي اين عمليات شد. بگذريم از مرارت‌هايي كه در اثناي اين حمله متحمل آن شد.

*****

حاج احمد ، بني صدر و كردستان ( قسمت چهارم


قرار بود مرحلة اصلي عمليات با تهاجم هلي‌كوپترهاي كبراي هوانيروز به مواضع دشمن شروع شود. به محض روشن‌شدن هوا، هلي‌كوپترها آمدند و همين‌جا لازم است ذكري از شجاعت بي‌نظير خلبانان قهرمان هوانيروز داشته باشم. خلبانان ما تا فاصلة 20 متري سنگرهاي عراقي جلو مي‌آمدند و راكت‌هاي خود را به داخل اين سنگرها شليك مي‌كردند و بعد هم داخل سنگرهاي دشمن را با تيربارهاي خودشان زير آتش مي‌گرفتند. وقتي كه كار هلي‌كوپترها تمام شد، بلافاصله ما به نيروها آرايش حمله داديم، الله اكبر گفتيم و تهاجم نهايي آغاز شد.
صداي الله اكبر در همه جاي ارتفاعات قوچ‌سلطان پيچيده بود. به محض شروع حمله 82 عراقي اسير شدند و كمي بعد، شمار اسرا به 170 نفر رسيد. ناگفته نماند كه تعداد زيادي از افسران دشمن هم به اسارت درآمدند. من از يكي از اين افسران پرسيدم: چطور شد كه شما شكست خورديد؟ او گفت: آن نعرة الله اكبري كه شما مي‌كشيديد، ما گفتيم كه حداقل با س گردان به ما حمله كرده‌ايد و آن حالت دويدن تهاجمي شما را كه ديديم، گفتيم لابد اين يك نيروي انبوهي است كه دارد از ارتفاع بالا مي‌آيد. به همين خاطر تسليم شديم؛ والا اگر مي‌دانستيم كه شما ازحيث نفرات اين‌قدرمعدود هستيد، هرگز تن به چنين ننگي نمي‌داديم و تسليم نمي‌شديم!»
احمد در اين يورش نيز به سان نبرد دزلي، از اصل غافلگيري دشمن نهايت استفاده را به عمل آورد. به گفتة يكي از سرداران سپاه اسلام كه در عمليات قوچ‌سلطان توفيق حضور داشته است:
«000در اين حمله، احمد يك مانور تميزي انجام داد. خيلي سريع با استفاده از بچه‌هاي گردان چهارم سپاه، عراقي‌ها را دور زد و از پشت سر آنها سر درآورد و غافلگيرشان كرد. كل نيروهاي احمد در اين حمله، كمتر از 200 نفر بودند؛ در حالي كه عراق در تپه‌هاي اطراف ارتفاعات يك گردان مجهز و روي قلة دو لبة توتمان هم نيرويي به استعداد يك گروهان به علاوه مستقر كرده بود؛ با سنگرهايي محكم و ميادين مين. عراق يك سري سنگرهاي اصلي در زير خط الرأس ارتفاعات و يك سري سنگرهاي فرعي هم در نقاط جنگلي شمال شرق قوچ‌سلطان احداث كرده بود. پايين اين سنگرها هم دو روستا قرار داشت كه در اشغال ضد انقلاب بود. خلاصه، احمد با يك حملة غافلگير كننده خيلي تميز ارتفاعات و همة اين مناطق را آزاد كرد.»
از ديگر جلوه‌هاي درخشان اين نبرد نابرابر، مي‌توان به نفوذ رزم‌آوران تحت امر احمد به شهر پنجوين عراق اشاره كرد. در گذر 10 ماه از آغاز تهاجم ماشين جنگي رژيم بعث و اشغال مناطق وسيعي از خاك ميهن اسلامي توسط متجاوزان عراقي، براي نخستين بار، در جريان نبرد قوچ‌سلطن نيروهاي ايراني توانستند ضمن آزادسازي نوار مرزي، با جهشي‌ برق‌آسا خود را به عمق مواضع دشمن اشغالگر در شهر پنجوين برسانند. احمد با اشاره به اين توفيق شگرف مي‌گويد:
«000اين عمليات براي ما پيروزي بزرگي محسوب مي‌شد؛ جرا كه توانستيم ضمن تعقيب نيروهاي عراقي و پيشروي در خاك دشمن شهر پنجوين را هم به تصرف خود درآوريم.
نيروهاي عراقي به طرز مفتضحانه‌اي داشتند در مي‌رفتند و ما مي‌ديديم كه اينها تمام كوله‌بارشان را بسته‌اند و دارند برق‌آسا فرار مي‌كنند. با ورود برادران به شهر پنجوين، ما اصرار مي‌كرديم كه شما را به خدا به ما نيرو بدهيد. چهار صد، پانصدنفر نيرو بيشتر نمي‌خواهيم تا تصرف اين شهر را -‌به عنوان اولين شهر عراقي كه به دست ايران مي‌افتد- ‌قطعيت ببخشيم و تثبيت كنيم. منتهي خب، چون نيرو به اندازة كافي در منطقه نبود، ديگر نتوانستيم جلوتر برويم000به هر حال با اين حمله ديگر براي عراق مسأله تثبيت نيروهاي ما روي ارتفاعات قوچ‌سلطان كاملاً محرز شد.»
آري، از جمله بركات حاكميت حزب‌الله بر مقدرات كشور، همين گشايش شگرفي بود كه در كار فرو بستة جنگ به وجود آمد.
عمليات دارخوين و از پس آن، تسخير ارتفاعات قوچ‌سلطان، نخستين نشانه‌هاي اين گشايش پربركت و الهي بودند. اينك، نوبت برداشتن گام‌هايي بلندتر بود. كمتر از سه ماه پس از خاتمة حماسة قوچ‌سلطان، اولين پيروزي عظيم قواي مسلح انقلاب در جبهه‌هاي جنوب، با همدلي و رزم متحد دلاوران ارتش، سپاه و بسيج مردمي به دست آمد: مهر 1360، حماسة شكست حصر آبادان، در نبرد ثامن‌الائمه (ع).
پس آن‌گاه، نوبت حماسه‌اي ديگر بود؛ فتح بستان و قطع ارتباط جبهه‌هاي جنوبي و شمالي دشمن در عمق اشغالي خاك ايران اسلامي، در نبرد طريق‌القدس، آذر 1360.
هم در اين سال بود كه ما در انقلاب‌هاي توحيدي قرن پانزدهم هجري، شماري از رشيدترين فرزندان مدافع كيان خود را به پاس سه سال نبرد مظلومانه، با پاداشي از جنس نور سرافراز كرد؛ سفر به اقليم قبلة خدا باوران، مولد، موطن و مدفن عصاره خلقت و سرور كائنات، حبيب حضرت اله، محمد رسول الله (صلي‌الله عليه وآله وسلم)، اينك ميزبان فرزندان معنوي حضرت روح‌الله، ابراهيم همت و احمد متوسليان شده بود. ره‌آورد احمد و ابراهيم از اين سفر روحاني، تحفه‌اي تبرك يافته به نام نامي حضرت خاتم‌الانبياء (صلي الله عليه و آله وسلم) بود. سوغاتي سبز، به سبزي نهال نورس انقلاب اسلامي؛ سپيد، به سپيدي سيماي دريادلان صف شكن جبهه‌ها؛ و سرح، به سرخي گلبرگ‌هاي پرپر گشتة ارغوان‌هاي گلستان آتش دفاع مقدس. مولود مقدسي كه با ولادت بهار آفرين خود در يك شامگاه سرد زمستاني سال 1360، به پاس نبردي كه توسط احمد و ابراهيم مشتركاً در جبهة غرب صورت گرفت و تقارن آن با 27 رجب‌المرجب، عيد مبعث خواجة لولاك (صلي‌الله عليه و آله وسلم)، تيپ 27 محمد رسول الله (صلي‌الله عليه و آله وسلم) ناميده شد.
عجالتاً بهتر آن است كه به روزهاي آتشناك آذر سال 1360 باز گرديم؛ به نبرد طريق‌القدس.  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:8  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

عمليات های مريوان

 

بسم رب

عملياتهاي انجام شده در مريوان ( قسمت اول

داغ شهادت محمد توسلي، هرچند پشت «احمد» را شكست -‌اما هيهات!- ‌هرگز نتوانست خللي در عزم استوار اين سرباز سلحشور حسين زمان وارد آورد. بلافاصله دست به كار يك رشته عمليات تهاجمي با هدف پاكسازي نوار مرزي مريوان گرديد. آماج نخستين ضربت كوبندة‌ «احمد»، دزلي بود. تصرف دزلي كه حكم سرپل اصلي نفوذ عناصر ضدانقلاب به داخل خاك كردستان ايران را داشت، از مهمترين دستاوردهاي مهارت رزمي درخشان «احمد» و فئه قليل رادمردان همرزم او در جبهه مريوان به شمار مي‌رود. براي پي‌بردن به عظمت كاري كه «احمد» با فتح ارتفاعات دزلي انجام داد، بايد ابتدا با دزلي و نقشي كه اين منطقه در معادلات سياسي-‌نظامي منطقه براي ضدانقلاب و حاميان بعثي و شرقي و غربي آن ايفا مي‌كرد، آشنا شويم. دزلي منطقه‌اي كوهستاني و مرتفع در محدودة اورامان و در مجاورت نوار مرزي كردستان ايران با خاك عراق است. در آن مقطع -‌تابستان 59- ‌روستاي دزلي، در اشغال عناصر مسلح حزب منحلة دموكرات و به مثابه مستحكم‌ترين دژ براي ضدانقلاب بود. موقعيت سوق‌الجيشي دزلي، حساسيت خاصي به اين منطقة‌ كوهستاني بخشيده بود. از حيث وضعيت جغرافيايي، اين روستا، در يك فرورفتگي كاسه مانند قرا داشت. اطراف آن را ارتفاعات صعب العبوري احاطه كرده بود و يك راه مواصلاتي از سمت پاوه به آن منتهي مي‌شد كه در ضمن مسير تردد مردم بومي منطقه نيز بود. در دو سوي اين معبر، حدود يك تا دو كيلومتر، صخره‌هاي بزرگي قرار داشت كه ضدانقلاب در پناه آنها به راحتي قادر بود با استقرار قواي معدودي يك ستون عظيم نظامي را در سطح معبر به تله انداخته، نابود كند؛ همچنان كه در دوران رژيم طاغوت، چنين واقعه‌اي اتفاق افتاد. «احمد» در اين باره مي‌گويد:
«000منطقه دزلي در زمان رژيم شاه كلاً دوبار از دست اين گروه‌ها گرفته شده بود و اين دو بار را در آن دوران به عنوان وقايع تاريخي در كتيبه مسجد جامع سنندج ثبت كردند000 پشا روستاي دزلي را ضدانقلابيون براي خودشان دژي محسوب مي‌كردند. آنها تمام صخره‌هاي مشرف بر مسير راه مزبور را با خرج‌گذاري ديناميت و تي.ان.تي بمب‌گذاري، و عرض كنم كه تله‌گذاري كرده بودند.»
همين مسأله باعث پر رويي و گزافه‌گويي فراوان ضدانقلاب، در تبليغات مسموم آنان شده بود. به عنوان مثال، در يكي از اعلاميه‌هاي گروهك دموكرات، چندي پس از آزادسازي مريوان توسط «احمد» و همزمانش، آنان وقيحانه شكست خود در نبرد مريوان را عقب‌نشيني تاكتيكي وانمود ساخته و نيروهاي انقلاب را به زورآزمايي در تلة دزلي دعوت كرده بودند:
«000مضمون اعلامية‌ دموكرات اين بود: «احمد متوسليان» و قواي حكومت اگر راست مي‌گويند و قدرت دارند، بيايند و دزلي را از پيشمرگان ما بگيرند!»
ديگر اينكه موقعيت سياسي خاص دزلي را نبايد ناديده گرفت. در حقيقت، دزلي، حكم قرارگاه فرماندهي كل و ستاد مشترك سران ائتلاف باندهاي ضدانقلاب در غرب كشور را داشت؛ ائتلافي شيطاني، شامل طيف متنوعي از آخوندهاي جيره‌خوار دربار پهلوي نظير شيخ عثمان نقشبندي و شيخ عزالدين حسيني تا قاسملوي دموكرات، ژنرال‌هاي فراري سلطنت‌طلب از قماش پاليزبان و اويسي، دار و دستة شاپور بختيار و سرانجام گروهك‌هاي افراطي ماركسيستي نظير كومه‌له و متحدان چپ آمريكايي آن؛ فدايي و پيكار. جلسات ادواري سران اين ائتلاف هفت جوش ضدانقلاب، به طور منظم در دزلي و با حضور افسران عالي‌رتبة‌ سرويس اطلاعات رژيم بعث عراق برگزار مي‌شد. سردار رشيد سپاه اسلام حاج ابراهيم همت در مورد دستور كار يكي از اين جلسات مي‌گويد:
«000قبل از فتح دزلي توسط سپاه مريوان، يكي از اين جلسات كه خيلي هم مهم بود، در دزلي برگزار شد. در جلسه مزبور،‌ پاليزبان به اتفاق قاسملو و تني چند از افسران طاغوتي، به شيخ عثمان نقشبندي پيشنهاد مي‌دهند كه تو بايد سپاه رزگاري را در اورامان تشكيل بدهي و مردم آنجا را مسلح كني. اين جلسه، با كنفرانس سران عرب در طائف عربستان همزمان بود000 به اصطلاح خودشان فتوا هم داده بودند كه جنگ عليه شيعه و پاسدار حلال است و شما مردم، بايد عليه اين دو بجنگيد!»
«احمد» در بخشي از خاطرات خود از نبردهاي غرب، اشاره‌اي هم به توطئه استكباري تشكيل سپاه رزگاري داشته است:
«000شيخ عثمان را وا مي‌دارند كه گروهك رزگاري را تشكيل بدهد. او هم نام نيروهاي مسلح خود را سپاه عمربن‌خطاب گذاشته بود. علت انتخاب نام خليفة دوم براي شاخة نظامي اين گروهك اين بود كه مي‌خواستند از اعتقادات مذهبي مردم اهل سنت منطقه غرب كشور سوءاستفاده كنند. چنان كه خود شيخ عثمان هم به چنين سفسطه‌اي متوسل شد وگفته بود همان‌طور كه سپاه اسلام در زمان خليفه دوم به ايران حمله رد و ايرانيان مجوس را مسلمان كرد، حالا هم اين سپاه، كارش مشابه همان سپاه دوران عمر است كه مي‌خواهد ايران به زعم او كافر را مسلمان بكند!»
اين به اصطلاح سپاه رستگاري! براساس رهنمودهاي سران مرتجع كشورهاي عربي منطقه -‌به‌ويژه وهابيت حاكم بر حجاز- ‌در كنفرانس سران عرب كمتر از يك ماه پيش از حملة سرتاسري ارتش بعث عراق به خاك جمهوري اسلامي ايران تشكيل گرديد. استكبار جهاني به سركردگي آمريكا و ارتجاع عرب حاكم بر كشورهاي حاشيه جنوبي خليج‌فارس، در استمرار روند ثبات‌زدايي از حاكميت انقلابي نظام مقدس جمهوري اسلامي، يك رشته تدابير عاجل و ضربتي را در دستور كار خويش قرار دادند. رئوس تدابير متخذه در اجلاس طائف از اين قرار
بود:
1- ‌تشديد حركت‌هاي تجزيه‌طلبانه در مناطق مختلف ايران اسلامي، به ويژه دو استان حساس مجاور مرز عراق، خوزستان و كردستان، از طريق يك دست كردن فعاليت عناصر متشتت ضد انقلاب.
2- برنامه‌ريزي جهت اجراي موفق يك كودتاي نظامي برق‌آسا، با بهره‌گيري از عناصر سلطنت‌طلب و پاكسازي نشده در ارتش ايران.
3- ‌و سرانجام، در صورت به بن‌بست رسيدن تدابير فوق، دادن چراغ سبز به ماشين جنگي رژيم توسعه طلب بعث عراق كه به ويژه پس از سرنگوني رژيم شاه معدوم رهبري آن در آتش اشتياق ايفاي نقش ژاندارمي استكبار در خليج فارس مي‌سوخت.
بر همين اساس، جهت تحقق بند يك تدابير متخذه در اجلاس طائف، در قدم نخست سپاه رزگاري در كردستان تشكيل گرديد. دشمنان جهاني و منطقه‌اي جمهوري اسلامي ايران كه از بي‌رنگي حناي شعر و شعارهاي خلقي و دموكرات مآبانة گروهك‌ها در نزد افكار عمومي مردم مسلمان كردستان، در گذر نزديك به سه سال جنگ در اين استان به خوبي آگاه شده بودند، ضمن تشكيل سپاه رزگاري و سپرده فرماندهي اسمي آن به شيوخ خودفروختة نقشبندي درصدد برآمدند با دامن زدن به تعصبات مذهبي اهالي مناطق كردنشين غرب كشور و طرح ضديت ميان شيعه و سني، بن‌بست جنگ‌افروزي گروهك‌ها در كردستان را بشكنند. فتواي معروف شيخ عثمان مزدور كه گفته بود: «هر كس ده پاسدار امام خميني را سر ببرد، بهشت بر او واجب مي‌شود!» تبلور عيني عزم استكبار براي تبديل بحران كردستان به يك جنگ خونين مذهبي بود. سردار رشيد اسلام حاج همت دربارة تأثير اين فتواي رذيلانه گفته بود:
«000 اين جريان كثيف و خائنانه بلافاصله در منطقه دامنگير شد و حتي دامنة اين جريان به پاوه هم رسيد. به عنوان مثال، بعد از صدور اين به اصطلاح فتوا، چندين حمله از طرف گروهك رزگاري به پاسداران ما صورت گرفت. موقعي كه برادران سپاه مريوان و ارتش حمله كردند تا منطقة اورامان را آزاد كنند، طي حمله چند تن از برادران ما كه زحمي شده بودند، به دست عوامل رزگاري اسير شدند. اين از خدا بي‌خبرها، روي زخم‌هاي اين مجروحين، آب نمك ريخته بودند، آب جوش ريخته بودند؛ چرا كه آن روحاني نماهاي مزدور آمريكا، در جلسات‌شان، جنگ عليه شيعه و به اصطلاح خودشان عليه پاسدار را حلال كرده بودند. ريختن آب‌جوش برسر اينها را هم حلال كرده بودند و حتي بعضي زن‌ها هم روي سر اين بچه‌ها آب‌جوش مي‌ريختند و اين‌ها همه، گوشه‌اي كوچك از عذابي بود كه ما از دست اين جنايتكارها كشيديم.»

*****

عملياتهاي انجام شده در مريوان ( قسمت دوم

 
باري، با چنين اوصافي، در حقيقت، دزلي، به دملي چركين بر قامت جبهه‌هاي كردستان و كانون اصلي پرورش ميكروب تجزيه‌طلبي ضدانقلاب مبدل گشته بود. حال، دست طبيبي حاذق و مسلح به نيشتري برنده لازم بود تا اين غدة سرطاني چركين را با مهارت جراحي كند. چه كسي حاذق‌تر از «احمد»؟ همو كه بارها پوزه عفن ضدانقلاب را در عرصة جنگ‌هاي كردستان به خاك مذلت ماليده بود. «احمد» براي تصرف دزلي، از تاكتيك بسيار جالبي استفاده كرد؛ مكتوم نگاه داشتن هدف عمليات،‌ تا آغاز لحظة‌ تهاجم و حركت دادن ستون نيروها برخلاف مسير منتهي به هدف اصلي، جهت به انحراف كشاندن اذهان عوامل ستون پنجم دشمن از نيت واقعي سپاه اسلام. همان روشي كه رسول مكرم اسلام (صلي‌الله‌عليه‌واله‌وسلم) در جريان لشگركشي سپاه توحيد از مدينه براي فتح مكه به كار بسته بود. يكي از همرزمان «احمد»، ماجراي فتح دزلي را اين‌گونه روايت مي‌كند:
«000پيغام رسيد كه برادر «احمد» از كلية نيروها خواسته تا غروب آفتاب خودشان را به پشت ايستگاه رلة صدا و سيماي مريوان برسانند. كل نيروها كه جمع شدند، ديديم مي‌شويم 200 نفر بچه‌هاي سپاه و پيشمرگان مسلمان كرد. بعد در قالب يك ستون نظامي، همراه برادر «احمد» حركت كرديم. بين راه هرچه پرسيديم مقصد كجاست، او از جواب طفره رفت. خلاصه،‌ بعد از دو سه ساعتي ديديم داريم به طرف خاك عراق مي‌رويم. برادر «احمد» دستور توقف ستون را صادر كرد و بعد گفت: برادران! لازم است مطلبي را به شما توضيح بدهم. ما به حول و قوة الهي قرار است دزلي را بگيريم.
آقا، ما خيلي تعجب كرديم؛ آخر، مسيري كه آمده بوديم، درست 180 درجه مخالف جهت دزلي بود. يكي از بچه‌ها گفت: برادر «احمد»! آخر اين راهي كه ما آمده‌ايم، كجا به دزلي مي‌رسد؟ تازه، شما امكانات ما را در نظر نگرفته‌ايد. «احمد» با يك طمأنينه‌اي گفت: به خدا توكل كنيد. هيچ مشكلي پيش نخواهد آمد.
خلاصه،‌ از نو دستور حركت داد و راهي شديم. ساعت 30/7 دقيقة شب بود كه رسيديم روي ارتفاعات اورامان. نگو با تدبير «احمد»، ما اين ارتفاعات را دور زده‌ايم و بدون كوچكترين خطري رسيده‌ايم بالاي قلة مشرف به دزلي؛ بدون آن‌كه حتي رنگ آن معبر مرگبار را هم ديده باشيم. «احمد» طوري برنامه‌ريزي كرده بود كه هركس ستون نيروهاي ما را در راه مي‌ديد، فكر مي‌كرد هدف ستون كشي «احمد» از مريوان، حمله به عراق بوده.
بعد «احمد» گفت:‌خب برادران، نگاه كنيد! پايين اين ارتفاع،‌ زير پاي شما دزلي قرار گرفته. بعد هم بلافاصله ضمن تماس بي‌سيم با توپخانة بچه‌هاي ارتش، درخواست اجراي آتش كرد. با اصابت سومين گلولة توپ ريختيم داخل دزلي و آنجا را به صورتي برق‌آسا بدون درگيري تصرف كرديم. جالب اينجا بود كه در همين لحظات ديديم صداي بوق ماشين مي‌آيد. به دستور برادر «احمد»، من و يكي از بچه‌ها كنار جاده مستقر شده بوديم. ديديم از دور، يك كاميون كمپرسي، تخت گاز دارد مي‌آيد و لاينقطع بوق مي‌زند. نگو ضدانقلاب وقتي فهميد در دزلي درگيري شروع شده، اين كاميون را براي رساندن ادوات خمپاره و تقويت نيروهايش راهي دزلي كرده بود. با رسيدن كاميون به نزديكي ما ديديم ترمز كرد. آن برادر ما از ركاب ماشين بالا رفت و گفت: چه خبرته بابا! چرا اين‌قدر بوق مي‌زني؟! راننده كه از دموكرات‌ها بود و به هواي اينكه ما هم از خودشان هستيم، توقف كرده بود، تا لباس فرم آن بنده خدا را ديد، پشت فرمان كمپرسي از ترس غش كرد! بار اين كاميون، چند قبضه خمپاره‌انداز 80 ميليمتري، يك قبضه كاليبر 50 و مهمات معتنابهي بود كه به دست ما افتاد. بدون تعصب مي‌گويم كاري كه «احمد» با فتح دزلي انجام داد، بيشتر به يك معجزه شبيه بود.»
از ديگر تبعات آزادسازي دزلي، برملا شدن ماهيت همدستي عناصر به ظاهر موجه جريان ليبراليزم خزيده در دستگاه اجرايي حاكميت انقلاب با تجزيه‌طلبان وطن‌فروش بود. به محض تسخير دزلي و به اسارت درآمدن تني چند از كادرهاي بالا ضدانقلابيون توسط «احمد» و همرزمان او، ليبرال‌هاي فريبكار ناچار شدند دست از بازي يك بام و دو هواي خود در بحران كردستان برداشته، در دفاع از سركردگان جنايتكار ضدانقلاب مستقيماً وارد عمل بشوند. به گفتة يكي از رزمندگان سپاه مريوان:
«000در دزلي تعدادي از سران گروهك دموكرات را به اسارت گرفتيم. يادم هست برادر ممقاني داشت دست يكي از آنها را كه مجروح شده بود، بخيه مي‌زد كه من و يكي از بچه‌هاي پيشمرگ كرد مسلمان به آنها رسيديم. تا پيشمرگ مزبور آن اسير ناشناس را ديد، مرا كناري كشيد و گفت: اين را مي‌شناسيد؟ گفتم: نه، چطور مگر؟ گفت: اين كال كال است. خنده‌ام گرفت و گفتم: كال كال ديگر چه صيغه‌اي است؟ گفت: اين اسم مستعار اوست. اين معاون سياسي-‌نظامي قاسملو -‌سركردة گروهك دموكرات- است. مگر تو اعلامية دموكرات را نديده بودي كه از قول كال كال نوشته بود: من 9 پاسدار خميني را اعدام كرده‌ام؟ خب، اين همان كال كال است ديگر!
تا خبر به برادر «احمد» رسيد، سريع آمد و پرسيد: ببينم! قضيه چيست؟ ماجرا را براي او تعريف كرديم. «احمد» گفت: اين امكان ندارد! اگر اين طور باشد، طرف رده‌اش خيلي بالاست. بعد سر وقت او رفت و پرسيد: تو كال كال هستي؟ او هم با يك تفرعني بادي به غبغب انداخت و گفت: بله، خودم هستم! ببينيد،‌ من هيچ مشكلي ندارم. بهتر است بدانيد من با آقاي رئيس جمهور -‌بني‌صدر- ‌از قديم رفاقت دارم. ايشان مرا خوب مي‌شناسد. شما اگر مرا به مريوان برسانيد آزاد مي‌شوم.
«احمد» بلافاصله از آن اتاق بيرون آمد. ديديم خيلي آشفته است. پرسيدم: برادر «احمد»، آخر چه شده؟ گفت: كارمان درآمد، مي‌خواستي چه بشود؟! گفتم: آخر براي چه؟ گفت: فقط يادتان باشد چه مي‌گويم! همين فرداست كه بني‌صدر به دست و پا بيفتد و اين را به تهران احضار كند. آن وقت، همة زحمات ما برباد مي‌رود!
ما كه فكر مي‌كرديم حرفهاي كال كال مشتي لاف و گزاف بوده، اين نگراني برادر «احمد» خيلي باعث تعجب ما شده بود 000 درست فرداي همان روز ديديم پيامي از سنندج مخابره شد، با اين مضمون: از مركز دستور اكيد رسيده، تمامي كساني را كه در دزلي اسير گرفته‌ايد، سريع به سنندج منتقل كنيد!!000 ما از تعجب شوكه شديم. در تهران از كجا فهميده بودند كه شب قبل ما در دزلي عمليات كرده و كادرهاي دموكرات را اسير گرفته‌ايم؟ آن هم در شرايطي كه تا لحظة شروع عمليات، حتي خود بچه‌هاي سپاه مريوان هم نمي‌دانستند هدف حمله، تصرف دزلي است!000 همان‌جا برادر «احمد» به بچه‌ها گفت: به شما نگفته‌ بودم؟! صدور اين دستور علتي ندارد، مگر خلاص كردن همين آقاي كال كال و رفقاي او از مهلكه، پس متوجه شده‌اند كه ما اين را اسير گرفته‌ايم! در تمام ايام جنگ‌هاي كردستان، هيچ وقت «احمد» را مثل آن روز گرفته و مكدر نديده بوديم.»
«احمد» دربارة عاقبت اين ماجرا مي‌گويد:
«000كال كال معاون سياسي-‌نظامي قاسملو و يكي از اركان اصلي ضدانقلاب در كردستان بود. وقتي در دزلي دستگيرش كرديم، خودش مي‌گفت: اگر مرا به مريوان برسانيد آزاد مي‌شوم. من خواهشم از شما اين است كه مرا به مريوان ببريد.
وقتي ديديم ليبرال‌ها مي‌خواهند آزادش كنند، برادرهاي ما او را بردند همان جايي كه دموكرات‌ها دوتن از برادران ما را شهيد كرده بودند و آنجا پس از صحبت‌هايي، بچه‌ها كال كال و يكي ديگر از كادرهاي مؤثر دموكرات را اعدام كردند. بعدها وزارت كشور و همة ارگان‌هاي دولتي كه كارگزار بني‌صدر و دفتر هماهنگي رييس‌جمهور بودند،‌ شروع كردند به اعتراض و ما را هم حقيقتش را بخواهيد، دادگاهي كردند000 به هر جهت نهايتاً مسأله حل شد و عوامل بني‌صدر نتوانستند كاري از پيش ببرند.»

*****

عملياتهاي انجام شده در مريوان ( قسمت سوم


در جريان دومين كنگرة سراسري فرماندهان سپاه در اصفهان، «احمد» طي يك سخنراني پرشور، اشاره‌اي نيز به نبرد دزلي داشت:
«000 در منطقة مريوان، دزلي پايگاهي براي كل ضدانقلاب بود كه خوشبختانه توسط برادران ما به طرز معجزه‌آسايي تصرف شد ما از يك مسيري كه ضدانقلابيون حتي فكرش را هم نمي‌كردند، شبانه حمله كرديم. چندين ساعت راه‌پيمايي شبانه بدون استراحت داشتيم تا رسيديم به نقطه‌اي كه قله‌هاي پشت روستاي دزلي قرار دارد. هنگامي كه ما به بالاي قله مشرف به دزلي رسيديم. عوامل ضد انقلاب در ساختمان‌هايشان داشتند خواب‌هاي خوش مي‌ديدند. هنوز صبح نشده بود كه ما به خوبي در منطقه مستقر شديم، سلاح‌هايمان را كار گذاشتيم و درگيري شروع شد000»
به گفتة سردار رشيد اسلام حاج همت، بلافاصله پس از فتح دزلي توسط «احمد» و رزمندگان سپاه مريوان:
«000 جريان ديگري به‌وجود آمد كه در راستاي آن، ابتدا شيخ عثمان نقشبندي را به شهر بياره عراق منتقل كردند و از آنجا هم او را به بغداد بردند. در بياره رژيم صدام يك كاخ هم در اختيار شيخ عثمان گذاشته بود. او را به آنجا بردند؛ چرا كه مي‌خواهند توي مشت‌شان باشد. بعد اسلحه مي‌فرستند و با اين توجيه كه شيخ دستور داده مسلح شويد، نزديك به دو هزار نفر از مردم ناآگاه را فريب داده، مسلح مي‌كنند. اين بيچاره‌ها را فريب دادند و مسلح كردند و به عنوان سپاه رستگاري! آنها را وادار به جنگ در مقابل دولت و پاسداران انقلاب كردند.»
انتقال شيخ عثمان به بغداد در تابستان سال 59، جهت مشاركت در اجلاسي بود كه آمريكا، اعراب مرتجع و بعث عراق، در جهت همگون‌سازي كوشش‌هاي تجزيه‌طلبانه و زمينه‌چيني براي شروع تجاوز مسلحانة شهريور 59 ارتش عراق به ايران اسلامي برگزار كرده بودند. خصوصاً تذكر اين نكته واجد اهميت است كه به دنبال شكست طرح ننگين كودتاي نوژه و دستگيري عوامل آن، اين اجلاس براي دشمنان جهاني و منطقه‌اي انقلاب اسلامي، از حساسيت مضاعفي برخوردار بود. بنا به اخبار مندرج در روزنامة لوموند چاپ فرانسه:
«000مخالفان سلطنت‌طلب ايراني اخيراً، در بغداد كنفرانسي تشكيل دادند. براساس مصوبات اين كنفرانس،‌كليه امكانات، از سوي دولت عراق در اختيار وفاداران به شاه سابق كه هدفي جز سرنگوني رژيم اسلامي در ايران نداشتند، قرار گرفت. شخصيت مهم و قدرتمند اين دسته از مخالفان، ژنرال غلامعلي اويسي بود كه گفته مي‌شد قادر است از حمايت 15000 چريك كرد، به ويژه از ميان نيروهاي قبايلي كه هنوز به شاه سابق وفادار مانده بودند ]بخوان فرقة نقشبندي، دار و دسته رزگاري و مؤتلفين دموكرات و چپ آنان[، بهره‌مند گردد.
اين واقعه، با مجموعه‌اي از سوء قصدها و عمليات خرابكارانه ]عوامل بعث عراق موسوم به خلق عرب![ در خوزستان ايران، همزمان گرديد!»
رقم مكارانه و اغراق‌آميز 15000 چريك كرد، مخصوصاً با توجه به آمار سازي‌هاي ساخته و پرداختة گروهك‌هاي ضدانقلاب، از آن ادعاهاي گزافي بود كه تنها مي‌توانست سر مستكبران خردمند! غربي و عروسك جنگ‌افروز بعثي آنها را بيشتر از پيش، در خمرة «مكرالله» فرو كند! چرا كه به گفتة حاج همت:
«000]ضدانقلابيون[ آمارهاي عجيب و غريبي از منطقه و شعار طرفداران‌شان به عراق مي‌دادند تا ارزاق و تجهيزات زيادتري بگيرند و ذخيره كنند. با همين روش، از عراق سلاح‌هايي خيلي بيشتر از آن حدي كه مورد لزوم‌شان بود و بايد مي‌گرفتند، دريافت مي‌كردندو با اين حساب مي‌بينيم كه اينها حتي به خود رژيم بعث هم خيانت كرده‌اند!»
درست همزمان با تحولات موصوف، حركت نيروهاي انقلاب جهت آزادسازي مجدد شهر مهاباد نيز آغاز گرديد. مهاباد به سان اكثر شهرهاي ديگر كردستان، در پي اقدامات خائنانه هيأت حسن نيت بار ديگر به محاصره ضدانقلابيون درآمده بود و در وضعيتي فوق‌العاده وخيم قرار داشت. علي ايّ حالٍ، با به بن‌بست رسيدن سر خط‌هاي اول و دوم توطئة‌ آمريكايي-‌ارتجاعي اجلاس طائف و در شرف نابودي قرار گرفتن آخرين سنگر كليدي تجزيه‌طلبان در مهاباد، زمان اجراي سومين و آخرين تدبير نظام سلطة جهاني جهت ساقط كردن انقلاب اسلامي ايران فرا رسيده بود. «احمد» طي سخناني در مورد مجموعه حوادثي كه منجر به تسريع روند اجراي سرخط سوم تدابير اجلاس طائف و آغاز يورش ماشين جنگي رژيم توسعه طلب عراق به خاك جمهوري اسلامي ايران گرديد، از جمله گفته است:
«000 نكتة قابل توجه ين است كه دو روز پيش از سقوط مهاباد كه در آن زمان، پايگاه اصلي ضدانقلاب در كردستان بود، جنگ علني عراق شروع مي‌شود؛ يعني وقتي امپرياليزم، از گروهك‌هاي ضدانقلاب داخلي نا اميد مي‌شود، دستور آغاز جنگ تحميلي را به عراق صادر مي‌كند.»
در باب آمادگي رزمي ارتش بعث عراق براي يورش به خاك ايران، طي 15 سال گذشته بسيار گفته و نوشته‌اند. در اينجا ما تنها به ذكر يكي از اين نوشتارها اكتفا مي‌كنيم. مجلة فرانسه زبان آفريقاي جوان مي‌نويسد:
«000در پنم اوت 1980 ]نيمه مرداد 1359[، زمامدران عربستان، در جريان برپايي اجلاس طائف و هنگام استقبال از صدام،‌ درست يك ماه و نيم مانده به شروع جنگ، هدية شاهانه‌اي به وي دادند. اين هديه، گزارشي تهيه شده از سوي سرويس‌هاي سري اطلاعاتي آمريكا بود كه در آن به تفصيل، اوضاع اقتصادي، اجتماعي و نظامي ايران تشريح شده بود. حتي بيش از اين! در اين اسناد، واقعيات دقيقي دربارة وضعيت ارتش ايران، تعداد نفرات آن،‌ مواضع و تجهيزات آن كه هنوز قابل بهره‌برداري است، و نيز اطلاعات متنوع ديگري كه بسيار حساس و محرمانه بود، به صدام حسين هديه شد. خلاصه، اين يك نقشة تهاجم كامل بود!»
با چنين اوصافي، بايد ديد از نظر تدبير دفاعي مناسب، كشور در چه وضعيتي قرار داشت؛ به ويژه آنكه زمام امور اجرايي مملكت، سرپرستي نيروهاي مسلح ايران اسلامي و طراحي سياست كلان دفاعي نظام، يكسره در اختيار جرين تخصص سالار ليبراليزم و سمبل آن بني‌صدر بود. عجالتاً تأملي داريم بر ماهيت بني‌صدر و چگونگي رخنة او در سطوح عالي نظام جمهوري اسلامي.
«احمد» به يمن كياست مكتبي و دانش سياسي-‌مبارزاتي عميق خويش، از همان نخستين روزهاي پيروزي انقلاب تحركات ليبراليزم را با دقت زير نظر گرفته بود و هم از اين جهت، خيلي زود به ماهيت منافقانة بني‌صدر واقف شد. به همين خاطر نيز، تحليل ظريف و جالبي دربارة روند چهره‌سازي استكبار و مهره‌تراشي غرب جهت به انحراف كشانيدن نهضت اسلامي ايران، كه ماجراي بني‌صدر تجسم عيني اين روند بود، ارائه داده است؛ آنجا كه مي‌گويد:
«000 دربارة بني‌صدر و نحوة‌ نفوذ اين آدم در دستگاه انقلاب لازم است ما دقت زيادي به خرج بدهيم. در همان اوان انقلاب بني‌صدر مي‌خواست به يك نحو مردم‌پسندي خودش را به جريان انقلاب بچسباند و به اصطلاح خودش را روي صحنه بياورد. لذا در همدان يك نطق مغلطه‌آميزي با چاشني تند حمله به گروهك‌ها كرد000»
سران گروهك‌هاي ضدانقلاب هم كه به واسطة سنخيت فكري و سياسي مشترك با او، خوب مي‌دانستند سير ماهوي روند حركت بني‌صدر چگونه است، بلافاصله عوامل خودشان را راهي اين جلسة سخنراني كردند. آنها هم آمدند و در انظار عموم مردم، وسط سخنراني شروع كردند به فحاشي نسبت به بني‌صدر000 او هم از خدا خواسته، نهايت استفاده را از اين مسأله به عمل آورد و بعد هم جرايد وابسته ين قضيه را با آب و تاب منعكس كردند. همين ماجرا باعث شد كه خيلي‌ها بازي بخورند و گمراه شوند.
حال آن‌كه حقيقت از اين قرار بود كه ضدانقلابيون قصد داشتند با فحاشي به بني‌صدر در ملاء عام او را در بين مردم عزيز كنند و چهرة مثبتي از اين آدم منحرف در بين افكار عمومي ملت حزب‌الله بسازند؛ والا اصلي‌ترين نقطة اتكاي جريان بني‌صدر و ديگر ليبرال‌ها، چنان كه بعدها ديديم، معطوف به سازش و تباني با سران جنايتكار همين گروهك‌ها بود.
به فاصلة كوتاهي از پايان كار اجلاس طائف و بازگشت صدام از عربستان به بغداد، ارتش عراق عمليات مهندسي وسيعي را در مجاورت مرزهاي جنوبي و غربي ايران آغاز كرد. از آماده‌سازي پل‌هاي شناور نظامي در كرانة غربي اروند گرفته تا احداث كانال‌ها و سنگرهاي بتون‌آرمه در مجاورت مرزهاي مياني و شمالي خود با ايران.

*****

عملياتهاي انجام شده در مريوان ( قسمت چهارم


تحركات بي‌سابقه يگان‌هاي اكتشافي عملياتي ارتش عراق و عمليات پيچيده و انبوه مهندسي ماشين جنگي صدام آن‌چنان حساسيت برانگيز بود كه فرماندهان رده بالاي نيروهاي سپاه و ارتش را واداشت تا از بني‌صدر -‌كه در آن مقطع مسؤوليت جانشيني فرماندهي كل قوا را برعهده داشت- ‌خواستار تشكيل جلسه‌اي اضطراري براي بررسي انگيزه‌هاي تحركات ارتش بعث در مرز مشترك و اتخاذ تدابير عاجل و ضروري براي مقابله با هرگونه تهديد خارجي از مرزهاي غرب و جنوب شوند. سرانجام جلسه مزبور در تاريخ 31 مرداد سال 59 در كرمانشاه تشكيل گرديد. «احمد» از اين نشست نظامي و ماوقع آن روايت مي‌كند:
«000من دقيقاً يادم هست كه يك ماه قبل از شروع جنگ، جلسه‌اي در اتاق جنگ لشگر 81 زرهي كرمانشاه به رياست بني‌صدر تشكيل شد. در اين جلسه آقايان ظهيرنژاد و صيادشيرازي، به همراه فرماندهان ارتشي 30 منطقه نظامي از استان‌هاي آذربايجان غربي، كردستان و كرمانشاه و نيز برادران محسن رضايي و محمد بروجردي به اتقاق مسؤولان سپاه در كل مناطق غرب حضور داشتند.
در اين جلسه فرمانده سپاه قصر شيرين به مسأله عدم آمادگي دفاعي نيروهاي مسلح اشاره كرد و گفت: از اين حيث نيروهاي ما كمترين آمادگي رزمي ندارند در صورتي كه ارتش عراق از خيلي وقت پيش شروع به ساختن استحكامات نظامي خودش كرده و در حاشية مرز دارد سنگرهاي بتوني مي‌سازد؛ بعد هم به تفصيل به وضعيت بد نيروهاي ارتش از اين لحاظ و نيز حملات مكرر ارتش عراق به پاسگاه‌هاي مرزي ما اشاره كرد. نهايتاً از بني‌صدر سؤال كرديم: اگر به احتمال يك درصد عراق به ايران حمله كند، شما چه تدبيري براي دفاع داريد؟»
بني‌صدر گفت: عراق هرگز جرأت چنين كاري را ندارد! اين بار برادر بروجردي گفت: آقاي رييس جمهور! اگر به احتمال يك در هزار عراق به ايران حمله كند و فرضاً بخواهد در غرب بيايد جلو شهر قصرشيرين را بگيرد، شما براي مقابله با چنين مسأله‌اي چه تدبيري داريد؟
بني‌صدر مجدداً گفت: عراق هيچ وقت چنين غلطي نمي‌كند. براي اينكه هم در سطح بين‌المللي و سياست جهاني محكوم مي‌شود و هم امنيت داخلي خودش به خطر مي‌افتد و عراق را به خطر نمي‌اندازد.
اين مغز بي‌شعور در آن جلسه براي ما از سياست بين‌المللي صحبت مي‌كرد. با آنكه خودش بهتر از همه مي‌دانست كه سياست بين‌المللي هميشه تابعي از متغير امپرياليست‌هاي غرب و شرق است، با اين حال براي ما از وحشت عراقي‌ها از محكوميت بين‌المللي در صورت حمله به ايران صحبت مي‌كرد. به هرجهت جلسه را به اينجا ختم كردند كه مقرر شد بازديدي از مناطق مرزي به عمل بيايد. رفتند به اصطلاح منطقه را بازديد هوايي كردند و در راه بازگشت، هلي‌كوپتر بني‌صدر به علت نقص فني در منطقة تحت كنترل ضدانقلاب سقوط كرد و افتاد و متأسفانه اين مغز بي‌شعور هيچ آسيبي نديد! ضد انقلاب هم به او هيچ تعرضي نكرد و بعد هم رفتند لاشة اين هلي‌كوپتر را با تراكتور آوردند.»
براي اداي حق مطلب در توصيف موقعيت بحراني وضعيت مديريت نيروهاي مسلح انقلاب كه ملعبة دست ليبراليزم تخصص سالار گشته بود، حتي به كار بردن واژه‌هايي همچون فاجعه نيز بسيار نارسا و گنگ به نظر مي‌رسد. در چنين شرايطي است كه رژيم توسعه‌طلب بغداد پس از دريافت چراغ سبز از كاخ سفيد،‌ عمليات تهاجم سرتاسري ارتش بعث به خاك ايران اسلامي را با نام رمز «يوم الرعد» در سي و يكم شهريور 1359 آغاز مي‌كند. در جبهة غرب يگان‌هاي مجهز ارتش عراق، شامل لشگر 7 كركوك و لشكر 91 سليمانيه از مرز خسروي و قصرشيرين عبور كردند. لشكر 7 كركوك به راحتي منطقة نفت‌شهر را اشغال كرد و لشكر 91 سليمانيه به سهولت به طرف مناطق خسروي و قصرشيرين پيشروي و ني دو منطقه را اشغال نمود. عراق همزمان با ين يورش گسترده، نيروهاي تيپ 81 سوار زرهي خود را از محور مرزي پاسگاه هدايت -‌حدفاصل سرپل ذهاب و قصرشيرين- ‌وارد خاك ايران كرد و تيپ مزبور ضمن بستن عقبه قصرشيرين، امكان عقب‌نشيني را از معدود قواي ايراني حاضر در منطقه سلب كرد. حركت بعدي ارتش بعث، پيشروي به سمت شهر سرپل ذهاب و اشغل اين شهر سوق‌الجيشي بود.
به دنبل آغاز جنگ، شهسوار اردوي ليبراليزم منحط كه اينك به القاب و عناوين سابق خود لقب سپهسالار ايران! را هم افزوده بود، با ژستي حاضر به رزم وارد ميدان شد و ضمن طرح شعارهايي همچون مديريت تخصصي جنگ و ضرورت اتخاذ سياست جنگ كلاسيك، شمشير چوبي خود در نيروهاي مسلح، شاهكارهايي كه شايد در تاريخ فرماندهي جنگ‌هاي معاصر دنيا بي‌سابقه باشند، از خود به منصة ظهور رسانيد.
«احمد» ضمن تشريح موقعيت بحراني جبهه‌هاي غرب در آغازين روزهاي تهاجم ارتش عراق، اشاره‌اي نيز به ثمرات مديريت جنگي فوق تخصصي بني‌صدر دارد؛ آنجا كه مي‌گويد:
«000 خلاصه عراقي‌ها آمدند سرپل ذهاب را هم گرفتند و تانك‌هايشان تا دخل شهر سرپل ذهاب هم آمدند. در اين هنگام بود كه وضعيت عجيبي در سرپل ذهاب پيش آمد كه بد نيست شما هم از آن مطلع شويد. ببينيد! در هيچ قانون نظامي شما به اين مسأله كه بيايند و توپخانه را در خط مقدم بچينند برنمي‌خوريد؛ اما اين آقايان كه به نظر من جز خيانت كار ديگري نمي‌توانستند بكنند، در منطقه نفت‌شهر، يك گردان توپخانه سنگين ما را كه قبضه‌هاي آن از نوع 155 ميليمتري بود، كشيده بودند جلو و در خط مستقر كرده بودند! فرمانده اين گردان توپخانه زرهي كه افسر باغيرتي بود به همه در زده بود كه: آقا! اين توپخانه در خطر است و مي‌آيند عراقي‌ها توپخانه‌ را مي‌گيرند! كسي به حرفهايش توجهي نكرد. موقعي كه حملة دشمن آغاز مي‌شود، عراق ابتد با يگان پياده حمله مي‌كند. خدمة توپ‌هاي ما كه در خط بودند، حدود 400 نفر از قوي گردان پياده عراق را اسير مي‌گيرند. جالب اين است كه نفر توپخانه ما پياده‌هاي دشمن را اسير مي‌گيرد. به اين ترتيب است كه عراقي‌ها در مرحلة اول حمله به توپخانه ما شكست مي‌خورند. بلافاصله همان شب عراق حمله مي‌كند و اين بار با يك گردان تانك حركت مي‌كند و كل توپ‌ها را به غنيمت مي‌گيرد.
الآن تمام اين توپ‌ها در خط عليه خود ما به كار مي‌روند و مهمات اين توپ‌ها براي عراق از طريق عربستان، كويت و اسرائيل تأمين مي‌شود. اي واي بر ما، كه مملكت را داديم دست چه بي‌عقل‌هايي!؛ تا كاري كنند كه توپخانة مملكت ما را عراقي‌ها به اين راحتي به تاراج ببرند و غنيمت بگيرند000 در ماجراي اشغال قصرشيرين، باز همين بي‌عقل‌ها باعث شدند نيروهاي مستقر در آنجا تمام وسايل و تجهيزات خودشان را بگذارند و فرار كنند. قسمت اعظم تانك‌ها، توپ‌ها و تجهيزات سبك ما در قصرشيرين به اين شكل، خيلي راحت دست عراقي‌ها مي‌افتد.»
سپهسالار پوشالي ليبراليزم كه از وقاحت و مظلوم‌نمايي بهره‌اي وافر برده بود، براي انحراف افكار عمومي ملت از علل واقعي شكست‌هاي خفت‌بار و بازماندن دست ماشين جنگي بعث عراق جهت اشغال هرچه بيشتر خاك كشور و توجيه بي‌كفايتي نظامي خويش، شعار مزورانة دادن زمين در قبال گرفتن زمان را مطرح كرد. سردار رشيد اسلام حاج همت در اين باره مي‌گويد:
«000 قبل از شروع جنگ، برادران سپاه در مناطق غرب و جنوب، به دفعات مكرر اخطار مي‌كردند عراق چندماهي است كه نيروهايش را در مرز جابه جا كرده؛ اما هربار كه ما اين را مي‌گفتيم، بني‌صدر و عوامل دست‌نشاندة او در ارتش مي‌گفتند: چنين چيزي امكان ندارد. عراق غلط مي‌كند به ايران حمله كند!
با شروع جنگ هم بني‌صدر، اين تز را مطرح كرد كه ما زمين مي‌دهيم و زمان مي‌گيريم. همين مسأله مشخص مي‌كند كه قبل از جنگ و حتي پس از آغاز جنگ، در داخل هم توطئه‌هايي براي سرگرم‌سازي ما و فرصت ددن به دشمن براي تجاوز هر چه بيشتر در كار بوده. اينها همه محصول توطئه‌اي بود كه جريان بين‌صدر به كمك مجاهدين خلق و با هماهنگي عراق و آمريكا در منطقه به وجود آوردند. پس مي‌بينيم كه بعد از شكست دولت موقت، تصرف لانة جاسوسي و كشف اسناد، حملة نظامي به طبس و پس از شكست كودتا در ارتش، آمريكا براي به شكست كشاندن انقلاب اسلامي چاره‌اي نديد جز حملة نظامي مستقيم از طريق يكي از وابستگان منطقه‌اي استكبار به ايران.»
با آغاز تهاجم ارتش بعث عراق، «احمد» و يارانش با روحيه‌اي نيرومندتر از گذشته، بلافاصله سرگرم طراحي عملياتي تلافي جويانه و ضربتي براي تنبيه دشمن متجاوز شدند. به روايت يكي از برادران واحد ادوات سپاه مريوان:
«000ظهر روز سي و يكم شهريور 59، دوفروند هواپيماي جنگنده با سرعت زياد و از ارتفاع كمي از روي شهر مريوان گذشتند. اين مسأله باعث وحشت مردم شهر شده بود. بعضي‌ها مي‌گفتند هواپيماها عراقي‌اند و بعضي هم كه باور نمي‌كردند، مي‌گفتند لابد هواپيماها خودي بوده‌اند000 ساعت 2 ديديم اخبار راديو اعلام كرد تهران و چند شهر ديگر توسط هواپيماهاي عراق بمباران شده‌اند.
اين مسأله خيلي براي برادر «احمد» ثقيل بود كه هواپيماهاي عراق، از روي مريوان بروند و شهرهاي بي‌دفاع ما را بزنند. فرداي آن روز، به دستور برادر «احمد» قرار شد برويم و گراي پادگان شهر پنجوين عراق را بگيريم تا توپخانة ارتش، آنجا را بكوبد. بنده، همراه شهداي عزيزمان مهندس كابلي و علي‌رضا ناهيدي، راهي اين مأموريت شديم. بعدازظهر همان روز اول مهر 59، به واسطة گراگيري دقيق برادران كابلي و ناهيدي، توپخانة ارتش شروع به اجراي آتش كرد و آتش سنگين ايران، مستقيماً روي پادگان پنجوين ريخته شد. اين ابتكار برادر «احمد»، در واقع، اولين اقدام تلافي‌جويانة نيروهاي مسلح ايران در قبال تجاوز سرتاسري ارتش عراق به خاك ما بود!»
«احمد» و رزم‌آوران سپاه مريون، با فراغت خاطر نسبي‌اي كه پس از فتح دزلي از وضعيت جبهه‌هاي كردستان به دست آورده بودند، اكنون در جبهة مريوان و امتداد نوار مرزي، خود را آمادة برنامه‌ريزي تعرضي عمقي به قلب مواضع عراق در شمال آن كشور مي‌كردند. يكي از همرزمان سردار كبير حاج محمد بروجردي كه در اوان جنگ به جمع ياران «احمد» الحاق يافت، مي‌گويد:
«000روز شانزدهم آذر 59، برادر «احمد» به ستاد منطقة 7 سپاه كشوري در كرمانشاه آمد. آن روزها بنده علاوه بر، آن‌كه مسؤول دفتر برادر بروجردي، فرمانده منطقة 7 بودم، به تشويق ايشن، كارهاي شناسايي هم در جبهه‌هاي كاني سخت و شورشيرين و 000 انجام مي‌دادم.
آن روز «احمد» و بروجردي حدود يك ساعت پشت درهاي بسته با هم جلسه داشتند. جلسة آنها كه تمام شد، برادر «احمد» رو كرد به حاج محمد ]بروجردي[ و گفت: شما اين برادر را از ستاد آزاد كنيد، حكم انتقالش ر هم بزنيد، ساير برنامه‌هايش را خودم رديف مي‌كنم. بعد جلو آمد و با نهايت محبت به ما گفت: برادر000، ما طرح يك عمليات بزرگ در غرب را آماده كرده‌ايم. به حول و قوة خدا مي‌خوهيم با استعداد يك تيپ، خودمان را از يك محور به تنگة روكان و كاني‌مانگا، و از محور ديگر، به شهر سيدصادق عراق برسانيم000شماهم خودتن را آماده كنيد تا ان‌شاءا000 برويم و راه كارهاي آنجا را شناسايي كنيم. درست است كه نيرو كم داريم، اما توكل ما به خداست.
حرفهايش برايم مثل يك رويا بود! مگر مي‌شد باور كرد؟ لشگرهاي ارتش عراق، آبادان را در محاصره گرفته بودند. قصرشيرين، نفت‌شهر، خرمشهر، بستان، سوسنگرد، هويزه و كلي از مناطق ما تحت اشغال عراق بود؛ آن وقت «احمد»، طرح حمله به كاني‌مانگا و سيدصادق عراق را در سر داشت!»
طرح مزبور، نه يك بلندپروازي ايده‌آليستي و نشأت گرفته از عدم واقع‌بيني نسبت به شرايط جبهه‌ها در آن آغازين ماه‌هاي جنگ، بلكه با عنايت به تجارب رزمي فراوان و هوشمندي نظامي «احمد»، دقيقاً تبلور احساس تكليف اين سردار رشيد، در عمل به قدر مقدور خويش بود، ضمن آن‌كه نبايد از ياد برد حوزة استحفاظي سپاه مريوان، صرفاً محدود به بخشي از مناطق مرزي غرب كشور بود؛ نه جبهه‌هاي مناطق عملياتي جنوب. ديگر اين‌كه طرح‌هايي نظير آنچه «احمد» مدنظر داشت، صرفاً منحصر به او نمي‌شد. سردار رشيد اسلام حاج ابراهيم همت نيز كه در آن برهه فرماندهي سپاه پاوه را برعهده داشت، طرح مشابهي جهت كار در جبهة نوسود را در دستور كار خود قرار داده بود.

 

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:7  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

پاوه و مريوان

 

بسم رب

پاوه و مريوان و دفاع از مردم در مقابل ضد انقلاب و عراق ( قسمت اول

«احمد» در زمستان سال 1358 از طرف شهيد بروجردي مأموريت يافت كه ضمن پاكسازي جادة پاوه-‌كرمانشاه، حلقة محاصره‌اي را كه ضدانقلاب بر گرد شهر پاوه كشيده بود، درهم بشكند. تا آن زمان، تمامي راه‌هاي مواصلاتي منتهي به پاوه -‌خصوصاً جاده پاوه-‌كرمانشان؛ تا حوالي كرمانشان- تحت كنترل كامل عناصر مسلح ضدانقلاب قرار داشت و تردد نيروهاي خودي در اين منطفه، عمدتاً از طريق هوا، توسط هلي‌كوپترهاي شينوك و توفورتين يگان هوانيروز ارتش جمهوري اسلامي انجام مي‌گرفت. هرچند، همين تردد محدود هوايي نيز با توجه به تسليح ضدانقلابيون به توپ‌هاي قدرتمند ضدهوايي 23 ميليمتري توسط حكام بعث عراق، همواره در معرض خطر قرار داشت و جز در حد ضرورت صورت نمي‌گرفت. قبول ريسك تردد در جاده‌ها نيز در واقع به مثابه دست زدن به اقدامي انتحاري تلقي مي‌شد. در آن برهه، افرادي كه به هر نحو منتسب به نظام جمهوري اسلامي بودند -‌حتي كردهاي بومي- ‌نمي‌توانستند از جاده‌هاي منطقه تردد كنند. عناصر مسلح پست‌هاي ثابت و سيار ايست و بازرسي دموكرات‌ها و گروهك‌هاي چپ و راست مؤتلفة آنان، به احدي از اين گونه مسافران رحم نمي‌كردند. چنين افرادي اگر به محض دستگيري تيرباران نمي‌شدند،‌حداقل خطري كه آنان را تهديد مي‌كرد، اسارت و گروگان گرفتن ايشان توسط تجزيه‌طلبان بود. از ديگر سو، وضعيت شهر پاوه نيز فوق‌العاده وخيم بود. پاوه، از معدود شهرهاي كردنشين بود كه مردم آن، دوشادوش يكديگر با چنگ و دندان در برابر نيروهاي تا بن دندان مسلح ضدانقلاب جنگيده و از اشغال شهر توسط آنان جلوگيري كرده بودند. ضدانقلاب كه از مقاومت سرسختانه مردم پاوه سرسام گرفته بود، طي اقدامي رذيلانه، ضمن استقرار چندين قبضه تفنگ 106 و خمپاره‌انداز با كاليبرهاي مختلف بر ارتفاعات مشرف به شهر، خانه‌ها, مدارس،‌مساجد، معابر عمومي و نيز محوطة ساختمان سپاه پاوه را با آتش كور و پرحجم خود بي‌وقفه مي‌كوبيد. همين خمپاره باران شهر باعث شد تا مردم، به پاوه، شهر خمپاره‌ها! لقب بدهند. يكي از نيروهاي سپاه پاوه از آن روزها مي‌گويد:
«000در آن زمان، ما حدود ده-‌پانزده نفر بچه‌هاي سپاه، كل نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي در شهر محاصره شده پاوه بوديم. اوايل زمستان سال 58، يك گروه بيست نفري اعزامي، به شكلي معجزه‌آسا حلقة محاصره شهر را پشت سر گذاشت و افراد آن به جمع ما اضافه شدند. آنها به محض ورود گفتند: قرار است پاوه را از محاصره آزاد كنيم. پرسيديم: حالا فرماندة شما كيست؟ چه وقت و چطور مي‌خواهد اين كار را بكند؟ گفتند: اسم او برادر «احمد» است. قرار شده شخصاً براي پاكسازي پاوه بيايد و 000
طي ده-‌دوازده روزي كه تا شروع عمليات باقي مانده بود، آن‌قدر اينها از اين برادر «احمد» خودشان، اينكه نمي‌دانيد چه يلي است و چه دلاوري‌ها از خودش نشان داده و 000 تعريف كردند كه ما آنقدر كه مشتاق ديدار او شده بوديم، مشتاق خلاص شدن از محاصره نبوديم.»
سرانجام روز موعود براي آغاز عمليات فرا رسيد. در اين عمليات، نيروهاي سپاه، از دو محور كار را شروع كردند. گروهي از رزم‌آوران با جلوداري سردار شهيد غلامرضا قرباني مطلق از داخل پاوه، در امتداد جادة خروجي شهر سرگرم پاكسازي قدم به قدم مواضع ضدانقلاب شدند و در محور دوم، «احمد» و همرزمانش از سمت جوانرود، كار پاكسازي جاده به سمت پاوه را آغاز كردند. با الحاق نيروهاي دو محور، به لطف الهي محاصرة پاوه شكسته شد. بهتر است دنبالة ماجرا را از قول همان رزمندة سپاه پاوه پي بگيريم:
«000رفتم سراغ حميد فرخزاد -‌يكي از بچه‌هاي اعزامي از محور جوانرود- ‌گفتم: اين برادر «احمد»، كدام يكي از شماهاست؟ بين جمع، فردي را نشان داد و گفت: اين هم برادر «احمد»!
خوب كه توي بحرش رفتم، ديديم يك سپاهي لاغر و قدبلند و سبزه‌رويي است با ابروهاي پهن، چشم‌هايي ريز و بادامي، بيني كه بدجوري از وسط شكسته بود و بالاخره موهاي سر و ريش بلند و ژوليده؛ كه يك كلاه آهني مستعمل سرش گذشته و با جملاتي تلگرافي و مختصر، در حال دستور دادن به اين و آن است.
با خودم گفتم: اي بابا! ما از اين بشر،‌يك آدم يغور قوي هيكل، توي مايه‌هاي رستم، با آن بر و بازوي تهمتني و ريش دوشاخ در ذهن‌مان ساخته بوديم. اين كجا و آن كه ما فكرش را مي‌كرديم كجا!000
الغرض، كار الحاق كه تمام شد، همراه او سوار شديم و حركت كرديم به سمت پاوه. به محض اينكه ماشين روي دور افتاد، او شروع كرد به درس دادن به ما. گفت: برادران! شما حين تردد در راه‌ها، حواستان بايد حسابي جمع اطرافتان باشد. دائم سمت چپ و راست مسير خودتان را چك كنيد. غافل نشويد تا يامفت كشته نشويد. شهادت، با از روي غفلت به كشته دادن خود، فرق دارد. شهادت، مرگ آگاهانه است؛ نه مردن ناغافلانه!
شش‌دانگ حواس ما، جمع شنيدن حرفهايش شده بود. تا آن روز،‌هيچ كس اين طور با دقت و هوشيارانه، ‌ريز مسائل تردد ما را در جاده‌هاي كردستان، به ما گوشزد نكرده بود. اين ديدار، سرآغاز آشنايي با مردي بود كه رمز چگونه جنگيدن را مي‌دانست و دلسوزانه اين رمز گرانبها را به بچه‌هاي انقلاب در جبهه‌هاي غرب آموزش مي‌داد.»
«احمد» پس از فتح پاوه، با حكم سردار بروجردي، به سمت فرماندهي سپاه پاوه منصوب شد و تا اواخر ارديبهشت سال 1359، يكسره هّم و غّم خود را مصروف طراحي و برنامه‌ريزي جهت كار پاكسازي مناطق آلوده و آزادسازي روستاها و ارتفاعات سوق‌الجيشي حومة پاوه كرد. به تدريج، شماري از جوانان انقلابي و مخلص اعزامي،‌ به جمع قواي معدود «احمد» در سپاه پاوه افزوده شدند. جوانان مؤمن و جان بركفي كه ضمن زدن زانوي تلمذ در مكتب رزمي سردار متوسليان و به گوش جان سپردن آموزه‌هاي گرانسنگ وي، يك شبه ره صد ساله رفتند و به فاصله‌اي كوتاه، خود در زمرة سرداران زبدة سپاه اسلام درجبهه‌هاي غرب و جنوب به شمار آمدند. از جملة آنان مي‌توان از بزرگواراني همچون سرداران شهيد حاج عباس كريمي، رضا چراغي، حسين قجه‌اي، سيد محمدرضا دستواره و000 نام برد و با مساعي پيگير «احمد»‌ و حمايت بي‌دريغ سردار بروجردي، به تدريج آمار نفرات سپاه پاوه بالا آمد و به تبع آن، توان رزمي نيروهاي انقلاب در جبهة پاوه نيز افزايش يافت.
به جرأت مي‌توان گفت كه از جمله عوامل اصلي موفقيت «احمد» در انهدام برق‌آساي مواضع ضدانقلاب پيرامون شهر پاوه، ورود سردار شهيد ناصر كاظمي به اين شهر بود. يكي از رزم‌آوران سپاه پاوه در اين باب مي‌گويد:
«000يك روز ديديم يك آقايي آمده و مي‌گويند ايشان فرماندار پاوه است. در آن ايام، مقامات اعزامي معمولاً توسط عناصر ليبرال انتخاب مي‌شدند و در رابطه با مناطق كردنشين غرب، اكثر رؤساي ادارات و فرمانداران انتصابي ليبرال‌ها، از وابستگان گروهك‌هاي چپ و التقاطي بودند.
از خيانت‌هاي ليبرال‌ها در قضاياي كردستان، يكي هم همين مسأله بود. عمق فاجعه وقتي معلوم مي‌شود كه آدم مي‌بيند استاندار اين استان بحران زده، يك توده‌اي قهار بومي به نام ابراهيم يونسي بود!000 خلاصه با چنين پس زمينه‌اي ما اين آقاي فرماندار پاوه را زيارت كرديم. قيافه‌اش كه حسابي غلط انداز بود! علي‌الخصوص با آن موهاي بلند مجعد و ريش پروفسوري، كه بدجوري توي ذوق ما زد. تا او را ديديم، دلمان هري پايين ريخت. گفتيم واويلا! اين آدم از شش فرسخي قيافه‌اش داد مي‌زند كه ضد انقلاب است! چه كسي گفته اين فرماندار پاوه بشود؟
چند روز بعد،‌ توي محوطة سپاه پاوه داشتيم در مورد فرماندار مشكوك اعزامي صحبت مي‌كرديم. نگو، «احمد» حرف‌هاي ما را شنيده، تا به ما رسيد، با يك عتابي گفت: غيبت نكنيد! گفتيم: چرا؟ اين كه قيافه‌اش داد مي‌زند ضد انقلاب است! نگاهش را از ما دزديد و گفت: نه! آدم خوبي است. با تعجب پرسيديم: مگر شما چه چيزي از او مي‌دانيد كه ما نمي‌دانيم؟ از دادن جواب سر راست به سؤال ما طفره رفت. گفت: هيچي، فقط فكر مي‌كنم اين فرماندار آدم خوبي باشد!»
فرماندار مشكوك اعزامي به پاوه، در اصل يكي از كادرهاي اطلاعاتي نخبة سپاه بود. او هر روز،‌ به بهانة بازديد منطفه و سخنراني، به روستاهاي اطراف شهر كه در قرق ضدانقلاب بودند، مي‌رفت و از وضعيت قواي ضدانقلاب، سنگرها، تجهيزات، استحكامات و نحوه پراكندگي مواضع آنان، اطلاعات ذي‌ قيمتي جمع‌آوري مي‌كرد. ضدانقلابيون هم كه گول ظاهر غلط انداز و سخنراني‌هاي خنثي و يك بام و دو هواي او را خورده بودند، مزاحمتي برايش ايجاد نمي‌كردند. ناصر كاظمي به راحتي در مناطق آلوده تردد مي‌كرد. روزها سخنراني‌هايي با مضامين نامربوط و بي‌سر و ته داشت و شب‌ها، دور از چشم همه -‌حتي بچه‌هاي سپاه پاوه- ‌كليه اطلاعات حساس و ارزشمندي را كه جمع‌آوري كرده بود، تحويل «احمد» مي‌داد. «احمد» نيز از اين اطلاعات، در روند طراحي و برنامه‌ريزي سلسله عمليات پاكسازي مناطق اشغالي پيرامون پاوه به نحو احسن استفاده مي‌كرد. پس از يك رشته نبردهاي برق‌آسا كه همگي با موفقيت نيروهاي سپاه پاوه همراه بود، تجزيه‌طلبان تازه فهميدند كه منشأ ضربات گيج كننده‌اي كه خورده‌اند، از كجا بوده است. به گفتة يكي از همرزمان «احمد» در نبردهاي پاوه:
«000ضد انقلاب بدجوري مچل شده بود. دست آخر پيغام فرستادند: اگر ما مي‌دانستيم اين فرماندار ريش‌بزي، يك چنين اعجوبه‌اي است، همان روز ورود او به پاوه، يك قطار فشنگ توي شكمش خالي مي‌كرديم! اين همكاري ظريف و بامزة «احمد» و شهيد كاظمي، از جمله زيباترين خاطراتي است كه من از آن ايام دارم.»
«احمد» براي آموزش نظري و ارتقاي سطح معلومات عقيدتي-‌سياسي رزمندگان تحت امر خود ارزش فراواني قائل بود. در شرايطي كه اكثر رسانه‌هاي گروهي، تريبون‌هاي رسمي و غيررسمي، نشريات كثيرالانتشار و دستگاه‌هاي تبليغاتي و اطلاع‌رساني كشور، در قبضة اصحاب تفكرات الحادي، ليبرالي و التقاطي قرار داشت، سعي وي مصروف به اين بود كه با بهره‌گيري از مناسب‌ترين شيوه‌هاي بحث اقناعي و به كار بستن دانش عقيدتي-‌مبارزاتي گرانبهاي خود، حتي‌المقدور،‌ خلاء عدم كار فكري و تربيت نظري موجود در ميان رزمندگان سپاهي را برطرف سازد. وي طي دوران حضور پرثمر خود در جبهه‌هاي غرب، هر فرصت ولو كوتاهي را براي به بحث و مناظره گذاشتن مبرم‌ترين مسائل عقيدتي، فلسفي و سياسي مغتنم مي‌دانست. يكي از همسنگران او در دوران جنگ‌هاي پاوه، در مورد نحوه ارائه آموزش‌هاي عقيدتي-‌سياسي «احمد» به رزم‌آوران تحت امرش مي‌گويد:
«000در پاوه، پس از هر عملياتي كه انجام مي‌داديم،‌گاه تا چندين روز بي‌كار مي‌مانديم؛ ولي برادر «احمد» براي پر كردن اوقات بي‌كاري ماهم برنامه‌ريزي كرده بود و دراين فراغت‌هاي ادواري، با بچه‌ها كار فكري فلسفي و عقيدتي-سياسي مي‌كرد000 مي‌آمد توي جمع ما مي‌نشست و هر بار يك بحث جدي را شروع مي‌كرد. في‌المثل بحث بر سر اين‌كه آيا خدا وجود دارد يا نه. بعد مي‌گفت: فرض كنيد من يك ماترياليست، يك آدم ملحد هستم. شما بياييد و براي من، وجود خدا را در اين زنجيرة كائنات ثابت كنيد000
چه دردسر بدهم، يك بحث داغي به راه مي‌انداخت كه گاه تا سه‌-‌چهار ساعت طول مي‌كشيد. بعضي وقت‌ها هم بحث به مجادلة لفظي تندي بين بچه‌ها ختم مي‌شد! حتي يادم هست يك بار شهيد دستواره بدجوري به برادر «احمد» حمله كرد؛ طوري كه فكر مي‌كرديم الان است كه با او دست به يقه بشود! برادر «احمد» هم كه نقش خودش را خوب بازي مي‌كرد، ضمن دفاع ظاهري از مباني ماترياليزم، به شهيد دستواره گفت: شما مسلمان‌ها مگر در قرآن نخوانده‌ايد كه دستور داده مجادله بايد به نحو احسن باشد؟!»
خلاصه، داد و هوار آنها، ساختمان سپاه را روي سرمان گذاشته بود000
برادر «احمد» با اين بحث‌ها، هم اوقات فراغت ما را به خوبي پر مي‌كرد، هم اجازه نمي‌داد حضور بچه‌ها در جبهه‌هاي غرب، صرفاً به چند درگيري نظامي محدود بشود و آنها هيچ تجربه عقيدتي و آگاهي سياسي به دست نياورند.»
البته نبايد از ياد برد كه شخصيت جامع الاطراف «احمد» به عنوان يك عنصر زبدة فرهنگي، سياسي-‌نظامي و شعاع دلرباي هيمنة معنوي كه از جان تابناك او ساطع مي‌شد، حتي در اوج مجادلات لفظي مزبور، همواره رزم‌آوران را مجاب مي‌كرد كه براي برادر «احمد» احترام ويژه‌اي قائل شوند. هرچند «احمد» خود بسيار مقيد بود به گونه‌اي با نيروهاي تحت امر خود سلوك كند كه از بودن در كنار او احساس تكليف يا خداي ناكرده حقارت و خودكم‌بيني بر ايشان مستولي نشود. سلوك او با رزمندگان، آميزه‌اي از سطوت و رأفت بود؛ درست همچون شاكلة ‌شخصيت درخشان خودش. در كنار كار عقيدتي-‌سياسي، «احمد»، امر خطير آموزش مستمر نظامي را نيز در دستور كار رزمندگان قرار داده بود. در اين رابطه، به ويژه بر مسأله آمادگي رزمي و افزايش توان فيزيكي نيروها بسيار تأكيد مي‌ورزيد.

*****

پاوه و مريوان و دفاع از مردم در مقابل ضد انقلاب و عراق ( قسمت دوم

 
به گفتة يكي از برادران سپاه پاوه:
«000صبح علي‌الطلوع، بعد از نماز، ما را به خط مي‌كرد و به صورت ستوني از سپاه خارج مي‌شديم. دو-‌سه ماه، صبح‌ها، برنامه ما در پاوه همين بود. زمستان سال 58، سرماي سخت پاوه بي‌داد مي‌كرد. يك ارتفاع بلندي مشرف به شهر پاوه وجود دارد كه هر روز او ستون بچه‌ها را به سمت آن هدايت مي‌كرد. سطح زمين هم در آن هواي زمهرير زمستاني، در تمام مسير، يكدست يا برف بود، يا يخ. برادر «احمد» به هركس سلاح سازماني او را مي‌داد و مي‌گفت:‌ بايد از اين ارتفاع برويد بالا. صعود به بالاي ارتفاع يك ساعت و نيم تا دوساعت طول مي‌كشيد. هركس با جنگ‌افزار سازماني خودش بايد بالا مي‌رفت. آن‌كه تيربارچي بود، با تيربار ژ-‌3 دوازده كيلويي،‌كوله‌پشتي و كلي بار مبناي فشنگ. آن يكي هم كه مسؤول قبضة كاليبر 50 بود، بايد با وزن سنگين و جثة زمخت چنين سلاحي، از دامنه مي‌كشيد بالا! به هزار مصيبت، ‌خودمان را به بالاي ارتفاع مي‌كشيديم و هنوز نفس تازه نكرده بوديم كه بايد از آن سمت بلندي، كله معلق زنان! روانة پايين مي‌شديم. البته در تمامي آن لحظات سخت و نفس بر، آنچه كه مانع گلاية ما مي‌شد، حضور قدم به قدم برادر «احمد» با ما در اين تمرينات طاقت‌فرسا بود. او حتي يك لحظه از بچه‌ها جدا نمي‌شد. پا به پاي ما مي‌آمد و زجر مي‌كشيد و به ما روحيه مي‌داد؛ با لبخند محوي كه فقط در چنين مواقعي روي چهرة پرصلابتش مي‌ديدي و برقي كه مثل دو ستاره كوچك در چشم‌هاي سياه و بادامي‌اش مي‌درخشيد000 حتي اگر قرار بود كسي را با سينه‌خيز رفتن تنبيه كند، خودش پابه پاي او سينه‌خيز مي‌رفت. يا اگر ناچار مي‌شد كسي را با دوانيدن تنبيه كند، خودش مثل برق و باد محوطة زمين را مي‌دويد، بعد مي‌آمد و به طرف مي‌گفت: برادر جان! حالا، تا مي‌تواني بدو!000 او مواسات با نيروها را حتي در تنبيهات هم اكيداً رعايت مي‌كرد. روي مسأله آموزش نظامي خيلي تأكيد داشت و چنان كه بعدها ديديم، اين تأكيد برادر «احمد» در رفع كاستي‌هاي كار بچه‌هاي ما در جنگ‌هاي غرب و جنوب خيلي مؤثر واقع شد.»
از ديگر نكات ظريف مديريت نظامي موفق «احمد»، حضور دائمي وي در جمع بچه‌هاي رزمنده بود. او صرف‌نظر از مواقع درگيري، عمليات و آموزش‌ها، به شدت مقيد بود كه حتي اوقات غيركاري خود را نيز در جمع نيروهايش سپري كند. همه مي‌دانستند كه برادر «احمد»، اصلاً روحية برج عاج‌نشيني و خورد و خواب دور از بچه‌ها را قبول ندارد. به همين جهت نيز او را يكي مثل خودشان مي‌دانستند و برادرانه دوستش داشتند.
چه در پاوه، و چه بعدها در مريوان، ‌او در كارهاي جمعي، حتي امور نظافتي سنگر يا چادرهاي گروهي، مشاركت فعال داشت. يكي از رزمندگان تحت امر «احمد» با اشاره به اين وجه از سلوك جمعي او مي‌گويد:
«000ما براي انجام امور نظافت نوبت‌بندي كرده بوديم و هر روز، يك نفر نظافت‌چي تعيين مي‌شد. روزهاي چهارشنبة‌ هر هفته، نوبت برادر «احمد» بود. ايشان با وجود مسؤوليت سنگين فرماندهي سپاه، در هر حالت و موقعيتي، سخت مقيد بود كه نوبت انجام مسؤوليت نظافت را رعايت كند. هيچ‌كاري، هرچقدر هم كه مهم بود، مانع حضور سروقت ايشان براي نظافت نمي‌شد000 سفره مي‌انداخت و جمع مي‌كرد، غذا و چاي آماده و تقسيم مي‌كرد، بعد هم خيلي تميز ظرف‌ها را مي‌شست، سنگر و محوطه و حتي دستشويي و توالت‌ها را به دقت نظافت و ضدعفوني مي‌كرد. شايد بعضي‌ها چنين اعمالي را براي يك فرمانده شاخص نظامي روا نمي‌دانستند: اما برادر «احمد» منطق ديگري داشت. از خودش شنيدم كه مي‌گفت: فرمانده كسي است كه در خط مقدم، برادر بزرگتر است و در ساير مواقع، ‌كمترين وكوچك‌ترين برادر بچه رزمنده‌ها.
فكر مي‌كنم راز حكومت او بر قلوب بچه‌ها، ناشي از عمل به همين منطق بود.»
طي دوران حضور در پاوه، «احمد»، چهار عمليات، از جمله عمليات نجار را جهت بازپس گرفتن ارتفاعات استراتژيك نورياب طراحي و اجرا كرد. در تمامي مراحل اين نبردها،‌ همواره «احمد» نخستين كسي بود كه به قلة ارتفاعي كه بايد از تصرف ضد انقلاب آزاد مي‌شد، مي‌رسيد.
در كلية تحركات نظامي سپاهيان پاوه، پيشاپيش ستون رزمندگان حركت مي‌كرد. در كوران نبردهاي خط مقدم، حضوري فعال و مستمر داشت و همه جا، وجود پرصلابت و تدبير گره‌گشاي او حاضر و ناظر رخدادها بود. في‌المثل، يورش نخستين سپاه پاوه جهت آزادسازي روستاي سوق‌الجيشي نجار چندان كه بايد، موفق نبود. هرچند ضربات سنگيني به ضدانقلاب وارد شد، اما نياز به چند رشته ضربات تكميلي احساس مي‌شد. در خاتمة مراحلة اول عمليات آزادسازي نجار، ستون رزمندگان آمادة مراجعت به شهر پاوه شده بود؛ اما نيروها با كمال حيرت دريافتند كه «احمد» در جمع آنان غايب است:
«000حيران و مضطر، به هر طرف كه عقل‌مان مي‌رسيد، سركشي كرديم. ناگهان ته دره‌اي عميق، «احمد» را ديديم كه در حال پرسه‌زدن و سر و گوش آب دادن است. نگو دارد آنجا مي‌گردد، ببيند مبادا كسي از بچه‌ها جا مانده باشد000 در خاتمة تمام درگيري‌ها، «احمد» شخصاً به تك‌تك شيارهايي كه حين درگيري نيروهاي ما به آنها چسبيده بودند، سركشي مي‌كرد تا مبادا احدي از بچه‌ها جا بماند و به چنگ گرگ‌هاي ضدانقلاب بيفتد. اول كسي كه هميشه راهي خط اول درگيري مي‌شد، «احمد» بود؛ آخرين نفري هم كه بعد از ختم عمليات راهي عقبه مي‌شد، هم او بود. تا آخرين لحظه مي‌ماند و وقتي مطمئن مي‌شد قضايا فيصله پيدا كرده،‌ آخرين نفري بود كه به دنبال ستون بچه‌ها راه مي‌افتاد و مي‌آمد.»
سلوك او با مردم پاوه نيز از اين رأفت و لطافت مشفقانه سرشار بود. اهالي شهر، زن و مرد و پير و جوان، او را به نام برادر «احمد» مي‌شناختند. اصولاً از آنجا كه مردم پاوه ديدگاه مثبتي نسبت به انقلاب اسلامي و اهداف و ارزش‌هاي متعالي مدافعان انقلاب داشتند، طرز برخورد آنان با نيروهاي سپاه،‌ نسبت به سكنة مناطقي كه در معرض بمباران تبليغات سوء و شايعه پراكني‌هاي عوام فريبانة ضدانقلاب بودند، بسيار متفاوت بود. سلوك مردانه و اسلامي-‌انقلابي برادر «احمد» با مردم خوب پاوه باعث شد كه اهالي شهر نسبت به او انس و الفت غيرقابل وصفي به دل بگيرند. در روزهايي كه تجزيه‌طلبان، شهر و سپاه پاوه را با خمپاره آماج گلوله‌هاي مرگبار خود قرار داده بودند، اين سلوك مهرآميز و جوانمردانة‌ «احمد» مجال بروز بيشتري يافت. نيروهاي ضدانقلاب، از يك شگرد كثيف جنگ رواني استفاده مي‌كردند. آنان قبضه‌هاي خمپاره‌انداز خود را در مناطق مسكوني حومة شهر مستقر كرده بودند؛ بدين قصد كه نيروهاي انقلاب را وادار نمايند در جواب آتش آنها، ناخواسته بر سر مردم بي‌گناه آتش بريزند؛ امري كه در صورت تحقق، بهترين خوراك تبليغاتي را براي مزدوران تجزيه‌طلب و بوق‌هاي تبليغاتي حاميان داخلي و خارجي آنان فراهم مي‌كرد. در چنين شرايطي بچه‌هاي سپاه همواره با دستور اكيد «احمد» مواجه مي‌شدند كه اجازة شليك حتي يك گلوله را به سمت چنين مناطقي نمي‌داد. ممانعت مزبور ريشه در مسائلي فراتر از رعايت قواعد بازي كثيف جنگ رواني داشت. حقيقتي كه با تأملي بر خاطرة ذيل، به خوبي عشق و علاقة بي‌منتهاي «احمد» به مردم مظلوم كرد را متجلي مي‌سازد:
«000در مرحلة نهايي عمليات آزادسازي روستاي نجار، تك‌تيراندازان و تيربارچي‌هاي ضدانقلاب، از داخل خانه‌هاي روستا به طرف بچه‌هاي ما شليك مي‌كردند. برادر «احمد» تأكيد صددرصد داشت كه در چنين وضعيتي ما بايد با توكل به خدا صبور باشيم. او با همان لحن پرمهابت خودش مي‌گفت: حتي اگر قطع يقين پيدا كنيد كه ضدانقلاب دقيقاً در فلان نقطة روستا موضع گرفته، جواب آتش او را ندهيد. مردم آنجا، پشتيبان بالقوة ما هستند؛ نه سپر بلاي آن نامردها!»
در بيستم ارديبهشت 1359، سردار قهرمان سنگرهاي غرب غريب بار ديگر كوله‌بار سفر را بست و رو به راه نهاد. مقصد بعدي مسافر رشيد ما، مريوان بود. شهري كه مأموريت خطير آزادسازي آن از سوي سردار كبير محمد بروجردي به «احمد» محول شده بود. «احمد» از وضعيت كلي منطقه مريوان و موقعيت ضدانقلابيون در اين شهر تا قبل از آغاز عمليات رزمندگان اسلام مي‌گويد:
«000مريوان تا آن زمان مركز عمدة فعاليت ضدانقلابيون كومه‌له و طرفداران شيخ عثمان نقشبندي بود. از طرفي اين شيخ به اصطلاح سرحلقة فرقة دراويش نقشبندي بود و شهر مريوان از قديم حكم خانقاه اعظم نقشبندي‌ها را داشت. سران اينها گروهي سلطنت‌طلب هستند كه معتقدند رژيم پهلوي بايد به ايران برگردد. معروفترين سران فرقة نقشبندي كردستان هم شيخ عثمان نقشبندي و پسران او مادح نقشبندي و احسن نقشبندي هستند كه قبل از انقلاب در برنامه‌هاي ساواك نقش داشتند. اين شيخ و پسران او مردم منطقه را به عناوين مختلف مورد استحمار مذهبي قرار داده و موذيانه آنها را سركيسه مي‌كردند. به حدي كه مردم ناآگاه براي شيخ عثمان نذر مي‌كردند و تا آن حد اعتقاد داشتند كه حاضر بودند گوسفند و جان و مال خودشان را در ركاب او بدهند. حالا جالب نحوة سركيسه كردن مردم توسط اين شيخ است.
كلاً ماجرا از اين قرار بوده كه بعضي كرامات را اينها از قبل با صحنه‌سازي نمايش مي‌دادند كه مردم ساده‌دل منطقه اورامانات تصور كنند كه اين شيخ با عالم غيب رابطه دارد و از غيب خبر مي‌دهد. مثلاً اگر بنابود كسي گوسفندي به خانة او بياورد، شيخ توسط ايادي كه در منطقه داشت از قبل در جريان ماوقع قرار مي‌گرفت و بعد، وقتي كه طرف به خانه‌اش مي‌آمد قبل از اينكه دهان باز كند و بگويد گوسفند آورده‌ام، شيخ با يك اداهايي به او مي‌گفت: جرا اين زحمت‌ها را كشيدي و گوسفندي را با اين نشاني‌ها آوردي. به اين شكل شيخ مردم را سركيسه مي‌كرد. حالا اگر شما توي خانة شيخ عثمان در سروآباد مريوان برويد، خواهيد ديد كه خانة‌او به سه قسمت متفاوت تقسيم شده است. قسمت اول، جا براي زائران! و كشاورزاني است كه به او اعتقاد داشتند و از راه دور مي‌آمدند و براي او هديه و نذورات مي‌آوردند. اين بخش از خانة شيخ جزء جاهاي خيلي سطح پايين و تقريباً مثل سياه‌چال است كه وقتي مريدان روستايي از راه مي‌رسيدند، آنجا به اصطلاح از آنان پذيرايي مي‌شد.
قسمت دوم اين خانه محلي براي پذيرايي افراد طبقه متوسط بود كه اين محل در خانة اصل خود شيخ واقع شده و در آنجا هدايايي را كه از شهرها براي او مي‌آوردند دريافت مي‌كرد. آخرين و شيك‌ترين قسمت خانه مزبور مخصوص پذيرايي از ميهمانان درباري است. هر بار كه از دربار ساني مثل هويدا به مريوان مي‌آمدند، ميهمان مخصوص خانة شيخ بودند و در آنجا از آنها پذيرايي مي‌شد. كلاً اين آدم با دربار مراودة كامل داشت. بعد از پيروزي انقلاب، شيخ را هم كنار زدند و وضعيت او از هر لحاظ به خطر افتاد. حتي اوايل انقلاب مدتي او را بازداشت كردند و قرار بود در دادگاه انقلاب اسلامي محاكمه بشود كه توانست فرار كند و بعد هم شد يار غار كمونيست‌هاي افراطي گروهك كومه‌له و توسط عوامل مسلح خودش كنترل مريوان را هم به دست گرفت. وضعيت مريوان هم به اين شكل بود كه كل منطقه در تصرف كومه‌له و افراد شيخ عثمان قرار داشت. از تمام مناطق اورامانات فقط پادگان مريوان بود كه هنوز اشغال نشده بود. البته تمام ارتفاعات پادگان هم دست ضدانقلاب بود كه روزانه ده تا پانزده گلولة توپ به داخل پادگان شليك مي‌كردند و هر روز خدا، آنجا شهيد و زخمي داده مي‌شد.»

*****

پاوه و مريوان و دفاع از مردم در مقابل ضد انقلاب و عراق ( قسمت سوم


با توجه به اينكه از بدو غائله كردستان تا به آن زمان، جاده‌هاي منتهي به مريوان، در تصرف عناصر ضدانقلاب بود، «احمد» به ناگزير سوار بر يك فروند هلي‌كوپتر توفورتين هوانيروز، راهي مريوان شد. تجزيه‌طلبان، بر مواضع سوق‌الجيشي شهر به گونه‌اي مسلط بودند كه في‌المثل از ارتفاعات مشرف بر پادگان مريوان قادر بودند افرادي را كه در سطح محوطه پادگان تردد مي‌كردند، شمارش كنند. هم از اين روي، به محض فرود هلي‌كوپتر حامل «احمد» و همراهان او در باند فرود، آنان زير آتش همه جانبة دشن قرار گرفتند. بلافاصله پس از فرود، «احمد» ضمن سازماني نيروها، با يورشي سهمگين و برق‌آسا توانست ارتفاعات سوق‌الجيشي پيرامون شهر مريوان را از تصرف ضدانقلاب آزاد نمايد. سرعت عمل «احمد» در اين تهاجم به حدي بود كه يكي از رزمندگان با لحني اعجاب‌آلود گفته بود:
«000عجيب است! من در كل اين عمليات بيشتر از شش‌گلوله شليك نكردم000 اين ديگر چه جور عملياتي است؟ 000 شروع نشده تمام شد!»
جالب آن‌كه رقم كل شهداي نيروهاي انقلاب در عمليات آزادسازي ارتفاعات مشرف بر شهر مريوان فقط يك نفر بود! شهيد بزرگوار ولي جناب، كه «احمد» در وصف او گفت:
«000ولي جناب يكي از بهترين برادران همرزم من و اولين شهيد مريوان بود.»
عمليات مزبور از آزادسازي ارتفاعات تا ورود نيروهاي سپاه به داخل شهر 13 روز به طول انجاميد. «احمد» از فتح مريوان اين‌گونه روايت مي‌كند:
«000وقتي ما وارد منطقه شديم كلاً حدود 14 پاسدار و 60 پيشمرگ مسلمان بوديم. به محض ورود، اولين كار ما تصرف ارتفاعات مشرف بر پادگان بود. به ياري خدا آنجا را از دست ضدانقلاب خارج كرديم. بعد هم بلافاصله آماده شديم براي ورود به داخل شهر. فرمانده پادگان كه عنصر ضعيفي بود از ورود ستون نيروهاي ما به داخل شهر جلوگيري مي‌كرد و نمي‌گذاشت نيروهاي اعزامي وارد شهر بشوند.
به اعتقاد من در آن شرايط معني اين عمل خيانت بود. چرا كه به گروهك‌ها فرصت و امكان مي‌داد تا بي دغدغه تمام تأسيسات دولتي در سطح شهر را از بين ببرند. چنان كه همين كار را هم كردند.
تأسيسات ايستگاه رلة راديو-‌تلويزيون و بيمارستان مريوان را از بين بردند. كلية ادارات را غارت كردند و چنان جوي در شهر به‌وجود آوردند كه بخش كثيري از مردم، شهر را تخليه كردند. سرانجام بعد از حدود سيزده روز بلاتكليفي و معطلي، تصميم گرفتيم ولو به طور خودسرانه هم شده، ستون نيروها را وارد شهر كنيم. با سرهنگ صياد شيرازي كه فرماندهي عمليات كل منطقه را به عهده داشت هماهنگي به عمل آورديم و روز سوم خرداد 59 از سه محور نيروها را به طرف شهر حركت داديم؛ محور دارتي‌ران، محور مياني شهر و محور ميدان پادگان. درست همزمان با ورود نيروهاي ما به شهر، بمبي كه ضدانقلابيون از قبل در كوچه‌اي كار گذاشته بودند منفجر شد كه بر اثر آن دوتن از اطفال معصوم مردم كه در كوچه بازي مي‌كردند، به شهادت رسيدند. اين دو كودك بي‌گناه اولين شهداي مردمي فتح مريوان بودند كه پيكرهايشان طي مراسم ويژه‌اي از سوي ارتش و سپاه تشيع شد. تازه بعد از تثبيت نسبي وضع شهر بود كه مردم به مريوان برگشتند. وضع شهر از بد هم بدتر بود. نه فرمانداري بود، نه شهرداري و نه بخشداري. نه بانكي در كار بود، نه بيمارستاني،‌ نه آبي و نه برقي. به ناچار ادارة تمام اين دستگاه‌ها به سپاه محول شد و به ياري خدا توانستيم جمهوري اسلامي را در مريوان جا بيندازيم.»
يكي از نيروهاي شركت كننده در عمليات پيروزمند فتح مريوان، با بياني گرم و تعبيراتي جالب،‌ از فرداي آزادسازي اين شهر مي‌گويد:
«000به هر صورت، مريوان آزاد شد و برادر «احمد» هم شد رئيس جمهور مريوان! ما هم به ايشان كمك مي‌كرديم. به محض ورود ما به شهر، برادر «احمد» شروع كرد به تقسيم‌بندي وظايف و دادن مسؤوليت به ما. جداي از مسؤوليت فرماندهي سپاه مريوان، سرپرستي امور اجرايي شهر را هم در غياب فرماندار شخصاً به عهده گرفت. بعد هم هر قسمت از اين وظايف خدمات اداري شهري را به عهدة يكي از بچه‌ها محول كرد. اين در شرايطي بود كه نيروهاي سپاه هيچ تجربه‌اي در ادارة امور شهري و يا ادارات دولتي نداشتند. ولي خب، در آن شرايط بحراني، چاره ديگري هم نداشتيم. كاركنان محلي دولت، با شروع درگيري‌ها از شهر رفته بودند و ادارات هم عملاً مدت‌ها بود كه تعطيل شده بودند. جمع كثيري از اهالي، ناچار به ترك شهر شده و فقط جمعيت محدودي از مردم فقير و مستضعف در مريوان مانده بودند كه راهي به جايي نداشتند000به دستور برادر «احمد»، سرپرستي هر بخش از دستگاه‌هاي تعطيل شده دولتي را يكي از بچه‌هاي سپاه برعهده گرفت. ادارة‌ فروشگاه‌هاي دولتي دست بچه‌هاي ما بود. بين مردم، آرد و نخود و لوبيا و ساير مواد خوراكي توزيع مي‌كرديم. يكي از ما مسؤول ايستگاه رلة راديو-تلويزيون مريوان شده بود. شهردار شهر هم ايضاً از بچه‌هاي سپاه مريوان بود. مرا هم به بيمارستان شهر فرستادند و شدم رييس بيمارستان!»
در پي آزادسازي مريوان، «احمد» پاكسازي محلات و معابر شهر را از لوث وجود عناصر ضدانقلاب در دستور كار نيروهاي سپاه قرار داد. ضدانقلابيون كه هنوز هم مسأله فتح مريوان توسط قواي انقلاب را جدي و قطعيت يافته تلقي نمي‌كردند، فارغ‌البال در معابر عمومي شهر ظاهر مي‌شدند و ضمن پخش اعلاميه‌هاي زهرآگين و شعارنويسي بر در و ديوار محلات، استقرار حاكميت انقلاب در مريوان را به ريشخند گرفته بودند؛ جسارتي كه در قاموس غيرت توحيدي «احمد»، غير قابل تحمل بود. هم از اين رو، ضمن اتخاذ يك رشته تدابير ويژة امنيتي، كار حساس شناسايي و دستگيري عوامل ضدانقلاب در سطح شهر مريوان را آغاز كرد و به عادت معهود، در اين اقدام ضربتي نيز، خود پيشگام رزم‌آوران سپاه بود:
«000همان روزهاي اول فتح مريوان، با جلوداري برادر «احمد»، كار شناسايي و دستگيري افراد ضدانقلاب را شروع كرديم000يك روز سوار بر جيپ، به اتفاق برادر «احمد» داشتيم از خياباني مي‌گذشتيم 000 ايشان ناگهان زد روي گرده‌ام و پرسيد: اين كيه؟! رو كردم به سمتي كه اشاره مي‌كرد، ديدم يك نفر سبيل كلفت قلچماقي است، ملبس به لباس كردي كه فانسقه هم بسته. گفتم: برادر «احمد»، نمي‌دانم. گفت: بزنيد كنار، ببينم اين چه كاره است. زدم روي ترمز. «احمد» پياده شد و رفت سر وقت طرف. حالا جالب اينجا بود كه «احمد» با آن قد رشيدش، در برابر آن باباي سبيل كلفت، مثل نوجوان ريزنقشي به نظر مي‌آمد كه در مقابل يك كشتي‌گير سنگين‌وزن ژاپني ايستاده باشد000 بلافاصله «احمد» با همان لحن محكم و قرص خودش از او پرسيد: ببينم، تو كي هستي؟ 000 چكاره‌اي؟!
آن بابا هم نگاهي به سرتا پاي «احمد» انداخت و همان‌طور كه با گوشة سبيل خودش ور مي‌رفت، بي‌خيال گفت: ما كومه‌له هستيم! آقا، «احمد» چنان سيلي گذاشت زير گوش طرف كه ديديم دراز به دراز نقش زمين شد! بعد، همان‌طور كه مثل شير بالاي سر آن بخت برگشته ايستاده بود، گفت: بچه‌ها، بياييد اين را عقب ماشين بيندازيد، ببينم. نسناس مي‌گه من كومه‌له‌ام! ما توي اين شهر فقط يك طايفه داريم؛ جمهوري اسلامي، والسلام!»
با آغاز پاكسازي معابر و محلات شهر، عناصر شكست خوردة ضدانقلاب بي‌كار ننشستند. آنان كه از قاطعيت و سرسختي اين حريف قدر به ستوه آمده بودند، بر آن شدند تا با يك رشته عمليات تروريستي و ضربات پي‌درپي از طريق يورش‌هاي غافلگيرانه درون شهري، زمين ثبات يافته شهر مريوان را به خيال خام خويش در زير پاي «احمد» و يارانش به لرزه درآورند. «احمد» طي مصاحبه‌اي مفصل، اشاره‌اي مختصر به اين شيطنت ضدانقلاب كرده‌ است:
«000به هر ترتيب ممكن مي‌خواستيم اوضاع مريوان تثبيت بشود. مشكلات ما يكي و دوتا نبود000 اما درست در همين زمان ضدانقلابيون به شهر حمله مي‌كردند و ما در داخل مريوان با آنها درگير مي‌شديم.»
از همان هفته‌هاي نخست آزادسازي مريوان، هرشب، در بعضي مناطق شهر، صداي شليك رگبار گلولة مسلسل‌هاي سبك و انفجار نارنجك به گوش مي‌رسيد؛ اما هيچ‌كس قادر نبود دريابد تيراندازي از كدام نقطة شهر صورت گرفته و عاملان آن به كجا مي‌گريزند. اين شبيخون‌هاي غافلگيرانه، براي نيروهاي سپاه مريوان به كلافي سردرگم مبدل شده بود. مسأله آن گاه غامض‌تر به نظر مي‌رسيد كه بچه‌هاي سپاه مي‌ديدند به رغم كنترل دقيق تمامي مبادي ورودي و خروجي شهر، اشرار به راحتي در سطح شهر حاضر شده، اهداف تروريستي خود را اجرا مي‌كنند. سوال اصلي اين بود: عناصر ضدانقلاب از چه طريقي وارد شهر مي‌شوند و چگونه بعد از هر درگيري، از مريوان خارج مي‌شوند؟ معمايي به ظاهر دشوار كه حل آن را «احمد» برعهده گرفت:
«000 يك روز برادر «احمد» سراغم آمد و گفت: اين مطلبي را كه مي‌گويم، به هيچ‌كس نبايد بروز بدهي. برو داخل كانال فاضلاب شهر را مين‌گذاري كن! گفتم: برادر «احمد»! آخر چرا آنجا؟ گفت: ضد انقلاب از اين طريق، از مسير كانال وارد شهر مي‌شود. گفتم: آنجا پر از كثافت و هرز آب است. آخر توي كانال فاضلاب كه نمي‌شود تردد كرد؛ گفت: من سه شب رفتم و چك كردم. ديده‌ام از اين مسير مي‌آيند و مي‌روند. حالا هم با من جر و بحث نكن. دستور را كه مي‌داني؟ چيزي هم به كسي نگو تا موش‌هاي فاضلاب، نتيجه قايم باشك بازي‌هاي خودشان را ببينند!
ما هم حسب‌الامر رفتيم و آنجا را تله‌گذاري كرديم. از قضا يكي دو شب بعد، انفجار مهيبي در كانال فاضلاب به وقوع پيوست. صبح روز بعد كه براي وارسي محل رفتيم، ديديم حدس برادر «احمد» درست بوده. ديوارة كانال از خون سرخ شده بود. منتهي مشخص بود كه اجساد را با خودشان كشيده و برده بودند. پروندة موش‌هاي فاضلاب در مريوان، اين‌جوري مختومه شد!»
به دنبال تثبيت وضعيت امنيت داخلي شهر مريوان، «احمد» بلافاصله به اتفاق شهداي بزرگوار عباس كريمي، محمد توسلي، رضا چراغي، حسين قجه‌اي، «احمد» چراغي، حسن زماني، سيدرضا دستواره و ديگر رزمندگان سپاه مريوان،‌دست به كار گسترش سازمان رزم قواي انقلاب در منطقه اورامانات و آغاز يك رشته عمليات پاكسازي مواضع تجزيه‌طلبان گرديد. در همين مقطع نيز بود كه به امر حساس و خطير تسليح و تجهيز نيروهاي بومي وفادار به انقلاب همت گماشت. به گفتة يكي از سرداران سپاه غرب كشور:
«000 يكي از علل اصلي موفقيت «احمد» در كردستان، اين بود كه صف مردم فقير و مسلمان اين منطقه را در همه‌ جا، چه در مناطق تحت كنترل ضد انقلاب و چه در مناطق آزاد شده، از صف ضد انقلاب جدا كرده بود. «احمد» هيچ وقت اين مرزبندي را ناديده گرفت. مثلاً در جريان تشكيل سازمان پيشمرگان مسلمان كرد در مريوان، «احمد»، از علمداران و بانيان اصلي اين جريان محسوب مي‌شود. نفس مشاركت او در تشكيل اين سازمان، خودش از اين شناخت منطبق بر واقعيات «احمد»، از مسائل كردستان سرچشمه مي‌گيرد. او در انتخاب نيروهاي مسلمان كرد براي رده‌هاي مختلف اين سازمان در مريوان به قدري حساب شده و ظريف برنامه‌ريزي كرده بود كه اين نيروها جزو كيفي‌ترين عناصر انقلابي بومي در سطح كل استان كردستان به شمار مي‌آمدند؛‌ تا جايي كه نيروهاي سپاه و ارتش در سطح استان، به خاطر اعتماد و اطميناني كه به روحية انقلابي نيروهاي كرد تحت امر «احمد» داشتند، اكثر اوقات براي عمليات در ديگر جبهه‌هاي كردستان به مريوان مي‌آمدند و از «احمد» مي‌خواستند تعدادي از بچه‌هاي پيشمرگ مسلمان مريوان را در اختيار آنها بگذارد.»

*****

پاوه و مريوان و دفاع از مردم در مقابل ضد انقلاب و عراق ( قسمت چهارم


تأسيس سازمان پيشمرگان مسلمان كرد در مريوان، جزو درخشان‌ترين سرفصل‌هاي كارنامه فعاليت انقلابي «احمد» در كردستان محسوب مي‌شود؛ امري كه موجب گشت تا رابطة عاطفي و علقة ايماني گرمي ميان او و مدافعان مسلمان كرد انقلاب برقرار شود:
«000دلبستگي خيلي عجيبي به نيروهاي كرد مسلمان داشت. از كوچك‌ترين فرصت‌ها براي رسيدگي به حوايج و رفع كم و كاستي‌هاي آنها استفاده مي‌كرد. هر دو-‌سه روز يك بار، با برادر سالكي-‌مسؤول سازمان پيشمرگان مسلمان كرد مريوان- ‌مي‌آمد به سروآباد، جايي كه محل استقرار اين نيروها بود. همه او را محرم خودشان مي‌دانستند و در اين بازديدها مي‌آمدند گاه تا ساعت‌ها برايش درد دل مي‌كردند. با يك حوصله و احترام فوق‌ال عاده‌اي به صحبت‌هايشان گوش مي‌داد و تا آخرين حدي كه در توانش بود، سعي مي‌كرد مسائل و مشكلات آنها را حل كند. در آن دوران، با آن‌كه از لحاظ مالي وضع خود بچه‌هاي سپاه مريوان در شرايط اسفناكي قرار داشت، «احمد» روي مسأله تأمين ارزاق و رفع نيازهاي مالي نيروهاي كرد كه عموماً جزو مستضعف‌ترين اهالي روستاهاي منطقه بودند، حساسيت زيادي به خرج مي‌داد. بارها خودم ديدم كه حلب روغن و پتوي جيرة سپاه را از تداركات برمي‌داشت و مي‌برد بين آنها تقسيم مي‌كرد. روي حفظ بيت‌المال از همه سخت‌گيرتر بود. از اموال سپاه حداقل استفاده را مي‌كرد، براي تأمين پيشمرگان مسلمان از جان مايه مي‌گذاشت000 اگر «احمد» براي ما بچه‌هاي سپاه مريوان كه حتي عاشق چشم غره‌هايش بوديم، در يك كلام، برادر «احمد» بود؛ براي پيشمرگان مسلمان كرد، او خيلي عزيزتر از يك دوست و رفيق بود. او براي آنها كاك «احمد» بود!»
انس و الفت «احمد» با مردم مسلمان و رنج كشيدة كرد، تنها به نيروهاي انقلابي و رزمندة اين خطه محدود نمي‌شد. دامنة رأفت انقلابي و مكتبي «احمد» چنان گسترده بود كه توفيق تسخير قلوب اهالي مناطق تحت سلطة ضد انقلاب را نيز براي او به ارمغان آورد:
«000اصل اولي را كه «احمد» همواره در عمليات پاكسازي مناطق زير سلطة ضدانقلاب رعايت مي‌كرد، بيدار كردن فطرت پاك و دست‌نخوردة مردم اين مناطق بود. بدون كمترين خوف يا واهمه‌اي، به روستاهايي كه محل تردد يا نفوذ ضدانقلاب بودند، مي‌رفت. مردم را جمع مي‌كرد و با يك بيان خيلي ساده و بي‌تكلف، براي آنها از شخصيت امام (ره)، حقانيت نظام و رأفت انقلاب صحبت مي‌كرد. جنايات و خيانت‌هايي را كه ضد انقلاب به نام مردم كرد مرتكب مي‌شد، براي آنها شرح مي‌داد. با همة صلابت و اقتداري كه داشت، لحن صحبت و كلماتي را كه در حرفهايش براي مردم اين جور مناطق به كار مي‌برد، ذره‌اي بوي بيگانگي، خشونت يا برخورد از موضع بالا را نداشت.
مي‌گفت: جمهوري اسلامي و اين انقلاب، مال شما و از خود شماست. ما مي‌خواهيم شما زندگي عادي خودتان را در ساية عدالت و امنيت انقلاب از سر بگيريد. تا به حال، شما زير فشار و سلطة ضدانقلاب چنين فرصتي نداشتيد. انقلاب يعني قرآن، يعني مرام حضرت رسول، يعني آبادي و نعمت و امنيت براي شما و بچه‌هاي معصوم‌تان، از ضدانقلاب نترسيد. ضدانقلاب كيست؟ كسي كه حتي آرد نان و فشنگ تفنگش را لب مرز نوسود و دزلي از قاتلان مسلمان‌هاي كرد عراق مي‌گيرد، چطور مي‌تواند ادعاي مبارزه براي مردم مسلمان كردستان را داشته باشد؟ شما مسلمانيد. مسلمان جز خدا از كسي ترسي ندارد. شما كرد هستيد. كردها شجاع‌ترين مردم اين مملكت‌اند. چرا به خفت سلطة ضدانقلاب تن مي‌دهيد؟ عزت و كرامت يك مسلمان كرد چطور اجازه مي‌دهد به ذلت تسلط يك مشت ملحد دست نشاندة‌ اجنبي تن بدهد؟ ما و شما همگي پيرو مكتبي هستيم كه مي‌فرمايد عزت فقط براي خدا، رسول خدا (صلي‌الله عليه واله وسلم) و اهل ايمان است. خودتان همت كنيد. ضدانقلاب را معرفي كنيد. بياييد تفنگ‌ها را تحويل بدهيد. ما برادران مسلمان شما هستيم كه آمده‌ايم كردستان مسلمانان را از دست ايادي اجنبي آزاد كنيم000 حالا دير خودتان مي‌توانيد راه را از بيراهه تشخيص بدهيد و به ياري خدا، راه حق را انتخاب كنيد!000
«احمد» با همين برخورد اسلامي و انساني خودش طوري مردم را مجاب مي‌كرد كه اكثر مواقع خود آنها براي پاكسازي روستاهايشان از تسلط ضد انقلاب پيشقدم مي‌شدند.»
«احمد» در جهت سرعت بخشيدن به روند پاكسازي مناطق استحفاظي سپاه مريوان، با معضلات بغرنجي دست و پنجه نرم مي‌كرد. از جمله مهمترين اين معضلات، محدوديت اعزام نيروهاي كارآمد و كيفي به منطقة‌ مريوان بود. به گفتة يكي از نيروهاي اطلاعات-‌عمليات سپاه مريوان:
«000آن روزها وضعيت «احمد» در جبهة‌ مريوان به اين صورت نبود كه مثلاً گروهان و گردان داشته باشد. از لحاظ سازماني، تقسيم كار بچه‌هاي ما در مريوان به صورت پايگاهي بود. هر بار كه تعداد معدودي نيرو به مريوان اعزام مي‌شد، «احمد» از بين آنها مسؤولي را براي فرماندهي پايگاه انتخاب مي‌كردو بقية‌ نيروها تحت امر آن مسؤول در پايگاه مربوطه مستقر مي‌شدند. توجيه منطقه براي فرمانده هر پايگاه و سركشي و نظارت مستمر بر وضعيت آنها را شخص «احمد» به عهده داشت.»
در كنار مجاهدت شبانه‌روزي جهت گسترش دايرة پاكسازي و سركوبي ضدانقلاب، «احمد» توجه خاصي به مردم مناطق محروم مريوان مبذول مي‌داشت؛ با غم‌هاي آنان همدرد و شريك شادي‌هايشان بود. مردم مريوان كه از ابتداي غائله كردستان، به واسطة آشوب‌ها و تسلط ضد انقلاب در منطقه با كابوس مهيب جنگ و نا امني و هراس دائمي نسبت به آتية نامعلوم خود و نواميس‌شان دست به گريبان بودند،‌ با ورود قواي انقلاب به مريوان و مشاهدة رفتار اسلامي-‌انساني آنان با اهالي شهر، به زودي به ماهيت پوچ تبليغات سوء ضدانقلاب عليه رزمندگان سپاه واقف شدند. از سوي ديگر، مردم منطقة مريوان، از شهري و روستايي و كوچك و بزرگ، در كار شگفت فرماندة سيه چرده و پر مشغلة سپاه شهر؛ كه براي آنان هم فرماندار بود، هم شهردار و بخشدار،‌ هم به فكر تهيه سوخت و خواربار كمياب موردنياز مردم بود و هم در صدد تهية كتاب و دفتر و گچ و تخته سياه و تأمين معلم براي مدارس كودكان‌شان؛ سخت حيران مانده بودند. ديري نپاييد كه بذر محبت نسبت به اين تازه وارد ناشناس در گل خانة قلوب باصفاي مردم مريوان ريشه دوانيد، جوانه زد، سبز شد و به شكوفه نشست و براي «احمد» گل‌هاي خوشبوي محبت پاك و بي‌غل و غش مردم مريوان را به ارمغان آورد. يكي از سرداران سپاه غرب كشور ضمن اشاره به اين رابطه پرشور عاطفي مي‌گويد:
«000شما اگر مي‌خواهيد واقعاً «احمد» را آن طور كه بود بشناسيد، لازم نيست سراغ ما بچه‌هاي سپاه بياييد. شما برويد سراغ مردم كردستان. برويد پاي صحبت مردم مسلمان مهاباد، سقز، بانه، پاوه و مريوان بنشينيد. آنها بيشتر و بهتر از همة ما دوستان «احمد» صلاحيت دارند درباره شخصيت او صحبت كنند. طرز تفكر «احمد» دربارة مردم كردستان و ريشه عملكرد اصولي و دقيق اون در رابطه با اين مردم به سه عامل اساسي برمي‌گردد. اولاً اعتقاد عميق او به كريمة‌ قرآني «محمدرسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم.» مهمترين مسأله براي «احمد» هويت اسلامي اين مردم بود. با وجود قضاوت عجولانة بعضي‌ها كه تحت تأثير تبليغات گروهك‌هاي الحادي در كردستان از مردم اين منطقه نا اميد بودند، «احمد» فريب اين پوستة پوك و فريبنده جو مسموم تبليغاتي موجود در منطقه را نخورد. به فطرت ديني و اصالت اسلامي مردم كردستان عميقاً ايمان داشت و يقين داشت كه كافي است با برخورداري از سر مدارا و رأفت، فرصتي براي از قوه به فعل درآمدن فطرت ديني مردم منطقه فراهم شود، آن وقت است كه همين مردم، قبر ضدانقلاب را در كردستان خواهند كند.
اگر مسأله دانش سياسي و تجارب مبارزاتي «احمد» را هم در كنار اين قضيه درنظر بگيريم، مي‌بينيم كه او در رديف فرزانه‌ترين شخصيت‌هاي سياسي-‌نظامي انقلاب در كردستان بوده است. عامل سوم، شاگردي «احمد» در محضر حاج محمد بروجردي است. آقاي بروجردي به عنوان مربي و مرشد تمامي فرماندهان سپاه غرب، شخصاً عاشق مردم مسلمان كردستان بود و به هيچ وجه مسأله تشكيك در اصالت هويت اسلامي مردم اين منطقه، توسط بعضي عناصر ظاهر بين خودي را تحمل نمي‌كرد. بروجردي به بركت جاذبة معنوي فراوان خود، راه و رسم اين عشق‌ورزي و احترام به مردم كردستان را به شاگردان مخلص خود از قبيل «احمد»، همت و000 هم ياد داده بود. به همين دليل مي‌بينيم «احمد» در مقابل مردم كردستان موم است و در برابر ضد انقلاب آهن!»
مهابت و رعبي كه از وجود پرصلابت «احمد» بر قلوب سياه و سنگي ضدانقلابيون نشسته بود، تا بدان پايه و مايه هراس و وحشت عناصر مسلح ضدانقلاب را فراهم آورد كه به قول يكي از رزمندگان سپاه مريوان:
«000كافي بود در جايي به ضدانقلاب خبر برسد «احمد» قصد حمله به مواضع آنها را دارد. قواي ضدانقلاب، مثل يك دسته شغال كه بوي شير شنيده باشند، فرار را بر قرار ترجيح مي‌دادند و از معركه مي‌گريختند.»
شگفتا! آخر اين مجاهد في‌سبيل الله با آن دل دريايي‌اش كه معدن ناب‌ترين عواطف انساني بود، چگونه مي‌توانست چنين رعب و هراسي را در قلوب قواي خصم ايجاد كند كه حتي صرف شنيدن نامش، آرام و قرار را از دشمن سلب نمايد؟ اگر در عرصة جهاد، ايمان، زره مجاهد راه خداست، پس نه عجب اگر سلاح او در اين ميدان پرخوف و خطر دعا و نيايش باشد؛ نيايشي آتشناك، برخاسته از سينه‌اي سوزناك:
«000در ابتداي شهر مريوان، قله‌اي مشرف بر اين شهر بود كه اسم آن را گذاشته‌ بوديم قلة روح الله.
در ايامي كه ستون نيروهاي سپاه مريوان راهي مأموريت مي‌شد كه به هر دليل «احمد» نمي‌توانست همراه آنها برود، مي‌ديديم از «احمد» خبري نيست000 سرانجام به راز اين غيبت واقف شديم. اين سردار رشيد اسلام، مثل مولا و سرورش حضرت رسول اكرم (صلي‌الله‌عليه واله وسلم) كه براي مناجات به غار حرا مي‌رفتند، در چنين مواقعي به قلة روح‌الله مي‌رفت. در آنجا نماز مي‌خواند، با يك سوزي با خدا راز و نياز مي‌كرد و براي سلامت و موفقيت نيروهايش به درگاه خدا استغاثه مي‌كرد.
حالا با توجه به اينكه عمدة اين نيروها جزء عناصر رزمي كيفي سپاه بودند و تجربة عملياتي زيادي هم داشتند، شايد اين طور به نظر مي‌رسيد كه اين همه حساسيت به خرج دادن نسبت به وضع آنها، چندان ضرورتي ندارد؛ ولي «احمد» مثل همة جوانمردان مؤمن بالله و شيران روز و زاهدان شب، اين طور عمل مي‌كرد. به خدا توكل داشت، به ائمه اطهار متوسل مي‌شد و توفيق و عزت بچه‌ها را از خداوند مسألت مي‌كرد.»
آري، مؤمن در دو جبهه مي‌جنگد؛ جبهة درون و جبهة بيرون. و جهاد اكبر، در حقيقت همان جنگي است كه در آوردگاه روح آدمي برپاست. مظاهر استكباري قدرت كه ريشه در كبر شيطاني دارند، در نظر اهل بصيرت، توهم و فريبي بيش نيستند. نيل به قدرت حقيقي، در گروه درك فقر و عجز كامل آدمي در مقابل ذات غني قادر مطلق است و نماز و نيايش خاكسارانه، نشانة حصول آدمي به چنين ادراك نابي است. اين چنين است كه ارادة انساني بدل به ارادت محض مي‌شود و دست قادر متعال از آستين ارادت و بندگي مجاهد راه خدا ظاهر مي‌گردد و سنگرهاي كفر زدة اردوي ظلمت را برق‌آسا تسخير مي‌كند. عابد دريادل قلة‌ روح‌الله و سردار صف‌شكن سپاه مريوان، در جبهة جهاداكبر نيز براي محاصرة قواي نفس اماره خويش غلبه يافت و پيروز از ميدان به درآمد؛ ضمن آنكه جبهة جهاد اصغر را حتي براي يك روز رها نكرد و اين است فتح الفتوح. آوازة صلابت و قدرت الهي «احمد»، به زودي كران تا كران جبهه‌هاي كردستان را در نورديد، از حصار مرزهاي غرب كشور بيرون رفت و …
همين سردار شير صولت احد كردستان، در برابر كمترين كم توجهي‌اي به بسيجيان، چون رعد مي‌خروشيد و با كوچك‌ترين مسأله‌اي كه خاطر يك بسيجي را آزرده مي‌ساخت، همچون پدري دلسوز، بي‌وقفه باران اشك از چشمان پرفروغش مي‌باريد. مسؤول بيمارستان مريوان، همان رزمندة باصفايي كه پيشتر از او داستان آزادسازي مريوان را نقل كرديم، مي‌گويد:
«چند روزي به مرخصي رفته بودم. نيم ساعتي از بازگشت من سپري نشده بود و داشتم توي غذاخوري بيمارستان ناهار مي‌خوردم كه برادر محمدحسين ممقاني سرغم آمد و دستپاچه گفت: بلندشو! برو توي بخش، «احمد» آمده با تو كار دارد!000 به سرعت رفتم داخل بخش بيمارستان. ديدم با چهره‌اي غضبناك، جلو بخش منتظرم ايستاده. تا مرا ديد، پرسيد: برادر 000، كجا بوديد؟ گفتم: داشتم غذا مي‌خوردم. دست انداخت زير يقه‌ام را گرفت و كشان كشان، مرا با خودش برد. خدايي‌اش را بخواهي، بدجوري عصباني بود، داشت خفه‌ام مي‌كرد.
رسيدم بالاي تخت يكي از بسيجي‌هاي مجروح كه بچة شمال بود و حدوداً هفده سال داشت. «احمد» به دستهاي او اشاره كرد و از من پرسيد: روي اين دست چيه؟! ديدم باندهايش حسابي سرخ است. گفتم: خون! پرسيد: وقتي اينجا آمدي، با تو چطوري برخورد كردند؟ گفت: هيچي، مرا روي همين تخت به حال خودم گذاشتند. پرسيد: ظرف اين مدت چطور غذا خوردي؟ گفت: با همين دستهايم. پرسيد: گقتي دست‌هايم را بشوييد؟ گفت: بله، گفتم. پرسيد: پس چرا نشستند؟ گفت: چندبار گفتم؛ ولي كسي به حرفم گوش نداد.
بعد «احمد» رو كرد به من گفت: مگر من روز اول كه تو را اينجا فرستادم، نگفتم چه مسؤوليتي داري؟ مگر000
يقه‌ام را به هزار زحمت از گيرة قرص انگشتان او خلاص كردم و عقب رفتم. داد زد: بيا اينجا! والا اين بيمارستان را روي سرت خراب مي‌كنم! پرسيدم: چرا؟ گفت: اينجا ديگر با يك كارشكني ضدانقلابي طرف نيستم. اينجا يك خودي دارد ضربه مي‌زند! سعي كردم با مطرح كردن سلسله مراتب و به اصطلاح، برخورد تشكيلاتي، از برابر غضب آتشناك «احمد» جا خالي بدهم. گفتم: برادر «احمد»، اينجا مديريت تشكيلاتي دارد؛ يعني شما از من نبايد بازخواست كنيد. بيمارستان، مدير داخلي دارد، بايد ايشان توضيح بدهد000 آقا تا اين حرف را شنيد، گفت: اين تشكيلات توي سرت بخورد! ديدم دارد دنبال چيزي مي‌گردد، مثل تيز از چلة كمان، در رفتم. بعد حس كردم انگار يك چيزي مثل برق از بيخ گوشم رد شد. نگو چنگال روي ميز را برايم حواله كرده!000
بعد از چند ساعتي ديدم مي‌گويند برادر «احمد» تو را احضار كرده. با يك دنيا ترس و لرز رفتيم پيش او. تا مرا ديد،‌دوباره شروع كرد به داد و فرياد. گفتم: بابا، من تازه دو ساعت هم نمي‌شد كه از مرخصي آمده بودم. چه مي‌دانستم توي بخش چه خبر است؟ گفت: تو يك ساعت و نيمه از مرخصي آمده‌اي، جاي اينكه اول بيايي به مجروح سربزني، به بيمارستان و امور مجروحين آن برسي، رفتي نشستي پاي بشقاب غذا، به كيف خودت مي‌رسي؟!000 خلاصه شروع كرد به گله كردن و گفت: برادر000! شما خائنيد! توي قضاياي رسيدگي به اين بچه‌هاي مجروح خيانت كرده‌اي. تو به عنوان فردي كه امين من توي تشكيلات اين بيمارستان بودي، امانتي را كه به تو داده بودند، رعايت نكردي. من ديگر چه بگويم؟ تو مي‌داني آن بسيجي مجروح را مادرش با چه اميدي، با يك دنيا آرزو بزرگ كرده و مثل امانتي به دست من و تو سپرده؟000 شروع كرد مثل ابر بهار، هاي هاي گريه كردن. ما هم به تبع ايشان زار زار گريه كرديم. گفت: نه، برادر جان! اين جوري فايده ندارد. اگر بخواهي اين جوري ادامه بدهي، كلاهت پس معركه است. ببين! بيا فكري بكن. اگر نمي‌تواني، خيلي رك بگو! عرضه نداري اين كار را انجام بدهي؟ به درك ول كن بگذار كس ديگري آن را انجام بدهد000 خلاصه با وجود اينكه با من برخورد تندي كرد، هرچه به وجدانم رجوع كردم، ديدم جاي گلايه نيست. چون من مسؤول بودم و بايد به كار آن بچه بسيجي مجروح رسيدگي مي‌كردم؛ والا خودم هم مي‌دانستم كه «احمد» قلبي داشت به صافي و صفاي شبنمي كه روي گلبرگ آلاله‌هاي بهاري مريوان مي‌نشيند. فقط زماني با كسي تندي مي‌كرد كه از او خطايي، خصوصاً نسبت به بچه بسيجي‌ها سر زده بود.»
مقارن همين ايام بود كه «احمد» يار و همرزم ديرينه‌اش سردار رشيد محمد توسلي را از دست داد. رادمردي كه از ابتداي حضور «احمد» در جبهه‌هاي غرب كشور، همه جا دوش به دوش او به جنگ رجاله‌هاي ضدانقلاب رفته بود. «احمد» با كفايت رزمي فراواني كه در محمد سراغ داشت، پس از فتح مريوان علاوه بر تعيين وي به جانشيني خود، مسؤوليت فرماندهي واحد عمليات سپاه مريوان را نيز به او محول كرده بود. ضدانقلابيون بزدل، محمد توسلي را حين تردد در منطقه و طي يك كمين غافلگيرانه به شهادت رساندند. عجيب آن‌كه صبح روز واقعه، محمد غسل شهادت كرده و با حالتي متفاوت با هميشه، جهت اعزام به مأموريت با «احمد» وداع كرده بود. يكي از بسيجيان سپاه مريوان، از اين واقعة تلخ چنين حكايت مي‌كند:
«000شهادت محمد توسلي توسط ضدانقلاب، آن‌قدر براي «احمد» سنگين بود كه همان روز رفت توي اتاق خودش، در را به روي خودش قفل كرد و سه شبانه‌روز به سوگ نشست و اشك ريخت. طي اين سه روز، بچه‌ها هر كاري كردند، از اتاق بيرون نيامد. صداي هق هق گريه‌اش، ساختمان سپاه را به لرزه درآورده بود. حتي موقع غذا هم كه مي‌شد، هرچه مي‌كرديم در را به روي ما باز نمي‌كرد000 بچه‌ها روزي سه بار از زير شكاف در، بيسكويت «پتي‌بور» را دانه دانه به داخل مي‌سراندند تا بلكه برادر «احمد»، از زور گرسنگي هم كه شده،‌ چندتايي از آنها را بخورد000 روز سوم، وقتي برادر «احمد» از اتاق خارج شد، ديديم بيسكويت‌ها دست نخورده و مورچه‌ها دارند آنها را تكه تكه مي‌كنند. هيچ‌وقت باورم نمي‌شد مردي كه صلابت او كوه‌هاي كردستان را به لرزه درمي‌آورد، مي‌تواند چنين روح حساس و قلب لطيفي هم داشته باشد!»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:6  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

باز بس گيری کردستان از ضد انقلابيون

 

بسم رب

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت اول

با اوج‌گيري غائله تجزيه‌طلبي ضد انقلاب مسلح در مناطق كردنشين غرب كشور، به ويژه استان كردستان، و پيام تاريخي حضرت امام (ره) توجه «احمد» به رخدادهاي آن خطه معطوف شد.
«احمد» به بركت شم قوي مكتبي و آگاهي بالاي سياسي مبتني بر تجارب مبارزاتي ارزشمند خويش، خيلي زود به تحليلي بسيار دقيق و عاري از ابهام نسبت به ريشه‌هاي بحران كردستان دست يافت كه مناسب است فشرده‌اي از روايت چگونگي آغاز و استمرار غائله غرب كشور را به نقل از خودش در اينجا بياوريم:
«000عرض كنم كه حدود يك ماه بعد از پيروزي انقلاب، به دنبال تحركات ضد انقلابيون به سركردگي «شيخ عزالدين حسيني»، روحاني‌نماي دغل‌كار و عامل جيره‌خوار ساواك طاغوت در مهاباد، پادگان تيپ 2 زرهي لشگر 64 اروميه در اين شهر به محاصرة ضدانقلاب درمي‌آيد. نقطة آغاز بحران كردستان در حقيقت محاصرة همين پادگان بود000 همزمان با محاصرة پادگان مهاباد، از طرف ارتش اعلاميه‌اي با امضاي «تيمسار قرني» صادر مي‌شود كه مضمون آن از اين قرار است: مردم! با ارتش همكاري كنيد و از اطراف پادگان متفرق شويد. ليبرال‌ها فقط يك‌بار اجازة خواندن اعلاميه شهيد قرني را در راديو مي‌دهند و بعد از آن ديگر هيچ اعلاميه‌ و خبري از قضاياي كردستان را به گوش مردم كشور نمي‌رسانند. آنها به هيچ وجه مردم را در جريان كلي قضايا قرار ندادند تا مردم بدانند چه روند خطرناكي در كردستان به‌وجود آمده است. هرچند اين خود جزيي از سياست كلي اين آقايان براي به انحراف كشانيدن انقلاب و غصب و مسخ حكومت آتي اسلامي در كشور بود. در چنين وضعيتي بود كه نهايتاً پادگان مهاباد كه مملو از تجهيزات زرهي، توپخانه و پياده -‌زرهي بود، كلاً خلع سلاح مي‌شود. همزمان با خلع سلاح پادگان، حدود 7 هزار قبضه اسلحه سبك و تجهيزات مربوط به سلاح‌هاي كاليبرسبك و نيمه سنگين كه شامل انواع خمپاره‌انداز، آر.پي.جي، كاليبر 50 و دوشكا مي‌شد، توسط دولت بعثي عراق از طريق مرز وارد ايران شده و در ميان ضدانقلابيون توزيع مي‌شود. به اين ترتيب بعد از سقوط پادگان مهاباد و بازشدن مرزهاي غرب كشور، راه عبور ضدانقلابيون و فرار ايادي وابسته به رژيم و دربار شاه نيز از طريق كردستان هموار مي‌شود. قسمت عمده اشخاصي كه در زمان رژيم سلطنت مرتكب جنايت بي‌شماري شده و مردم را در منگنه خفقان قرار داده بودند، آدمهاي بيگناه را كشته و اين كشور را زير مهميز استعمار آمريكا برده بودند،‌ از همين مرزهاي بي در و پيكر غرب كشور به خارج فرار كردند. مبالغ هنگفتي از ذخاير ارزي و پشتوانه اسكناس كشور به صورت ارز خارجي و سكه‌هاي طلا، جواهرات و ديگر اشياء قيمتي توسط ضد انقلاب از طريق مرز كردستان خارج مي‌شود و به اين ترتيب طي همين دوران، ضربه اقتصادي سنگيني به بيت‌المال اين مملكت و ثروت ملي كشور وارد مي‌شود.
اين واقعيتي است كه مردم ايران هيچ‌گاه در جريان آن قرار نگرفتند و اصلاً ندانستند كه چطور وسايل، تجهيزات و ارز اين مملكت و پول اين مردم توسط ملاّكين و سرمايه‌داران وابسته از همين منطقه خارج شده است. حقايق ناگفته دربارة كردستان فراوانند. به عنوان مثال عرض مي‌كنم؛ همان اوايل پيروزي انقلاب شايعه كرده بودند كه بختيار در قم است، در صورتي كه خود من شاهد بودم و ديدم كه بختيار را گرفته بودند اما چند روز بعد ليبرال‌ها اعلاميه دادند و اعلام كردند كه بختيار اصلاً دستگير نشده! حال آن‌كه اين اعلاميه سراپا دروغ بود. بالاخره هم ليبرال‌ها از طريق مرز پيرانشهر توسط همين عوامل ضدانقلاب او را فراري دادند. تعداد كثيري از مهره‌هاي سرشناس رژيم طاغوت را هم به همين ترتيب ضد انقلاب از مرز كردستان به خارج فراري داد.
به هرصورت، پس از خلغ سلاح پاسگاه‌هاي ژاندارمري، كه باعث شد تعداد كثيري اسلحه به دست ضد انقلاب بيفتد، آنها اين‌بار مي‌آيند و پادگان‌هاي ارتش را در سطح منطقه محاصره مي‌كنند. مراكز نظامي مهمي از قبيل پادگان سردشت، پادگان بانه، پادگان سقز و پادگان مريوان كلاً در محاصرة ضدانقلاب بود. با توجه به اين‌كه اشرار آن همه نيرو پيدا كرده بودند، سران آنان تصميم به خلع سلاح كليت لشگر 28 كردستان گرفته بودند. به اين معنا كه پس از حمله به پادگان‌هاي اين لشگر در سطح منطقه، نهايتاً به پادگان مركزي لشگر 28 ارتش در شهر سنندج هم حمله كردند و قصد آنان از اين تهاجم، خلغ سلاح پادگان بود. از طرفي با توجه به اين كه هنوز چند ماهي بيشتر از پيروزي انقلاب نمي‌گذشت، طبيعي بود كه شماري از ايادي طرفدار رژيم طاغوت در ارتش وجود داشتند. موقعي كه ضدانقلابيون به پادگان سنندج حمله كردند،‌ قسمت اعظم شهدايي كه در پادگان داده شد توسط ضدانقلابيوني كه از داخل ارتش عمل مي‌كردند، از پشت تير خوردند.
در همين حين بود كه تيمسار قرني با توجه به كليه مسائلي كه برشمردم و اين كه موجوديت لشگر 28 در خطر قطعي قرار گرفته و براي اين مملكت مسأله سرنوشت يك لشگر مطرح بود، دستور داد تا لشگر 28 با نهايت قدرت از خودش دفاع كند. لشگر 28 هم دفاع مي‌كرد000
اصولاً خط مشي شهيد تيمسار قرني با روند مدنظر ليبرال‌ها خوانايي نداشت و از همان روزهاي اول هم اين تضاد مشخص بود. روش كار شهيد قرني به عنوان مسؤول مجموعه نظامي انقلاب پيرو اين مطلب بودكه ارتش جمهوري اسلامي ايران بايد اقتدار كامل داشته باشد. در صورتي كه ليبرال‌ها، چه در داخل دولت موقت و چه در شوراي انقلاب، آمدند و گفتند خدمت سربازي يك سال و نيم باشد و بعد هم هشت دوره از مشمولان را از زيرپرچم معاف كردند؛ يعني عملاً با اين كار خودشان تمام پادگان‌هاي مملكت را خالي كردند تا زمينة مساعدي براي همه ضدانقلابيون در نقاط مختلف كشور ويا بستر مناسبي براي يك حملة برق‌آساي خارجي به ايران را فراهم بياورند. در حقيقت ليبرال‌ها با اين اقدامات خود ارتش را صد درصد تضعيف كردند. بديهي است كه تضعيف نيروهاي مسلح يك انقلاب در عمل يعني سركوب آن انقلاب!
تيمسار قرني از همان ابتدا مخالف اين برنامه‌هاي ليبرال‌ها بود و مي‌گفت خدمت سربازي در اين كشور بايد دو سال و حتي دوسال و نيم باشد. در كوران اوج‌گيري چنين تضادهايي ميان شهيد قرني و مجموعه ليبرال‌ها بود كه هيأتي از مركز به سرپرستي آقاي طالقاني، كه افرادي مثل بني‌صدر هم عضو آن بودند، به كردستان آمدند. ناگفته نماند روندي كه آمريكا در اين قضايا در پيش گرفته بود، بسيار حساب شده بوده است.
به نظر من آمريكا در ممالك تحت سلطه به دو گونه عمل مي‌كند. يكي اينكه يك طبقه از جامعه را در رفاه كامل و طبقه‌اي ديگر را در فقر كامل نگه مي‌دارد. تا وقتي آمريكا در چنين كشوري رسماً سلطه دارد، متكي به طبقه مرفه آن است و اگر هم در اين كشور انقلابي صورت بگيرد، طبيعي است كه آمريكا مي‌خواهد نقطة اتكاي ثانويه‌اي براي خودش داشته باشد كه با تكيه به آن نقطه بتواند دستي بيندازد و اين انقلاب را به شكست بكشاند. بديهي است كساني كه پيشتر در رفاه كامل قرار داشته‌اند، به خاطر از دست دادن رفاه خود عليه انقلاب اقدام مي‌كنند،‌اما در بين كساني كه در فقر كامل هستند، نوعي روحيه مبارزه عليه ظلم بوجود مي‌آيد. آمريكا با روندي كه توسط عوامل و مهره‌هاي بومي خود در پيش‌ مي‌گيرد، به اين روحيه مبارزه‌جويي عليه ظلم، يك جهت غلط را املا و القا مي‌كند. يعني اين روحيه ظلم ستيزي را در جهت اهداف خودش به انحراف مي‌كشاند. در كردستان، ما ديديم كه دقيقاً همين برنامه آمريكايي اجرا شد. شما بايد به اين نكته ظريف توجه داشته باشيد كه مردم كردستان، جزء فقيرترين مردم كشور به شمار مي‌روند؛ اما به خاطر همين روحيه مبارزه عليه ظلم است كه اينها اسلحه به دست گرفتند. منتهي مي‌بينيم كه گروهك‌هاي خلق‌الساعه و وابسته به آمريكا درست در بزنگاه پيروزي انقلاب پيدا مي‌شوند و اين روند را در جهت غلط مي‌اندازند و حركت ظلم ستيزانه مردم، در عمل تبديل به مبارزه‌اي عليه حق و حقيقت مي‌شود. آن هم بدون آن‌كه اين مردم اصلاً آگاهي به اين انحراف وحشتناك داشته باشند. در چنين شرايط وخيمي بود كه تقريباً به فاصلة يك ماه بعد از جنگ اول گنبد، ما وارد كردستان شديم.»
در پي اعزام «احمد» و رزم‌آوران همراه او به كردستان، آنان در وهلة نخست عازم بوكان شدند؛ شهري كه حكم ستاد پشتيباني و لجستيك ائتلاف گروهك‌هاي تجزيه‌طلب به سركردگي حزب منحلة دموكرات را داشت. در جريان پاكسازي بوكان از لوث وجود عناصر ضدانقلاب، «احمد» به يمن ابتكار عمل، برنامه‌ريزي هوشمندانه و فرماندهي قاطع خود توانست كلية اشرار مسلح را از اين شهر متواري كند، نبرد بوكان، در حكم اولين آزمون رزمي پيروزمندانه براي برادر «احمد» در جبهه‌هاي غرب غريب بود.
پس از تثبيت مواضع قواي انقلاب در شهر بوكان، «احمد» براي درهم شكستن سنگرهاي ضدانقلابيون در ديگر نقاط كردستان عزم خود را جزم كرد و روانة شهر مهاباد شد. در آن مقطع عناصر تجزيه‌طلب با توجه به سقوط پادگان زرهي مهاباد و اشغال شهر، در تبليغات‌شان خود را كاملاً مسلط بر اوضاع وانمود مي‌ساختند و همواره بر روي اين نكته كه مهاباد دژ شكست‌ناپذير جنبش خلق كرد است مانور مي‌دادند و گزافه‌گويي مي‌كردند. در فضايي آكنده از عربده‌هاي شيطاني ضد انقلاب، ستون اعزامي نيروهاي آزادي بخش انقلاب اسلامي -‌شامل رزم‌آوران ارتش و سپاه- ‌با قلوبي مطمئن به الطاف و امدادهاي خيرالناصرين، با هدف آزادسازي مهاباد به سوي اين شهر به حركت درآمد. از زمره فرماندهان شاخص اين ستون، بايد از سردار متوسليان نام برد. «احمد» در مورد ماجراي آزادسازي مهاباد مي‌گويد:
«000من دقيقاً به ياد دارم كه وقتي ستون نيروهاي ما مي‌خواستند وارد شهر مهاباد بشوند،‌ آن چنان قدرت و صلابتي از خود نشان دادند كه هيچ گروهي به خود جرأت رويارويي و مبارزه با اين ستون را نمي‌داد. مخصوصاً جا دارد به نقش نيروهاي ارتشي ستون؛ برادراني كه از اقدامات كارشكنانه ليبرال‌ها سرخورده شده بودند و روحية آنها را تضعيف كرده بودند، ياد كنم. برادران ارتشي ما از خودشان رشادت و قدرت عجيبي نشان دادند. د رجريان ورود نيروهاي ما به مهاباد، ضدانقلابيون بلافاصله تانك‌هايي را كه از پادگان شهر دزديده بودند به ميدان آوردند و به اصطلاح با تانك‌هايشان يك مختصر مقاومتي هم توي شهر كردند. البته دقايقي بعد با نهايت ذلت و خواري ناچار به تسليم شدند و هشت دستگاه از آن تانك‌ها به دست نيروهاي ما افتاد. يك تانك ديگر هم كه اشرار آن را روي تپة مشرف به درياچة سد مهاباد مستقر كرده بودند، حكايت جالبي دارد. ضدانقلابيون وقتي مي‌بينند هوا پس است و جنگ را باخته‌اند، دستور مي‌دهنند اين تانك آخري را براي كوبيدن ما از تپة مزبور حركت بدهند. رانندة نابلد ضدانقلاب، با حماقتي كه به خرج داد، تانك را خلاص كرده بود و تانك هم با سرعت تمام از روي تپه سرازير شد و رفت زير آب درياچه. بعد كه رفتيم جرثقيل آورديم و تانك را بيرون كشيديم، ديديم هر دو سرنشين ضدانقلابي آن خفه شده و مرده‌اند000 به ياري خداوند خيلي سريع موفق شديم ضمن آزادسازي شهر و استقرار نيروهاي ارتش در پادگان مهاباد، ايستگاه راديو-‌تلويزيون و ديگر مراكز مهم دولتي و نقاط سوق‌الجيشي شهر را از تصرف ضدانقلاب خارج كنيم.»
ناگفته نمايد كه بخش عمده‌اي از اين پيروزي برق‌آساي قواي انقلاب در نبرد مهاباد مرهون مديريت نظامي سنجيده و قدرت ابتكار عمل كم نظير «احمد» بوده است.

*****

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت دوم


يكي از سرداران سپاه غرب كشور در مورد سيره رزمي و مديريت نظامي «احمد» مي‌گويد:
«000«احمد»، يك مدير به تمام معنا بود.اين را نه من، كه آثار مانا و ارزشمند مديريت تاكتيكي و استراتژيك جنگ اوست كه شهادت مي‌دهد. در آن روزهاي اوليه جنگ در كردستان، ما اصلاً سر و كاري با مسائل كليدي مديريت جنگي نداشتيم. نه مي‌دانستيم اطلاعات-‌عمليات يعني چه، نه طراحي و برنامه‌ريزي حمله را توجيه بوديم000اما «احمد» از همان روزهاي اول كه او را ديدم، كارش با ما فرق داشت. مي‌نشست طرح مي‌ريخت. روي مسأله شناسايي مواضع دشمن، اطلاعات-‌عمليات و گردآوري اطلاعات در مورد سوژة مورد نظر، عرق مي‌ريخت؛ بعد هم به بهترين نحو ممكن عمل مي‌كرد.»
به دنبال آزادسازي مهاباد و تثبيت نسبي امنيت اين شهر، «احمد» بلافاصله عازم مصافي ديگر شد. مقصد بعدي او شهر سقز بود. برخلاف مهاباد كه تا پيش از ورود «احمد» و همرزمانش كلاً در تصرف ضدانقلابيون مسلح قرار داشت، در سقز معدود نيروهاي تيپ 2 لشگر 28 ارتش جمهوري اسلامي در پادگان شهر مزبور، مدتها بود كه دلاورانه به مقاومتي عاشورايي در برابر حملات پي‌درپي مهاجمان تا بن‌دندان مسلح ضدانقلاب ادامه مي‌دادند. «احمد» ديگر بار، همراه با ستوني مركب از نيروهاي سپاه و ارتش پاي در راه نهاد تا به ياري قادر متعال و رشادت رزمندگان انقلاب پرچم فتح و پيروزي ايمان بر اهريمن صفتان را بر بام شهر سقز به اهتزاز درآورد؛ هرچند، در اين راه صعب، او و همرزمانش با مشكلات و مصائب مردآزمايي دست و پنجه نرم كردند. بعدها او از اين نبرد دشوار و مظلوميت‌هاي مسكوت ماندة رزمندگان انقلاب در راه آزادسازي سقز چنين سخن گفته بود:
«000حركت ستون نيروهاي ما به طرف سقز آغاز شد. ناگفته نماند كه پادگان سقز در محاصره قرار داشت، عمليات سقز در اصل بايد توسط يك گردان از تيپ 84 مستقل خرم‌آباد اجرا مي‌شد. منتهي عيب كار در اين‌جا بود كه فرمانده اين تيپ كه آن زمان فردي به نام سرگرد آهن‌كوب بود، جزء خائنان به مملكت محسوب مي‌شد. اصلاً در زمان شهيد قرني قرار بود اين سرگرد را از فرماندهي بركنار كنند. منتهي با بركناري شهيد قرني، ليبرال‌ها كاري به كار اين فرد نداشتند و او همين‌طور توي ارتش مانده بود. اين سرگرد سه بار عمل مي‌كند كه از پل سقز بگذرد و به ميدان ورودي شهر برسد. نتيجه چه شد؟! ايشان در اين حملات، سه دستگاه جيپ، سه قبضه تفنگ 106 و سه قبضه خمپاره‌انداز 120 ميليمتري را مفت و مسلم به ضدانقلابيون مي دهد و عملاً برادران ارتشي ما را به دام محاصرة ضدانقلابيون مي‌اندازد. پادگان سقز هم در وضعيتي بود كه اگر حداكثر تا يك ساعت ديگر به آن نيرو نمي‌رسيد، قطعاً سقوط مي‌كرد.
در همين حين سه دستگاه خودرو حامل 70 نفر از نيروهاي سپاه، برخلاف دستور آن جناب سرگرد عمل كردند و از انتهاي ستون به سمت پل سقز به راه افتادند000وقتي اين هفتاد پاسدار به جلوي ستون رسيدند و از ماشين‌ها بيرون پريدند، با فرياد الله اكبر به طرف پل سقز و ميدان ورودي شهر حركت كردند. خود من شاهد بودم و ديدم كه آتش ضد انقلاب آنها را مثل برگ خزان روي زمين مي‌ريخت و يكي پس از ديگري شهيد مي‌شدند ولي سايرين همچنان با فرياد تكبير به پيشروي ادامه مي‌دادند. بالاخره هم توانستند سر پل ورودي شهر را بگيرند و پل را هم كاملاً تصرف كنند. به اين ترتيب بود كه گردان ارتش توانست وارد شهر بشود. كلاً از اين هفتاد نفر بچه‌هاي سپاه، فقط 9 نفر زنده ماندند، بقيه به شهادت رسيدند. هرچند، احدي از شهادت مظلومانه اينها حرفي نزد. هيچ كدام از رسانه‌هاي مملكت، نه راديو-‌تلويزيون و نه روزنامه‌ها، خبر شهادت اينها را پخش نكرد. اصلاً كسي به مردم نگفت اينها چطور شهيد شدند000 آيا نبايد يك چنين اسم‌هايي توي تاريخ ثبت بشود؟ اگر ما تاريخ مردمي داريم و اگر بنا بر اين است كه ما بايد تاريخمان مردمي باشد، بايد يك چنين كساني و چنين حماسه‌هايي توي تاريخ ما ثبت بشود. با چنين رشادت‌هايي بود كه به ياري خدا پادگان محاصره شدة سقز از خطر سقوط حتمي نجات پيدا كرد و ضدانقلابيون نتوانستند اين پادگان را خلع سلاح كنند.»
درپي فتح شهر سقز و شكست فضاحت‌بار تجزيه‌طلبان، اينك رفته رفته اسطورة دروغين اقتدار نظامي ضدانقلاب در كردستان، در برابر شعاع سوزندة آفتاب ايمان عاشورايي مرداني همچون «احمد» به سان آدمكي برفي، درحال ذوب شدن بود. فروغ اميد در چشمهاي رزم‌آوران انقلاب بار ديگر درخشيدن آغاز كرد و دستهاي توانمند دلير مردان اسلام. بسا محكم‌تر از سابق، قبضه‌هاي تفنگ‌ها را در خود فشرد. «احمد» براي به خاك ماليدن پوزه عفريت هزار سر ضدانقلاب در كردستان سراز پا نمي‌شناخت و شرايط كارزار آتي هرچه سخت‌تر، در ذائقه جان تابناك او خوشگوارتر بود.
هدف بعدي قواي انقلاب اسلامي، آزادسازي شهر استراتژيك بانه اعلام گرديد. شهري كه مردم مسلمان آن ماه‌ها بود كه با كابوس اشغال و حضور نامشروع عوامل مسلح ضدانقلاب دست به گريبان بودند و در انتظار قدوم مبارك دلاور مردان سپاه توحيد؛ سرداراني همچون مصطفي چمران و «احمد» لحظه‌شماري مي‌كردند. «احمد» از نبرد بانه مي‌گويد:
«000حركت بعدي ما آزادكردن شهر بانه بود. بايد بگويم كه در بانه ضدانقلاب تا آنجا كه در توان داشت در برابر ما مقاومت كرد. مخصوصاً در درگيري‌هاي گردنة خان. اگر شما از سمت سقز به طرف بانه برويد، اواسط راه، اين گردنه كه موقعيت بسيار سوق‌الجيشي هم دارد را خواهيد ديد. ضدانقلاب در اين گردنه خيلي مقاومت كرده بود تا به هر قيمت ممكن نيروهاي ستون ما را زمين‌گير كند؛ ولي با اين همه نيروهاي مابا تمام قدت آنها را عقب زدند و طي يك مانور سريع وارد شهر شدند.
در جريان تصرف شهر بين برادران ما و قواي ضد انقلاب زد و خورد درون شهري سنگيني به وجود آمد كه در نتجه آن ما تعدادي شهيد داديم و از عناصر ضدانقلاب هم تعداد كثيري كشته شدند. نهايت اينكه نيروهاي ما توانستند خود را به پادگان بانه برسانند و بدين ترتيب اين پادگان هم پس از چند ماه، از محاصره خارج شد. همين‌جا بگويم كه اين پيروزي‌ها كلاً تحت تأثير طرح‌هاي شهيد دكتر چمران به دست آمد؛ چرا كه ايشان خودش كنار ما در منطقه حضور داشت و شخصاً در عمليات ما شركت مي‌كرد.»
به دنبال آزادسازي بانه و درهم كوبيدن آخرين سنگرهاي دشمن در اين منطقه، حركت بعدي «احمد» و همرزمان او به طرف مرزهاي غربي جهت‌دهي شد تا راه لجستيك و پشتيباني نيروهاي ضدانقلاب از سوي رژيم بعثي عراق مسدود شود. هم از اين رو به فاصله‌اي كوتاه از تصرف بانه، پاسگاه‌هاي مرزي، يكي پس از ديگري به تسخير قواي انقلاب درآمد و نيروهاي سپاهي، ارتشي و ژاندارمري در آنها مستقر شدند. فرمان حضرت امام (ره) مبني بر بسته شدن مرزهاي كردستان، مي‌رفت تا به همت «احمد» و همسنگرانش صورت تحقق پذيرد. ناقوس مرگ غائله آفريني جبهة متحد ضدانقلاب در كردستان به صدا درآمده بود كه به ناگاه000آنچه كه در مخيلة هيچ‌كس نمي‌گنجيد، به وقوع پيوست و توطئه‌اي رذيلانه، بار ديگر موازنة قدرت را به سود تجزيه‌طلبان تغييرداد. بهتر است شرح ماوقع را از لسان صادق «احمد» نقل كنيم كه گفته بود:
«000از آنجا كه بسته شدن مرزها با روند سياسيس با طبع ليبرال‌ها منافات داشت و به اصطلاح به مزاج اينان سازگاري نداشت، شروع كردند به دسيسه پردازي و نيرنگ بازي. تا توانستند مكر و خدعه به خرج دادند. درست در زماني كه همة نيروهاي ما بر اوضاع منطقه غرب تسلط پيدا كرده بودند، ناگهان از مركز دستور آمد كه نيروهاي سپاه حق خارج شدن از مقرهاي خود را ندارند و ارتش هم موظف است كه داخل پادگان‌هايش باقي بماند، مي‌دانيد معني اين حرف چيست؟ خوب، من با ارائه مثالي قضيه را روشن مي‌كنم. در زمان رژيم سابق، هركجا كه ژاندارمري درگير مي‌شد، ارتش از افراد آن حمايت مي‌كرد والا بيست، سي نفر ژاندارم در شرايط بحراني هرگز قادر به مقاومت در مقابل مهاجمين نبودند. من نبايد همة اين مسائل و گناه سقوط مجدد پاسگاه‌هاي مرزي را به گردن ژاندارمري بيندازم. اين بندگان خدا چارة ديگري نداشتند. بالاجبار، يا تسليم مي‌شدند يا كشته مي‌شدند، يعني ديگر راهي برايشان باقي نمانده بود. آن روزها هم كه همه از لحاظ روحي و عقيدتي ساخته نشده بودند. در نتيجه با اين دستور ليبرال‌ها، دوباره پاسگاه‌هاي ژاندارمري، اعم از داخلي و مرزي به محاصره ضدانقلاب افتاد. در بسياري مناطق مجدداً آنها را تصرف كردند و نفرات پاسگاه‌ها را خلع سلاح كردند. چرا؟ چون نيروهاي سپاه و ارتش به دستور ليبرال‌ها حق خارج شدن از پادگان‌ها و كمك رساندن به پاسگاه‌هاي ژاندارمري را نداشتند.»
به راستي آن مكر و خدعة اهريمني كه ليبراليزم منحط به مدد به كار گرفتن آن توانست سرنوشت ماه‌ها نبرد خونين رزم‌آوران انقلاب در كردستان را به سود قواي مضمحل و رو به نابودي ضد انقلاب تغيير دهد بر چه اساسي استوار بود؟ دست كم براي آگاهي نسل انقلاب و جنگ نديدة ما، ثبت در تاريخ پر فراز و فرود انقلاب و نيز درج در كارنامة سراسر خيانت و ناجوانمردي ليبراليزم مظلوم‌نما هم كه شده ضرورت دارد كه از زبان «احمد» كه خود از نزديك شاهد عيني اين ماجرا و تبعات ناگوار آن در جبهه‌هاي غرب بوده است، تأملي از سر عبرت بر اين واقعه داشته باشيم. توطئه‌اي كه تاوان آن را اجساد بي‌سر و شكنجه شدة رشيدترين فرزندان اين امت خداجوي و خيل مادران جواد داده، پدران دردمند، همسران سوگوار و اطفال يتيم شهيدان كردستان دادند و حتي تا به امروز هم در وراي حجاب ظلماني سالها سفسطه و هوچي‌گري مستمر گژانديشان ليبرال مسلك و دايه‌هاي مهربانتر از مادر اهل تساهل و تسامح، مسكوت مانده است. اين «احمد» است كه مي‌گويد:
«000ليبرال‌ها از وقايع كردستان تاجايي كه مقدور آنها بود اخبار و گزارش‌هاي جعلي و سراپا دروغ به عرض امام مي‌رساندند. ليبرال‌ها براي اينكه صورت مشروع و خدا پسندانه‌اي به حيلة كثيف خودشان كه هدف از آن محبوس كردن نيروهاي مسلح در پادگان‌هاي كردستان بود بدهند، اين بار از موضع دلسوزي شديد و غليظ نسبت به امنيت جاني بچه‌هاي سپاه دست به كار شدند و براي پاسداران ما اشك تمساح ريختند و چنين وانمود كردند كه صلاح نيروهاي سپاه در كردستان اين است كه از مقرهايشان بيرون نيايند. مستمسك آنها هم براي اين مصلحت انديشي منافقانه، كشته شدن پنجاه نفر از برادران پاسدار در مناطق سقز و بانه بوده است. خود من هم شاهد اين ماجراي تلخ بوده‌ام. در آن موقع من مسؤول سپاه بانه بودم و ديدم كه آنجا چه اتفاقي افتاد. اين ماجرا قصه درازي دارد. خوب بد نيست خلاصه آن قصه را اينجا بگويم.
كل جريان از اين قرار بود كه فرماندهي پادگان ارتش در بانه به نام سرهنگ تركمان فردي ضدانقلاب بود كه ارتباطات ظريفي هم با دموكرات‌ها داشت. سپاه منطقه بانه اين ارتباط تركمان با ضدانقلابيون را كشف كرده بود. از طرف ديگر، فرمانده پادگان سردشت هم عنصر خائن ديگري بود به نام سرهنگ قهرماني. از آنجا كه ليبرال‌ها بعد از بركنار كردن شهيد سپهبد قرني در رأس ارتش فردي را گذاشته بودند كه هيچ اعتقاد و ارادتي به افسران و كادرهاي مؤمن و جوان ارتش نداشت، او تا جايي كه مي‌توانست ضد انقلابيون را در رده‌هاي نيروهاي مسلح رشد و پرورش مي‌داد و در كردستان ني، عناصر طاغوتي و ضد انقلابي را در رأس ادارة امور پادگان‌هاي مناطق حساسي مثل بانه و سردشت روي كار آورده بود000اما اصل ماجرا به اين صورت بود كه آن پنجاه برادر پاسدار جمعي نيروهاي سپاه سردشت بودند كه نوبت تعويض آنها فرارسيده بود. هشت روز جلوتر، اين برادران با قهرماني فرمانده پادگان سردشت تماس گرفتند و گفتند ما هشت روز ديگر نوبت تعويض‌مان است. ترتيبي بدهيد كه ما بتوانيم به بانه برويم؛ يعني درخواست اسكورت هلي‌كوپتر كردند. قهرماني هم ظاهراً موافقت مي‌كند. سه روز قبل از تعويض باز بچه‌هاي سپاه تماس مي‌گيرند كه پادگان سردشت به آنها نفربر بدهد تا به بانه بروند. قهرماني به آنها نفربر نمي‌دهد. به ناچار بچه‌ها تصميم مي‌گيرند سوار بر ماشين‌هاي سپاه حركت كنند. روز حركت به سمت بانه، مي‌آيند پادگان سردشت و درخواست اسكورت هلي‌كوپتر را تكرار مي‌كنند. قهرماني مي‌گويد: اسكورت لازم نيست، شما برويد، هيچ اتفاقي هم نخواهد افتاد. برادران ما هم حركت مي‌كنند و به فاصلة حدود هشت كيلومتري پادگان كمين مي‌خورند و درگير مي‌‌شوند. بي‌سيم مي‌زنند و از پادگان درخواست كمك مي‌كنند. استوار بي‌سيم‌چي پادگان سردشت كه از برادران مؤمن ارتشي ماست، خودش اين واقعه را برايم تعريف كرد و گفت: من چهار مرتبه پيش سرهنگ قهرماني رفتم و گفتم بچه‌هاي سپاه كمين خورده‌اند، جناب سرهنگ! شما را به خدا به آنها كمك برسانيد. اما فرمانده پادگان وقعي به حرفهاي من نگذاشت000 وقتي هم كه درگيري اوج مي‌گيرد و ضد انقلابيون خودروهاي سپاه را به آتش مي‌كشند. دود ناشي از آتش‌سوزي كه به هوا بلند شد، باز همين برادر استوار ما رفته بود پيش سرهنگ و گفته بود: اين دود ماشين‌هاي پاسدارهاست كمك‌شان كنيد، به دادشان برسيد؛ آن نامرد گفته بود؛ ولشان كنيد اين اوباش‌هايي كه اعليحضرت را از مملكت بيرون كردند، ارزش زنده ماندن ندارند! اين عين حرفي بود كه آن افسر طاغوتي منصوب ليبرال‌ها به آن برادر استوار ما گفته بود000

*****

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت سوم


از آن طرف، من در سپاه بانه به فكر افتادم كه قطعاً اتفاقي افتاده كه اين ستون به بانه نرسيده است و حتماً اينها درگير شده‌اند. به هر مكافاتي بود، توانستيم ساعت يك بعدازظهر فرداي آن روز يك هلي‌كوپتر از هوانيروز بگيريم و برويم ببينيم آنجا چه خبر است. وقتي روي جاده رسيديم، از پنجره كابين هلي‌كوپتر ديديم دو نفر مجروح دارند وسط جاده تكام مي‌خورند و بقيه برادرهاي ما را شهيد كرده‌اند و ماشين‌هاي آنها هم آتش گرفته000 خلبان هلي‌كوپتر، آدم شجاع و از جان گذشته‌اي بود. ايشان آمد و هلي‌كوپتر را وسط ضد انقلابيون، در ارتفاع كمي از سطح زمين نگه داشت و ما آن دو مجروح را سوار كرديم. يادم نمي‌رود آنجا جسد نوجوان شانزده ساله‌اي را ديدم كه دستهايش را از پشت بسته بودند، شاخه‌هاي درختان را كنده و او را دست بسته در ميان شاخه‌ها، زنده زنده در آتش سوزانده بودند. تمام اجساد شهداي ما را سوزانده بودند. پيكر برادرهاي شهيد ما از كوچك و بزرگ كباب شده بود. بوي زغال و گوشت و موي سوخته تمام سطح جاده را فرا گرفته بود000
به هر جهت اين كل قضيه بود. بعد ليبرال‌ها همين فاجعه را كه محصول خيانت عوامل طاغوتي و پاكسازي نشدة خودشان در ارتش بود، تبديل به مستمسكي براي تحقق اهدافشان كردند. در همه جا ليبرال‌ها اين طور وانمود مي‌كردند كه اين ضدانقلابيون خيلي قدرت دارند000 اينها به خوبي مسلح شده‌اند، ديديد اينها با پاسدارها چه كار كردند؟000خلاصه، از اين بابت تا جايي كه توانستند پيش حضرت امام تبليغ منفي كردند و با لوث كردن اصل قضيه، توانستند فكر و ذهنيت مسؤولان دلسوز را هم مخدوش كنند. روي اين اصل بود كه حضرت امام مسأله اعزام هيأت حسن نيت به كردستان را پذيرفت.
بدين‌سان، باند ليبرال‌ها ضمن در پيش گرفتن سياست تسامح و مماشات و تجزيه‌طلبان و سوءاستفاده از حسن‌ظن رهبر كبير انقلاب اسلامي، با طرح مشي ميهن بر باد ده مصالحة گام به گام خود، بقاي حاكميت انقلاب در كردستان را وارد بازي مرگ و زندگي كرد. مظهر عيني اين بازي ننگين، ماجراي اعزام هيأت به اصطلاح حسن‌نيت به مناطق كردنشين غرب كشور بود. به‌رغم تأكيد مكرر حضرت امام (ره) بر اين نكته كه اعضاي هيأت موظفند با معتمدان واقعي مردم مسلمان مناطق مختلف كردستان ملاقات و مذاكره نمايند، هيأت مزبور طي مدت حضور در كردستان اين توصية حكيمانة رهبر انقلاب را ناديده گرفت و عملاً تبديل به آلت دست مطامع گروهك‌هاي تجزيه‌طلب، دلال مظالم بي‌شمار آنان و عامل مشروعيت بخشيدن به موجوديت غيرقانوني و نامشروع اين باندهاي ياغي و وطن‌فروش گرديد.
طرف مذاكرة‌ هيأت نيز، نه مردم رنج كشيدة كرد، بلكه شماري از سركردگان رسوا و بدنام ائتلاف ضدانقلابي تجزيه‌طلبان بودند. به محض ورود هيأت به هريك از شهرهاي كردستان، طيفي رنگارنگ از اين به اصطلاح نمايندگان خلق كرد، از امثال شيخ عزالدين ساواكي تا كمونيست‌هاي دوآتشة جريانات چپ آمريكايي نظير چريك‌هاي فدايي و كومه‌له در پشت ميز مذاكره با اعضاي هيأت حسن‌نيت ليبراليزم منحط صف‌آرايي مي‌كردند. عبدالرحمن قاسملو و پادوهايش در حزب منحلة دموكرات نيز، به مثابه حلقة رابط اين ائتلاف ضدانقلابي، نقش هماهنگ‌كننده و سخنگوي هيأت به اصطلاح نمايندگي خلق كرد را ايفا مي‌كردند.
از ديگرسو، قداره‌بندان ضدانقلاب ضمن اعمال يك سلسله شيوه‌هاي ارعاب مافيايي در سطح منطقه، هرگونه حركت اعتراضي معتمدان واقعي مردم كرد وتلاش ايشان براي تماس با اعضاي هيأت اعزامي دولت جهت انعكاس حقيقت رخدادهاي‌كردستان را به لطائف‌الحيل محكوب به شكست وناكامي‌كرده بودند. هرچند خود اعضاي هيأت نيز به هيچ‌روي تمايلي جهت مواجهه بانمايندگان‌حقيقي مردم اعم از روحانيت‌سني و شيعه منطقه، چهره‌هاي شاخص فرهنگي اجتماعي مورد وثوق اهالي استان، از خود به منصه ظهور نرساندند. جالب‌تر ازتمامي آنچه تا به اينجا عنوان شد، آشنايي باماهيت سرپرست هيأت حسن‌نيت است. سرپرستي هيأت مزبور را داريوش فروهر -‌ملي‌گراي غربزده و دشمن كينه‌توز روحانيت و جريانات متعهد پيرو خط امام (ره)، خصوصاً نيروهاي سپاه- ‌برعهده داشت.
نامبرده كه چندي در كابينة بازرگان متصدي پست وزارت كار و امور اجتماعي بود، در ضديت با نيروهاي مسلمان و مكتبي انقلاب به حدي افراط به خرج داده بود كه حتي ديگر ليبرال‌هاي هم مسلك وي در دولت موقت و شوراي انقلاب نيز، از اين همه لجاج و دشمن‌خويي وي دچار اعجاب و حيرت گشته بودند. سرانجام نيز وي بر اثر اصرار بر مواضع افراطي ضدانقلابي خود، از سوي عناصر عاقبت انديش و زيرك‌تر جريان ليبرالي حاكم مجبور به استعفا و بركناري از منصب وزارت گرديد. حال فردي با چنين سوابقي در كسوت سرپرستي هيأت حسن نيت روانة كردستان شده بود. طبيعي است چنان هيأتي با چنين مسؤولي، به هيچ روي براي استماع گزارش‌هاي مستدل و متكي بر واقعيت مسؤولان دلسوز نيروهاي مسلح، اعم از فرماندهان متعهد ارتش و سرداران دلسوز سپاه كردستان گوش شنوايي نداشته باشد. به تعبير شيواي «احمد»، اگر هم در كار اعضاي اين هيأت حسن نيتي مشاهده مي‌شد، صرفاً در جهت خيانت به تماميت آرمان‌هاي انقلاب، خواست‌هاي حقة ملت مسلمان و سوءاستفاده رذيلانه از حسن اعتماد حضرت امام (ره) بود. «احمد» كه در آن برهه مسؤوليت فرماندهي سپاه بانه را برعهده داشت و از نزديك شاهد عملكرد هيأت اعزامي مذكور به منطقه بود، مي‌گويد:
«000همين‌جا بايد بگويم كه مسؤولان هيأت حسن نيت، در اصل حسن نيت براي خيانت داشتند و به همين نيت هم به كردستان آمدند. كلاً اين آقايان جز تضعيف موقعيت انقلاب در منطقه كار ديگري نكردند. پاسگاه‌هاي ژاندارمري يكي پس از ديگري بازشد. با اين حال اعضاي هيأت مدام سعي داشتند نگذارند كسي كاري براي مقابله با اين فجايع انجام دهد. تمام خيانت‌هاي اينها را اگر من بخواهم بگويم، كلي زمان مي‌برد. در همين بانه خودمان شاهد بوديم كه اين آقايان چه خيانت‌هايي كردند. به عنوان مثال، در زمان ورود نيروهاي ما به شهر بانه، يكي از اشرار با نام مستعار عبدالرضا فقيه نارنجكي داخل يكي از ماشين‌هاي گشتي ما پرتاب كرد. بعد، يكي از نيروهاي اعزامي اصفهان كه سرنشين آن خودرو بود، با از خود گذشتگي، خودش را با شكم روي نارنجك انداخته بود كه به ديگران صدمه‌اي نرسد. با انفجار نارنجك اين برادر شهيد شد000 ما مي‌دانستيم چه كسي نارنجك را انداخته. بچه‌ها به طرفش تيراندازي كردند و تيري هم به پاي او اصابت كرده بود. منتهي اين فرد موفق به فرار شده بود000 زماني كه هيأت حسن نيت وارد بانه شد، اعضاي هيأت به ملاقات نمايندگان محلي ضدانقلاب رفتند و فروهر هم در آنجا سخنراني كرد. موقعي كه برگشتند، ما ديديم عبدالرضا فقيه با آن پاي شل خودش همراه فروهر آمده است بنده بلافاصله رفتم پيش فروهر و گفتم: «اين آدم با شما چه كار مي‌كند؟» او جواب داد: من رفتم براي مردم سخنراني كردم. بعد از سخنراني، مردم گفتند شما اگر حسن نيت داريد، اين آقا را ببريد تهران، آنجا پاي او را عمل كنيد و مداوايش كنيد. من گفتم: آقاي فروهر! كدام مردم؟ اين‌ها همه صحنه‌سازي است. اين فرد هم جريان جرايمش از اين قرار است. حالا شما به عنوان رييس هيأت دولت مي‌خواهيد قاتل برادران ما را به تهران ببريد، او را عمل كنيد؟ در جواب بنده، ايشان گفت: من نمايندة امام هستم. عجبا! كه آدم‌هايي مثل فروهر در برابر بچه‌هاي سپاه كه مي‌رسيدند، لقب نمايندگي حضرت امام را يدك مي‌كشيدند! 000خلاصه گفت: من نمايندة امام هستم و همين است كه گفته‌ام. دستور من بايد اجرا بشود. بنده هم در جواب او گفتم: شما نمايدة امام هستي، از كانال خودت هستي. ماهم نمايندة امام هستم از كانال خودمان. حالا كه اين‌طور است، اصلاً كار شما به ما ربطي ندارد، كار ما هم به شما ربطي ندارد. ما اين آقا را مي‌گيريم و تحويل دادگاه مي‌دهيم. شما هم هركاري دلتان مي‌خواهد بكنيد000»
نتيجه اين شد كه ايشان به ارتش دستور داد مرا بگيرند و به زندان ببرند. من به فروهر گفتم: «آقاي فروهر! بين ارتش و سپاه با اين دستور اصطكاك به وجود مي‌آيد. نكنيد اين كار را 000مطمئن باشيد كه داريد با سپاه رو در رو مي‌شويد.» بالاخره با دوندگي فراوان، ناچار شدند نورچشمي آقاي فروهر را به دادگاه تحويل بدهند. بعد، همين آقايان هيأت، حسن نيت به خرج دادن و او را آزاد كردند. الان مي‌دانيد عبدالرضا فقيه چه كاره است؟ او معاون سركرده حزب دموكرات شده است!
در نتيجة يك چنين اقدامات خائنانه‌اي كه از سوي ليبراليزم منحط هدايت مي‌شد،‌كليه مناطق و مواضع سوق‌الجيشي كردستان كه وجب به وجب آنها با نثار خون رشيدترين جوانان اين مرز و بوم از چنگال ضدانقلاب آزاد گشته بود، به دستور هيأت حسن نيت دو دستي تقديم تجزيه‌طلبان گرديد. «احمد» درباره ماحصل مذاكرات هيأت حسن‌نيت و ره‌آورد اقدامات اعضاي آن براي امنيت ملي كشور مي‌گويد:
«000با اجراي برنامه‌هاي اين هيأت، عملاً روند اوضاع به جايي منتهي شد كه تمام اولياي امور مملكت از آيندة كردستان نا اميد شده و همه مطمئن شده بودند كه ديگر جدايي كردستان از كشور قطعي است و در آينده‌اي نزديك، ايران استاني به نام كردستان نخواهد داشت. بار ديگر همة پادگان‌ها تحت محاصره اشرار قرار گرفت. ما از نزديك مي‌ديديم كه چگونه همان وضعيت سابق، از نو در حال تكرار شدن است. پادگان سنندج مجدداً محاصره شد و ضدانقلاب در صدد خلع سلاح اين پادگان برآمد. آنان به صورت شبانه‌روزي به اين پادگان حمله مي‌كردند. ناگفته نماند كه هيأت حسن نيت سپاه را وادار كرده بود از منطقه خارج شود. آقايان هيأت به خواستة ضدانقلاب مبني بر خروج سپاه از كردستان جامة عمل پوشاندند. تنها بخشي از مجموعة سپاه كردستان كه به هيچ قيمتي زير بار اجراي اين دستور خائنانه نرفت و به‌رغم همة فشارها در منطقه باقي ماند، سپاه سنندج بود. اين در حالي بود كه هيأت، با قبول مذاكره با مشتي آدمكش دست نشاندة اجنبي، عملاً آنها ا به رسميت شناخته بود و بعد هم طي اقدامي باور نكردني، رسماً با آنان قرارداد منعقد كرده بود. مطابق يكي از بندهاي اين قرارداد، هيأت حسن‌نيت متعهد شد كه ضمن خارج ساختن سپاه از كردستان، انتظامات كليه شهرها و روستاهاي منطقه به عوامل مسلح گروهك‌ها محول شود. اي واي برما كه يك ارگان قانوني مملكت حق حضور در شهرها و روستاهاي آن را نداشته باشد و در عوض اين گروهك‌هاي غيرقانوني ضدانقلاب از طرف عالي‌ترين هيأت سياسي حكومت كشور، واجد چنين مشروعيت و وجاهتي شناخته شوند. وظيفة تك‌تك مردم اين كشور است كه اين آقايان هيأت را به محاكمه بكشند. تعدادي از اعضاي اين هيأت، مثل سحابي و هاشم صباعيان، الآن توي مجلس شوراي اسلامي هستند. 000همين صباعيان عضو هيأت، چقدر توي كردستان توطئه كرد، چقدر نيرنگ كرد. صباعيان عامل خارج شدن سپاه از شهر استراتژيك بانه بود. او بود كه نيروهاي سپاه را وادار به خروج از بانه كرد. عامل خلع سلاح پاسگاه‌هاي مهم آن منطقه، همچون پاسگاه رستمي و پاسگاه گوني هاشم صباغيان بود. باز مي‌بينيم كه مسؤولان ما قفل سكوت به لب زده‌اند. آقا! اينها توي مجلس مملكت هستند. اي واي بر ما كه خائنان به ملت توي مجلس ما باشند. اين خائنان به ملت را بايد جلوي چشم مردم ما اعدام كنند. نه يك بار، نه ده بار، نه صدبار 000»

*****

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت چهارم


در اوج تلخكامي و مصائب رزمندگان انقلاب اسلامي در غرب كشور، به ناگاه گشايشي در كار فروبسته بحران كردستان -‌به دور از چشم اغيار ليبرال مسلك- ‌به‌وجود آمد. تبلور عيني اين گشايش، تشكيل «ستاد مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش» بود. «احمد» كه خود از جمله بانيان اصلي اين ستاد به شمار مي‌رفت، درباره علل و عوامل اصلي شكل‌گيري اين مركز عملياتي مي‌گويد:
«000در همين حين يك طليعة‌ اميدي به وجود آمد و آن آمدن برادرمان سرهنگ صياد شيرازي به منطقه و متعاقب آن تشكيل ستاد مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش در كردستان بود.»
ستاد مزبور با مساعي مشترك رزمندگان متعهد و نخبة ارتش جمهوري اسلامي و سپاه غرب كشور ايجاد گرديد تا ضمن اتخاذ يك سلسله تدابير عاجل و راهگشا، با همفكري و معاضدت مشترك نيروهاي ارتش و سپاه، فرماندهان اين ستاد بتوانند سنگي را كه مجانين ليبرال در چاه حسن نيت انداخته بودند، به درآورند. از جمله اعضاي مؤثر اين ستاد،‌ بايد از سردار ناصر كاظمي، تيمسار «احمد» دادبين000 وبالاخره سردار «احمد متوسليان» نام برد. نتيجه چندين جلسه رايزني مشترك و مذاكرات مفصل فرماندهان ستاد مزبور، عمدتاً به حل چند معضل كليدي، با توجه به شرايط دستخوش دگرگوني مناطق غرب كشور -‌خصوصاً پس از خرابكاري‌هاي گسترده هيأت حسن‌نيت- ‌منعطف شده بود.
از جمله مهمترين اين مسائل، بايد به سه معضل پيچيده ذيل اشاره كنيم:
1 ) شكستن بن‌بست نظامي و برهم زدن موازنه زيان باري كه براثر خلاء حضور فعال قواي سپاه وارتش، به سود تجزيه‌طلبان در مناطق سوق‌الجيشي كردستان ايجاد شده بود.
2 ) پاسخگويي مناسب به خواست‌هاي برحق و مشروع مردم مسلمان كردستان كه از نتايج اقدامات هيأت حسن نيت -‌كه عملاً با سپردن مقدرات استان به ضد انقلاب موجبات تسلي آسايش و امنيت مردم اين خطه و نواميس آنان را فراهم آوردند- ‌شديداً آزرده خاطر شده بودند.
3 ) شكستن محاصرة پادگان استراتژيك لشگر 28 ارتش جمهوري اسلامي در سنندج كه ضدانقلابيون، با اطمينان خاطري كه از ناحيه ممانعت ليبرال‌ها از قواي مسلح نسبت به درگيري آنان با اشرار داشتند، اين بار در صدد يك سره‌كردن كار لشگر 28 و اشغال قطعي پادگان سنندج برآمده بودند. امري كه در صورت تحقق، مي‌رفت تا تير خلاص را بر كالبد يكپارچگي ملي كشور شليك كرده و با تسخير اين مركز، عملاً روياي شوم تجزيه استان كردستان را محقق سازد.
در نهايت «احمد» و همرزمان او در ستاد مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش به اين نتيجه رسيدند كه براي تحقق ضرورت اول، لازم است تا حل معضل دوم در دستور كار ستاد قرار بگيرد. برهمين اساس بود كه با ابتكار سردار كبير حاج محمد بروجردي، طرح تشكيل «سازمان پيشمرگان مسلمان كرد» تدوين و به شوراي عالي سپاه عرضه شد. با تصويب كليات طرح مزبور، مقرر گرديد تا اين طرح جهت تصويب نهايي به شوراي انقلاب تقديم شود. ليبرال‌هاي عضو شورا، كه از تبعات محتوم تصويب اين طرح به خوبي آگاه بودند، يك صدا به مخالفت با تبديل اين طرح به مصوبة قانوني شوراي انقلاب قد علم كردند. اين طرح به‌رغم مخالفت شديد و كارشكني مستمر ليبراليزم منحط و به يمن همفكري و همياري پيگير عناصر مكتبي پيرو خط امام (ره) در شوراي انقلاب، به‌ويژه شهيد بزرگوار آيت‌الله دكتر بهشتي، به تصويب رسيد و مسؤوليت تشكيل اين سازمان نيز مستقيماً به شخص سردار بروجردي محول شد.
به دنبال تصويب اين طرح، شهيد بروجردي و ديگر فرماندهان ستاد، طي يك برنامه فشرده در اكثر شهرها و روستاهاي مناطق كردنشين اقدام به جلب و جذب عناصر بومي محروم و مؤمن به انقلاب، به اين تشكل رزمي نوين نمودند. اعلام موجوديت سازمان پيشمرگان مسلمان كرد به شدت مورد استقبال اقشار گوناگون مردم رنج كشيده و مظلوم استان كردستان قرار گرفت. با تشكيل اين سازمان و آغاز عمليات مسلحانة رزم‌آوران بومي آن عليه باندهاي مسلح ضدانقلاب، بر تبليغات كذب و عوام‌فريبانه بوق‌هاي تبليغاتي استكبار جهاني، رسانه‌هاي صهيونيستي غرب و شبه روشنفكران غربزده مترقي! سنگر گرفته در ويلاهاي اعياني شمال تهران كه تجزيه طلبان جيره‌خوار «سيا» و «موساد» را مبارزين خلق كرد! معرفي مي‌كردند، خط بطلان كشيده شد.
مردم مسلمان كردستان كه از باج‌خواهي‌ها، تعديات ناموسي، تحميل بيگاري، پايمال كردن حريم مساجد و تبديل آنها به مقرهاي حزبي و محافل رقص و پايكوبي و توهين و تحقير نسبت به معتقدات مذهبي خويش توسط رفقاي پيشمرگ خلق كرد! به ستوه آمده بودند، از امر تسليح و شركت در صفوف مدافعان انقلاب چنان حسن اقبالي نشان دادند كه به فاصله‌اي كوتاه، موازنة قدرت در منطقه به زيان گروهك‌هاي ضدانقلابي برهم خورد. تا جايي كه در شهرهايي همچون سقز، عوامل ضدانقلاب با پخش تراكت و شب نامه‌هايي سراپا فحاشي، شعار «پيشمرگ خميني، مساوي با فانتوم!» را بر سر زبان‌ها انداختند.
سردار رشيد اسلام حاج ابراهيم همت دربارة انگيزه واقعي مردم كردستان جهت پيوستن سراسري به صفوف سازمان پيشمرگان مسلمان كرد گفته بود:
«000مردم كردستان مي‌گفتند ديگر به ما نگوييد خلق كُرد؛ به ما بگوييد مردم كُرد،‌امت كُرد000 اين ضدانقلابيون آبروي ما را بردند!»
چرخ‌هاي ماشين ارعاب، شكنجه و كشتار ضدانقلاب در وسعتي گسترده‌تر از سابق به چرخش مرگبار خود استمرار بخشيد. اين بار ديگر آماج قهر تجزيه‌طلبان صرفاً شامل حال پاسداران انقلاب، رزمندگان ارتش، جهادگران و آموزشياران نهضت سوادآموزي نمي‌شد. روستاييان مؤمن خوش‌نشين و كم زمين كُرد، كارگران محروم، دانش‌آموزان نوجوان شهر و روستا، كسبة جز و طلاب و روحانيت اهل سنت كردستان نيز به گناه همكاري و گاه حتي ظّن طرفداري از سازمان پيشمرگان مسلمان كُرد در ليست سياه جوخه‌هاي ترور ضدانقلاب قرار گرفتند و بسياري از آنان به گروگان گرفته شدند، وحشيانه شكنجه گرديدند و مظلومانه به شهادت رسيدند.
همين ابتكار خلاقانه «احمد» و همرزمان او موجب گرديد تا شعر و شعارهاي عوام فريبانه ضد انقلاب از قبيل جنگ كرد و فارس و سني و شيعه در بين اهالي كردستان بازاري سخت كساد و بي‌مشتري پيدا كنند. با تجهيز و تسليح مردم انقلابي كردستان، فرماندهان ستاد مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش امر خطير تعقيب و انهدام قدم به قدم قواي تا بن دندان مسلح ضد انقلاب را در عرصة نبردي به وسعت بيش از 8400 روستا و ده‌ها شهر كوچك و بزرگ مناطق كردنشين، شدت بخشيدند. «احمد» از چگونگي تشكيل سازمان پيشمرگان مسلمان كُرد و تبعات آن مي‌گويد:
«000درست در همان اوان تشكيل ستا د مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش، مجموعه‌اي هم به نام سازمان پيشمرگان مسلمان كُرد براي مقابله با ضدانقلابيون به وجود آمد. وضعيت كلي جرياني كه به ايجاد اين سازمان منجر شد از اين قرار بود كه چون نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي در زمان فعاليت هيأت حسن نيت مجاز به رويارويي با ضدانقلاب نبودند و اعضاي هيأت آنان را از اين لحاظ كاملاً در منگنه قرار داده بودند، اين بار مردم مسلمان كُرد بودند كه خودشان آستين بالا زدند، آمدند و با حداقل امكانات مسلح شدند و در مقابل ضد انقلاب ايستادند. خوب يادم هست وقتي مجدداً در كردستان درگيري به‌وجود آمد، داريوش فروهر در جلسه‌اي با حضور ما، نسبت به فعاليت مسلحانة پيشمرگان مسلمان كُرد شديداً اعتراض كرد و آنها را غيرقانوني دانست. در جواب فروهر گفته شد كه يك طرف دعوا گروه‌هاي مسلح ضدانقلاب هستند و طرف ديگر هم كردهاي مسلح منطقه، هم اينها غيرقانوني هستند، هم آنها! . حالا هم در زد و خوردهاي كردستان ارتش و سپاه درگير نيستند. مسلمانان خود منطقه دارند با ضدانقلاب مي‌جنگند و ماهم كاري به كار آنها نداريم!000 داد و فريا فروهر بدجوري بالا رفته بود. من توي آن جلسه بودم و خوب مي‌ديدم كه فروهر از غيظ، چطور دم به دقيقه مشت بر ميز مي‌كوبد و از اين جور اداها از خودش درمي‌آورد. ماهم مي‌خنديديم و چيزي نمي‌گفتيم. خودش هم مي‌دانست كه نمي‌تواند از اين بابت وصله‌اي به ما و بچه‌هاي ارتش بزند. براي همين ناچار بود فقط هارت و پورت كند و مشت به ميز بكوبد!»
اين‌گونه بود كه به يمن هوشمندي و زيركي مؤمنانه «احمد» و همرزمان او،‌خداوند مكر ليبرال‌هاي مكار را به خودشان بازگرداند. همانا خداوند به حق؛ خيرالماكرين است. در پي تسليح سراسري مردم مسلمان منطقه و گسترش دامنة مبارزات آنان در مناطق شهري و روستاي كردستان عليه باندهاي ضدانقلاب، اينك زمان پرداختن به سومين معضل بغرنج بحران كردستان فرا رسيده بود.
با تلاش شبانه‌روزي سردار كبير حاج محمد بروجردي،‌ طرح عمليات شكستن محاصرة پادگان لشگر 28 سنندج آماده شد و در دستور كار نيروهاي ستاد مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش قرار گرفت. «احمد» كه خود در تمامي مراحل طراحي و سپس اجراي اين عمليات نقشي حساس برعهده داشت،‌ مي‌گويد:
«000بعد هم در ستاد، مسأله طراحي حمله به سنندج را شروع كرديم. آن نكته‌اي كه درباره سنندج اهميت دارد و همه بايد از اين مهم مطلع شوند. اين بود كه سنندج به عنوان نقطة اتكاي همة ضدانقلابيون و حاميان آمريكايي آنان در منطقه به شمار مي‌رفت. وقتي كه مراحل اوليه حمله به سنندج آغاز شد، اعلاميه‌اي از گروهك كومه‌له در رابطه با جلوگيري از حركت يك ستون نظامي كه مي‌خواست از سنندج به طرف نقاط مرزي بانه حركت كند، به دست آمد. مضمون اعلاميه از اين قرار بود كه گفته بودند: ببينيد! رژيم ستون نظامي خودش را با چه وضع افتضاحي از شهر حركت داده000 همين جا بايد بگويم كه در حقيقت عامل ناكامي حركت آن ستون به ضعف فرمانده آن برمي‌گشت كه فردي كم دل و جرأت و ترسو بود. به هر جهت همين براي گروهك‌ها در سنندج تبديل به حربة تبليغاتي شد. كومه‌له اعلاميه داد و نوشت: ما جلوي حركت ستون را از اين جهت گرفتيم كه ثابت كنيم ديگر حاكميتي به نام جمهوري اسلامي در منطقة كردستان وجود ندارد. عين همين مضمون، طي اعلاميه‌اي هم از طرف گروهك چريك‌هاي فدايي داده شد.»
ضد انقلاب، سرمست از اين توفيق نسبي، در سنندج عربده مي‌كشيد و نيروهاي انقلاب را به رويارويي فرا مي‌خواند. ديگر زمان صبر و سكوت سپري شده بود. برحسب همين ضرورت، «احمد» به اتفاق معاون سلحشور خود محمد توسلي، همراه با جمعي از رزمندگان سپاه و ارتش به عزم برخاك ماليدن دماغ پرباد ضدانقلاب و آزادسازي سنندج، راهي اين شهر شد.
ستون تحت فرماندهي «احمد» از محور سمت راست شهر حلقة محاصرة ضدانقلاب را شكست و نفرات آن فاتحانه وارد سنندج شدند، شهري كه ضدانقلاب طي حضور چند ماهة خود آن را به يك دژ نظامي به ظاهر تسخيرناپذير مبدل ساخته بود. اين است ماجراي فتح سنندج، به روايت «احمد»:
«000ضد انقلابيون در سنندج پشت مردم بي‌گناه سنگر مي‌گيرند. با آغاز درگيري، حدود 512 شهيد از ما باقي مي‌ماند. علت اينكه اين تعداد از برادرن ما به شهادت مي‌رسند اين بوده كه آنها حاضر نبودند به روي مردم و اماكني كه مردم در آنها سكونت داشتند اسلحه بكشند. در عوض نيروهاي ضدانقلاب در مناطق مسكوني سنگر گرفته بودند و از همان نقاط به سمت برادران ما شليك مي‌كردند. همين واقعه نشان دهندة ماهيت كثيف و ضدمردمي اين گروهك‌هاست. همين خلقي‌هايي كه ديديم در سنندج چطور با نامردي تمام، پشت مردم بي‌گناه سنگر گرفته بودند و عليه حكومت اسلام مي‌جنگيدند.
بعد از فرار گروهك‌ها از سنندج، خرابي‌هاي فراواني از آنها در سطح شهر باقي ماند. آنها شكست خودشان را قطعي ديدند، با استفاده از تفنگ 106 هر خانه‌اي را كه صاحب آن طرفدار جمهوري اسلامي بود ويا حداقل اعتقادات اسلامي داشت، هدف قرار مي‌دادند و نابود مي‌كردند. ضد انقلاب تاوان شكست خودش از برادران ما را، داشت از مردم بي‌گناه سنندج مي‌گرفت.»
فتح سنندج از جمله نقاط عطف در كارنامة رزمي پرافتخار «احمد» در نبردهاي غرب كشور به شمار مي‌رود. «احمد» در اين نبرد خوش درخشيد. ايمان مستحكم و خلل ناپذير نسبت به آرمان الهي انقلاب، همراه با درايت خلاق نظامي، ثبات راي و پايمردي بي‌حد و حصر او در نبرد سنندج، وي را زبانزد رزم‌آوران سپاهي و ارتشي ساخته بود.
«احمد» خود به نبرد سنندج، از زاوية ديگري بها مي‌داد. بعدها، در جلسه‌اي با حضور سردار كبير حاج محمد بروجردي، سردار ابراهيم همت و ديگر فرماندهان تحت امر سپاه منطقه 7 كشوري در كرمانشاه، «احمد» طي سخناني در مورد چگونگي تاكتيك‌هاي مؤثر نظامي جهــــت شرايط
ويژه جبهه‌هاي كردستان، تأكيد زيادي بر نقش آموزه‌هاي نبرد سنندج كرده و گفته بود:
«000كسي اين تاكتيك‌ها را به ما ياد نداد. اين‌ها را ما خودمان آموختيم؛ البته به قيمت خون شهدايمان، مثلاً وقتي در سنندج درگير بوديم، پس از ورود به شهر، بچه‌ها مي‌خواستند از يك كوچه‌اي بگذرند. از آنجا كه تك تيراندازان ضدانقلاب، علاوه بر تصرف مواضع كليدي، از امتياز اشراف به گلوگاه‌هاي اصلي و معابر فرعي شهر هم برخوردار بودند، حسابي ما را عاجز كرده بودند. ابتدا به ساكن، كسي نمي‌دانست چه بايد كرد. بعد كه يكي از بچه‌ها زخمي شد، فهميديم اگر حين اقدام به تردد، از آتش مقطع استفاده كنيم، هم مجال ابتكار عمل را از دشمن گرفته‌ايم، هم بچه‌هايمان را با كمترين تلفات از خطر گذرنده‌ايم. درسي كه ما خصوصاً از نبرد سنندج گرفتيم، بعدها اصل ثابت پاكسازي‌هاي ما در محورهاي آلودة كردستان شد؛ يعني اصل آتش و حركت! دورة دانشكدة جنگ، براي ما از كوچه‌هاي سنندج شروع شد، تا رسيد به قله‌هاي سربه فلك كشيده‌اي كه براي فتح آنها از همين درس اصلي استفاده كرديم.»
اين‌گونه بود كه قواي كم تجربة انقلاب، تحت فرماندهي «احمد» و سرداران دلاوري همچون محمد بروجردي، اصغر وصالي و 000 سنندج را آزاد نموده، كمر تجزيه‌طلبان را شكستند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:4  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

ورود به سباه و ماجرای گنبد و کردستان

 

بسم رب

 

با پيروزي معجزه‌آساي انقلاب اسلامي در عصر آفتابي 22 بهمن 1357 و فروپاشي اركان رژيم طاغوت در پرتو رهنمودهاي بشير بيداري امت حضرت روح الله (ره)، نسل انقلاب به صورتي خودجوش دست به كار تأسيس نهادهاي اجتماعي متناسب با سه خصلت مكتبي، مترقي و مردمي بودن انقلاب اسلامي گرديد. در همين راستا، «احمد» -‌اين كهنه‌سرباز رشيد سنگر انقلاب- ‌نيز مسؤوليت برپايي و ادارة كميته‌هاي انقلاب اسلامي استان تهران و متعاقب آن، مشاركتي مؤثر در تشكيل و سازماندهي نخستين ارتش مكتبي جهان -‌سپاه پاسداران انقلاب اسلامي- ‌را برعهده گرفت و دوشادوش ساير همرزمانش، با حداقل امكانات موجو د، به شالوده ريزي بنيان مرصوص بازوي مسلح نظام ولايت همت گماشت. به روايت مادر ارجمندش:
«000انقلاب كه پيروزشد، «احمد» ديگر توي خانه بند نمي‌شد. صبح تا شب توي پادگان درگير كارهاي سپاه و مسائل انقلاب بود000ماهم كه مي‌ديديم اين بچه دارد براي اسلام كار مي‌كند، چيزي به او نمي‌گفتيم.»
«احمد» از ماجراي ورود خويش به جرگة سبزپوشان سرخ روي سپاه انقلاب اين‌گونه حكايت مي‌كند:
«000بعد از سربازي، وقتي مراحل نهايي پيروزي انقلاب طي شد، با به ثمر رسيدن نهضت وارد سپاه شدم. دورة سوم آموزش نظامي سپاه را در سعدآباد تهران گذراندم و از همان تاريخ به فضل پروردگار در سپاه مشغول به فعاليت بوده‌ام.»
هنوز چند صباحي از فروپاشي رژيم سلطنتي و پيروزي نخستين مرحلة انقلاب اسلامي سپري نشده بود كه نظريه‌پردازان صهيونيست ارگان‌هاي سلطة استكبار، مجامعي همچون شوراي امنيت ملي كاخ سفيد، شوراي روابط خارجي آمريكا و «كميسيون سه جانبه»، سياست ثبات‌زدايي حاكميت انقلاب را از طريق سازمان اطلاعات مركزي آمريكا -‌سيا-‌ و ستاد آسياي جنوب غربي -‌سيا- ‌مستقر در سفارت آمريكا در تهران، در دستور كار عوامل شبه انقلابي داخلي خود قرار دادند؛ سياست رذيلانه‌اي كه پيش از آن از سوي كاخ سفيد به كرات نسبت به جنبش‌ها و خيزش‌هاي مردمي جهان سوم در كشورهايي همچون اندونزي دوران سوكارنو، نهضت استقلال مالزي در دهة 1960، گواتمالاي شورشي تحت حاكميت دولت ملي ژنرال آربنز و شيلي تحت رهبري دولت اتحاد مردمي دكتر آلنده، با موفقيت اعمال شده بود؛ روندي كه در نهايت منجر به نتايج زير شد: دلسرد و مأيوس ساختن اقشار گوناگون مردم به پا خاسته نسبت به كفايت رهبران انقلابي، دامن زدن به تنش‌هاي قومي و منطقه‌اي و ايجاد شورش‌هاي مسلحانه ضدانقلابي توسط گروه‌هاي خلق‌الساعه با شعارهاي افراطي راديكال و عوام فريبانه، ايجاد شكاف و انشقاق در حركت‌هاي مبارزاتي نسل جواه به‌ويژه در مدارس و مراكز آموزش عالي جهت به هرز دادن توان شگرف اين نسل و انحراف اذهان آنان از مسائل اساسي مبتلا به انقلاب، تشكيل سنديكاهاي كارگري و كارمندي جهت ترغيب و تحريك بازوان كار و اقتصاد انقلاب به اعتصاب و توقف چرخة توليد، بهره‌گيري از آخرين متدهاي جنگ رواني جهت ترور شخصيت رجال مؤثر انقلاب، بمباران شبانه‌روزي افكار عمومي با ارائه اخبار و اطلاعات مخدوش در مورد وضعيت كشور و تزلزل اركان حاكميت انقلاب از طريق شبكه‌هاي راديويي، اعلاميه، تراكت، نشريات غيرقانوني و روزنامه‌هاي ديواري، 000و درنهايت، براندازي قدرت مركزي انقلاب با توسل به يك كودتاي نظامي خونين -‌في‌المثل كودتاي اندونزي كه منجر به قتل عام يك ميليون نفر از مخالفان سلطة آمريكا در اين كشور گرديد- ‌و بازگرداندن كشو ر ياغي به شرايط مطلوب پيش از انقلاب.
بر همين اساس و تنها به فاصلة ده روز از پيروزي بيست و دوم بهمن 1357، حركت‌هاي تشنج آفرين عناصر ضدانقلابي وابسته به گروه‌هاي خلق‌الساعه و باندهاي تجزيه‌طلبي كه بعضاً سابقة ده‌ها سال وابستگي به سيا، موساد و كا.گ.ب را در پروندة‌خود داشتند آغاز گرديد. تقريباً به صورتي همزمان چندين رشته درگيري‌ها در مدارس و دانشگاه‌ها، اعتصاب در ادارات و كارخانه‌ها، آشوب‌هاي خياباني 24 ساعته در تهران و مراكز استان‌ها در هماهنگي كامل با حركت‌هاي تجزيه‌طلبانه‌اي با نام‌ها و عناويني گوناگون همچون ستاد خلق تركن در منطقة گنبد و دشت، «حزب جمهوري خلق مسلمان» در آذربايجان شرقي و غربي، جنبش خلق بلوچستان، بحران آفريني‌هاي همه روزه منافقين و همگرايان چپ آنان در گيلان و مازنداران، تحركات مسلحانه و بمب‌گذاري‌هاي پياپي اماكن عمومي و خطوط انتقال نفت و گاز كشور توسط گروهك بعثي ساختة «حركه‌التحرير» -‌يا همان «خلق عرب»- ‌در خوزستان و سرانجام غائله آفريني عوامل حزب منحلة دموكرات و همپيالگي‌هاي چپ و راست اين گروهك در مناطق كردنشين غرب كشور با شعار عوام فريبانة خودمختاري براي كردستان و000اينها همگي، به صورت افعي هزارسري بر گرد نهال نورس انقلاب اسلامي چنبره زده و درصدد ريشه‌كن ساختن شجرة طيبة نهضت حضرت روح‌الله (ره) برآمدند.
در چنين شرايط حساس و مخاطره آميزي، «احمد» و جمع كوچك و كم ساز و برگ همرزمان سپاهي او، فارغ از غم كمي عده و عْده، بلافاصله جهت حراست از نهال نوپاي حاكميت انقلاب اسلامي، كوله‌بار سفر را بستند و روانة ميدان مصاف با تجزيه‌طلبان مسلح شدند.
عرصة رزمي فراروي «احمد» به عنوان يك پاسدار انقلاب اسلامي، منتهي‌اليه شرقي استان آشوب‌زدة مازندران بود. «احمد» از آغازين روزهاي سپاهيگري خويش در بهار بحراني سال 58 مي‌گويد:
«000بعد از خاتمة دورة آموزشي ما در سعدآباد، اولين مأموريتي كه به ما محول كردند، اعزام به منطقة‌تركمن صحرا و گنبد براي مقابله با شرارت‌هاي كمونيست‌ها و ملاكين ضدانقلابي در آنجا بود.»
در تركمن صحرا، عناصر چپ آمريكايي به سركردگي گروهك چريك‌هاي فدايي، ضمن يك كودتاي بي‌سر و صدا، تمامي مقامات رسمي منصوب نظام را خودسرانه از منطقه اخراج و مقدرات مردم گنبد و دشت را توسط ائتلافي از خوانين طرفدار طاغوت و كمونيست‌هاي دو‌آتشة عضو ستاد خلق تركمن در دست گرفتند. منطقة شرق مازندران، غوطه‌ور د امواج سركش ارعاب همگاني، كشتار، دستگيري و شكنجه چهره‌هاي شاخص مكتبي طرفدار انقلاب اعم از روحانيت، كسبه جزء، كارگران فصلي، كشاورزان فقير، فرهنگيان و حتي نوجوانان محصل، غارت اموال ادارات و مراكز دولتي و مصادرة خودسرانة اموال مردم توسط كلاشينكف به‌دستان خلقي، دچار وضعيتي در شرف انفجار گشته بود. كمونيست‌هاي ستاد خلق تركمن به يمن كمك‌هاي مالي سيل‌آساي فئودال‌هاي طاغوتي و با استفاده از نفوذ سنتي خوانين بر مقدرات روستاييان، هر روزه سوار بر جيپ‌هاي غارت‌شده از ادارات دولتي روانة روستاهاي منطقه مي‌شدند و ضمن پخش فيلم‌هاي تبليغاتي، سخنراني‌هاي پر آب و تاب در باب مظلوميت تاريخي خلق تركمن و دادن وعده و وعيدهاي فراوان به آن دسته از افرادي كه حاضر به برداشتن سلاح و مبارزه عليه جمهوري اسلامي باشند؛ همچنين با شعارهاي عوام فريبانه‌اي نظير جنگ «تركمن و فارس» و سني و شيعه به بحران موجود دامن مي‌زدند.
آري، نخستين مأموريت «احمد» به عنوان يك پاسدار انقلاب، رويارويي با كانون تروريستي چپ آمريكايي در تركمن صحرا بود، مصافي كه بعدها در روزشمار وقايع انقلاب به جنگ اول گنبد معروف شد؛ نبردي كه مي‌رفت تا به موهبت پايمردي «احمد» و همرزمان او، كار را به سود جبهة انقلاب اسلامي به پايان رساند؛ بامداخلة ليبرال‌هاي سازشكار دولت موقت و اقدامات كارشكنانة آنان، بدل به مصافي نافرجام گرديد؛ چرا كه حاكميت ليبرالي، به علت ارتباط تنگاتنگي كه برخي سران آن همچون ابراهيم يزدي، عباس اميرانتظام، دكتر سحابي و 000 با ويليام سوليوان، سفير، بروس لينگن كاردار و ريچارد كاتم مدير ستاد جنوب غرب آسياي سازمان سيا در به اصطلاح سفارت آمريكا در تهران داشتند، براساس رهنمودهاي دريافتي از سفارت آمريكا، ضمن اتخاذ سياست سازش‌كارانة موسوم به روية گام به گام و نفي برخورد، قاطع انقلابي با معضلات موجود كشور، جواب طغيان‌هاي مسلحانة تجزيه‌طلبان ضد انقلابي تحت الحمايه آمريكا را با اعزام هيأت‌هاي منادي آشتي و حسن‌نيت مي‌داد!
اساس موجوديت نظام نوپاي جمهوري اسلامي و حتّي تماميت ارضي كشور در معرض فروپاشي و نابودي محتوم قرار گرفته بود و در چنين شرايط حساسي، رييس دولت موقت، در شوهاي تلويزيوني شبانة خود، براي مردم به تنگ آمده از اين همه آشوب و نابساماني و سستي و بي‌كفايتي، لطيفه‌هاي ملانصرالدين تعريف مي‌كرد؛ از عناصر غيرمسؤول و مزاحم! پيرو خط امام (ره)، به ويژه بچه‌هاي سپاه بد مي‌گفت و آنان را مبب وضع آشفته و آشوب زدة كشور معرفي مي‌كرد. خواست‌هاي بر حق مردم مسلمان را كودكانه و غيرعملي مي‌ناميد و از آنان دعوت مي‌كرد حال كه انقلاب به خوبي و خوشي تمام شده، بروند توي خانه‌هايشان بنشينند و كار را به دست كاردان بسپرند و سرانجام هراز چند يك‌بار، به سان نوعروسان حجله‌نشين، غمزه كنان، امت و امام را تهديد به استعفا مي‌كرد.
در چنين شرايط طاقت‌فرسايي، «احمد» تلخكام و آزرده از نبرد نافرجام گنبد، به تهران بازگشت. مقارن همين ايام بود كه سپاه، نخستين يگان‌هاي رزمي خود را در قالب 10 گردان رزمي تشكيل داد و «احمد» نيز تمام هّم و غّم خود را مصروف سازماندهي اصولي اين گردان‌ها كرد. ابتدا به عضويت «گردان دوم» سپاه درآمد و پس از كوتاه مدتي، فرماندهي اين گردان به او محول شد. مادر بزرگوارش مي‌گويد:
«000ديدم بسته‌اي سوغات مكه براي «احمد» آورده‌اند. روي نوار روبان سياهي كه دور بسته پيچيده شده بود، نوشته بودند: “تقديم به برادر «احمد» متوسليان، فرمانده گردان سپاه000” خيلي تعجب كردم كه چطور اين بچه در سپاه فرمانده گردان است، اما به ما چيزي نمي‌گويد. رفتم گفتم: “«احمد»! تو فرمانده گردان بودي و ما نمي‌دانستيم؟” خنديد و گفت: “اين حرف‌ها كدام است؟ مادر، بچه‌ها لابد خواسته‌اند مزاح كنند. فرمانده گردان چيست؟”000هرچه اصرار كردم بي‌فايده بود. مي‌خنديد و حاشا مي‌كرد.»

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:3  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

تولد تا دستگيری در خرم آباد

 

بسم رب

قبل از انقلاب - تولد تا دستگيري در خرم آباد ( قسمت اول

 
تهران - ‌سال 1332

ساية سرد و سربي كودتاي ساخته و پرداختة مثلث شوم سيا، پنتاگون و دربار پهلوي، بر آسمان آفتابي قلب الاسد ايران شورشگر حكمفرما شده است. بازيگران اصلي خيمه شب‌بازي ننگين قيام ملي 28 مرداد؛ كيم روزولت، ژنرال شوارتزكف و اشرف پهلوي به پشت صحنه خزيده‌اند و اينك، صحنة سياست كشور، جولانگاه قداره‌بندان دار و دستة شعبان بي‌مخ‌ها، چكمه‌پوشان حكومت نظامي سپهبد زاهدي‌ها و زنان آزادة! شاه‌پرستي از قماش پري‌آژدان‌ قزي‌ها شده است.
مردم تلخكام، در سوگ شكست نهضتي نشسته‌اند كه بانيان فناي آن، سران نهضت بوده‌اند و حال، دوره، دورة سورچراني غارتگران آمريكايي-‌انگليسي بر خوان يغمايثروت‌هاي مادي و معنوي كشور ماست. محمدرضاپهلوي درگذر از فرار مفتضحانة خود به غرب، اينك به امر اربابان ازرق چشم يانكي به تهران بازگشته است؛ بازگشتي شوم براي اعمال 25 سال استبداد اهريمني، اسلام ستيزي و زدن چوب حراج به هست و نيست ملت مظلوم ايران.
آري، مقارن با همين سال سياه و غم‌بار است كه در محلة امام‌زاده سيد اسماعيل خيابان مولوي تهران، نوزادي چشم بر جهان مي‌گشايد كه ولادتش، كاشانة كوچك خانوادة مؤمن و زحمت‌كش متوسليان يزدي را غرق در نور و سرور مي‌كند. در گوش نورسيدة كوچك اذان و اقامه مي‌خوانند و او را «احمد» مي‌نامند.
مادر رنج كشيدة‌ «احمد» مي‌گويد:
«000«احمد» كلاً بچه ساكتي بود. مثل پسر بچه‌هاي هم‌سن و سال خودش نبود و شر و شوري نداشت. از همان كوچكي خيلي گوشه‌گير بود و هميشه يك گوشه‌اي تنها براي خودش مي‌نشست. سه چهارساله بود كه فهميديم اين بچه نارسايي قلبي دارد. مشكل از رگ قلبش بود. به همين خاطر خيلي لاغر و نحيف بود و ما هميشه نگران سلامت او بوديم. بعدها ناچار شدند قلبش را عمل كنند.»
«احمد متوسليان» دوران تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» سپري كرد. او از همان عهد خردسالي، طعم شيرين كار شرافتمندانه را چشيد و ضمن اشتغال به درس و مدرسه، در مغازه شيريني‌فروشي پدرش -‌قنادي متوسليان يزدي- ‌واقع در بازار تهران، كارگري كوشا و زحمت‌كش بود. آغاز دوران نوجواني «احمد» با واقعه‌اي مقارن شد كه يك بار ديگر پس از سپري گشتن 10 سال خفقان و سكوت گورستاني حاكم بر جامعه، امواج خروشان نهضتي مردمي را به تلاطم درآورد؛ نهضتي اسلامي و اصيل كه ريشه در عمق باورهاي فطري آحاد ملت مسلمان ايران از زن و مرد، كوچك و بزرگ و شهري و روستايي داشت و از هرگونه شائبة جاهلانة تأثيرپذيري از مكاتب و ايسم‌هاي وارداتي مبرا بود.
«احمد» ده ساله بود كه در پي تصويب لايحة ننگين كاپيتولاسيون توسط مجلس فرمايشي رژيم، قيام توفندة مردم مسلمان تهران در پانزدهم خرداد سال 1342 در دفاع از رهبر رشيد نهضت حضرت امام خميني (ره) و سركوبي وحشيانة مردم توسط چكمه‌پوشان رژيم اجنبي‌پرست شاه را به نظاره نشست. يكي از همرزمان وي، از تأثير قيام خون‌بار پانزدهم خرداد بر روح حساس «احمد» نوجوان مي‌گويد:
«000يك‌بار، نمي‌دانم به چه مناسبتي ذكر واقعه 15 خرداد به ميان آمد كه «احمد» گفت: آن روزها ما بچه بوديم. به اقتضاي سن و سال كمي كه داشتيم، از سياست و مبارزه و اين‌جور مسائل سر درنمي‌آورديم. رژيم، با قتل عام مردم در پانزده خرداد، خبط بزرگي كرد. با حمام خوني كه در خيابان‌هاي شهر تهران برپا شد، ديگر حتي ما بچه‌هاي كم سن و سال هم با ماهيت كثيف طاغوت آشنا شده‌بوديم، براي من، دوران بچگي، در همان روز كشتار تمام شد000 به اين نتيجه رسيدم كه بايد كاري كرد.»
اين گونه بود كه «احمد» نيز به جمع ياوران كوچك سال زعيم ملت حضرت روح‌الله (ره) پيوست. در همان سال‌ها بود كه ضمن شركت فعال در هيأت‌هاي مذهبي و تلمذ در جلسات آموزش قرآن كريم، از ماهيت بيداد فراگير رژيم سفاك و بيگانه‌پرست آريامهري آگاه شد و به رغم سن و سال كمي كه داشت، گام در ميدان پربلاي مبارزه با ديكتاتوري شاه گذاشت.
عمدة فعاليت‌هاي او در اين دوران، مشاركت در پخش مخفيانة اعلاميه‌ها و پيام‌هاي امام انقلاب؛ حضرت روح‌الله (ره) در سطح محلات جنوبي شهر تهران بود. پس از خاتمه تحصيلات مقطع ابتدايي، در هنرستان صنعتي اخباريون ثبت‌نام كرد و در كلاس‌هاي شبانة اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشتة برق صنعتي شد. به گفتة‌ خواهر ارجمندش:
«000 اصولاً ايشان به مسائل فني خيلي علاقه‌مند بود. به همين دليل هم وارد هنرستان صنعتي شد. در تحصيل جديت به خرج مي‌داد و يك هنرجوي فني مستعد بود.»
پس از خاتمة تحصيلات متوسطه به سال 1351، «احمد» در سن نوزده سالگي موفق به اخذ مدرك ديپلم فني گرديد. در پي پايان دوران تحصيل، در يك شركت خصوصي تأسيسات فني استخدام و مشغول به كار شد.
در سال 1353 به خدمت زير پرچم احضار گرديد. پس از اعزام به خدمت، در مركز زرهي شيراز، دورة تخصصي تانك را با موفقيت طي كرد و متعاقب خاتمة دوران آموزشي، با درجة گروهبان دومي و رستة سازماني فرمانده تانك، به شهر مرزي سرپل ذهاب در غرب كشور اعزام شد.
به‌رغم فضاي سراسر خفقان حاكم بر ارتش طاغوت، گروهبان دوم زرهي «احمد» متوسليان، از كمترين فرصت‌ها براي افشاي ماهيت ضد اسلامي و اجنبي‌پرست رژيم در بين سربازان همقطار خود، به نحو احسن استفاده مي‌كرد.
در جلسات نيمه مخفي كه به ابتكار خود او برپا مي‌شد، به قدر مقدور، از دلايل مخالفت اقشار ميليوني مردم با رژيم سركوبگر آريامهري و حقانيت مبارزه و راه حضرت امام (ره) با سربازان سخن مي‌گفت. هوشياري و ذكاوت «احمد» در شناسايي و گزينش سربازان مخالف دستگاه طاغوت، انتخاب محل مناسب براي تشكيل اين جلسات ضدامنيتي (!) موجب شده بود تا عناصر اطلاعاتي حفاظت و ركن 2 ارتش، به‌رغم حساسيتي كه نسبت به گروهبان متوسليان به عنوان سربازي با پيشينة سوء سياسي و فردي كاملاً مذهبي داشتند، نتوانند كوچكترين مدركي از فعاليت‌هاي سياسي-‌تبليغي وي در ارتش به دست آورند.
هم‌زمان، با تشكل‌هاي مكتبي سياسي پيرو خط امام (ره) نيز رابطة‌ تنگاتنگي برقرار كرد.
يكي از دوستان «احمد» در مورد فعاليت‌هاي مبارزاتي وي در اين برهه مي‌گويد:
«000جسته و گريخته مي‌دانستم كه ايشان در سال‌هاي آغازين دهة پنجاه، با بعضي از گروه‌هاي مكتبي معتقد به ولايت فقيه كه علاوه بر كار تبليغاتي ضدرژيم بعضاً كار مسلحانة محدود هم مي‌كردند ارتباط داشته‌000 در آن زمان «احمد» آموزش تئوريك و تا حدودي عملي مباني كار مسلحانه را يادگرفته بود. البته به دليل شرايط خاص آن سال‌ها، بيشتر اين جور آموزش‌ها شامل يك رشته اصول كلي مباني جنگ چريك شهري بود، نه فراگيري يك دورة كامل نبرد پارتيزاني؛ به معناي دقيق كلمه ضمن آن‌كه «احمد» با دانشجويان مذهبي مبارز دانشگاه علم و صنعت هم ارتباط داشت و در آن سال‌ها، بچه‌هاي اين دانشگاه از جمله فعال‌ترين عناصر دانشجويي مخالف رژيم طاغوتي محسوب مي‌شدند.»
به دنبال درج مقالة موهن ساواك در روزنامة اطلاعات -‌دي‌ماه 56-‌ و توهين به ساحت مقدس امام خميني (ره) و خيزش‌هاي اعتراضي مردم قم و تبريز نسبت به اين اقدام رذيلانه رژيم، به زودي امواج خروشان نهضت سراسر كشور را فرا گرفت. با توجه به همين زمينة مساعد،‌ «احمد» بر آن شد تا دامنة فعاليت‌هاي مبارزاتي خود را به ديگر نقاط كشور گسترش دهد.
در بهار سال 1357، «احمد» به بهانة مأموريت شغلي در خارج از مركز، راهي شهرستان خرم‌آباد شد و به منظور عادي‌سازي تحركات خود در سطح مناطق استان لرستان و سهولت فعاليت نيمه مخفي خود، به عنوان يك كارگر برق‌كار، آغاز به كار كرد.
او به محض استقرار در محل،‌تماس با نيروهاي مباز محلي و تشكل‌هاي خودجوش مردمي را در دستور كار مبارزاتي خويش قرار داد. خيلي‌زود، توجه عوامل جاسوس و خبرچين رژيم به تحركات مشكوك اين برق‌كار ناشناس و پرجنب و جوش جلب شد و كلية ترددهاي او، به شيوة غيرمحسوس، تحت تعقيب و مراقبت قرار گرفت. سرانجام در پانزدهم شهريور سال 57، «احمد» حين تكثير اعلاميه، توسط افسران اكيپ گشتي كميته مشترك ضدخراباري رژيم دستگير و بلافاصله روانة سياه چال‌هاي قرون وسطايي ساواك شد. در پروندة كلاسة 6443 دايرة اطلاعات شهرباني خرم‌آباد، سندي ممهور به مهر خيلي محرمانه، به شرح ذيل مي‌خوانيم:
وزارت كشور شماره : 318-28-57
شهرباني كشور شاهنشاهي تاريخ : 16/06/57
شهرباني استان لرستان پيوست: دارد
خيلي محرمانه
از: شهرباني استان لرستان (اطلاعات)
به: رياست سازمان اطلاعات و امنيت استان لرستان
در مورد: «احمد متوسليان» فرزند غلامحسين
ساعت 2 روز 15/06/57 اطلاع رسيد كه شخصي در خيابان پهلوي، چهارراه بانك، مغازة‌ فتوكپي كيومرث، مشغول تكثير اعلاميه مضّره‌ ‌ ]![ مي‌باشد كه بلافاصله ]به[ وسيله مأمورين مربوطه دستگير گرديد. علي‌هذا، ضمن ارسال 9 برگ پرونده متشكله، نامبرده بالا ]به ساواك[ اعزام و معرفي مي‌گردد.
ضمناً تعداد 94 برگ اعلاميه و 2 عدد كتاب مضره و تعداد 56 عدد نوار قابل بررسي، از منزل وي كشف و ارسال مي‌گردد.
رييس شهرباني استان لرستان
سرهنگ فضائل احمدي

*****

 قبل از انقلاب - تولد تا دستگيري در خرم آباد ( قسمت دوم


در اين ماجرا، علاوه بر «احمد»، دو تن از همرزمان او نيز دستگير شدند. همين واقعه، خود به عرصه‌اي جهت بروز روح پرفتوت «احمد» مبدل گرديد. به روايت مادر بزرگوارش:
«000توي يك شركت خصوصي كار مي‌كرد و رفته‌بود خرم‌آباد. آنجا درگير كار پخش اعلاميه بود كه او را با دونفر ديگر از دوستانش مي‌گيرند. آن دونفر زن و بچه داشتند و به همين خاطر، به محض دستگيري، «احمد» تمام مسؤوليت چاپ و تكثير اعلاميه‌ها را يك تنه به گردن گرفت تا پروندة آنها را سبك‌تر كند.»
آغاز دوران اسارت «احمد» در زندان مخوف فلك الافلاك خرم‌آباد، در حقيقت به مثابه ورود او به ميدان آزمون دشوار وفاداري به آرمان الهي انقلاب و حفظ اسرار نهضت به شمار مي‌رفت. او قريب به 2 ماه مشقت‌بار از اين دوران تلخ و مردآزماي، را به صورت ممنوع‌الملاقات، در سلولي انفرادي محبوس بود. بازجويان ساواك براي درهم شكستن روح مقاوم او، از پيشرفته‌ترين شيوه‌هاي شكنجة جسمي و روحي او استفاده كردند.
در گذر 50 شبانه روز شكنجة لاينقطع، «احمد» با جسمي درهم شكسته و دردمند، همچنان به پايداري مظلومانة خويش در برابر توحش عنان گسيختة بازجويان ساواك ادامه داد. شكنجه‌گران آريامهري كه از اين همه سرسختي او به ستوه آمده بودند، خشمناك و مستأصل بر ميزان و حجم شكنجه‌هاي خويش افزودند. عكس‌العمل «احمد» در برابر اين سفّاكي بي‌حد و حصر، رويكرد به شيوة مؤثر مقاومت منفي بود. در اعتراض به شرايط غيرانساني مراحل بازجويي، دست به اعتصاب غذا زد و در اين راه، تا پاي مرگ ايستادگي كرد. سرانجام، مقاومت مؤمنانه «احمد»، بازجويان ساواك را به زانو درآورد و آنان، عاجز از كسب كمترين اطلاعاتي از او، به ناچار وي را به بند عمومي زندان شهرباني منتقل كردند. مادر دريادل «احمد» از اولين ملاقاتي كه با فرزند، دربند خود داشته، مي‌گويد:
«000اولين‌بار بود كه اجازه مي‌دادند به ملاقاتش بروم. اين بچه توي زندان اعتصاب غذا كرده و خيلي ضعيف شده بود. موقع ملاقات ديدم مچ دست‌هاي او متورم و خيلي كبود و سياه شده‌اند. گفتم: «احمد»، مچ دست‌هايت چرا اينطور شده؟ خنديد و گفت: مادر، چيزي نيست.
گفتم: نه، راستش را بگو، اينها با تو چه كار كرده‌اند؟ نمي‌خواست بگويد. آخر سر وقتي قسمش دادم، گفت: اين كبودي‌ها جاي دستبند‌هايي است كه به دوطرف بالاي تخت شكنجه وصل است. آنها را محكم دور مچ دستهايم مي‌بستند، بعد با كابل شلاقم مي‌زدند. براي اينكه طاقت درد شلاق را بياورم و فرياد نزنم، روي تخت خيلي تقلا مي‌كردم و دستبندها بدجوري به مچ دست‌هاي من فشار مي‌آوردند.براي همين، يك خورده مچ‌هايم كبود شده، ولي مادر، شما نگران نباشيد. اينها خيلي زود خوب مي‌شوند.»
يكي از رزم‌آوران سپاه مريوان، از تأثيرات ماندگار آثار شكنجة ساواك بر بدن «احمد» مي‌گويد:
«000در اولين روزهاي آمدنم به سپاه مريوان بود كه همراه برادر «احمد» و چندنفر از بچه‌ها براي استحمام به گرمابة عمومي رفتيم. توي رختكن، همه لباس‌هايمان را درآورديم؛ به جز برادر «احمد» كه داشت با مسؤول حمام صحبت مي‌كرد. هرچه اصرار كرديم او هم لباس‌هايش را درآورد و بيايد، طفره رفت 000ماكه از حمام خارج شديم، ديديم لباس‌هايش را به سرعت پوشيده و دارد با حوله سرش را خشك مي‌كند. اصلاً نفهميديم كي وارد شد و كي زد بيرون. اين موضوع براي ما شده بود معما000تا اينكه يك بار بنا شد به حمام برويم، من يكي، پشت در، پا سست كردم. بچه‌ها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه، از لاي در رختكن ديدم «احمد» به سرعت مشغول درآوردن لباس‌هايش شده000يا امام زمان (عجل‌الله تعالي فرجك)! هيچ وقت آنچه را كه ديدم فراموش نمي‌كنم. تمام بدنش پر از آثار شكستگي و جراحت و سوختگي بود000تا متوجه حضور من شد، با لحن گله‌مندي گفت: برادر000!كار خوبي نكرديد000آنچه ديدي بين خودمان بماند. باشد؟ اشكم را درآورد. قول دادم ديده را ناديده فرض كنم.»
با خاتمه يافتن مراحل بازجويي و شكنجه، چنين به نظر مي‌رسيد كه شايد دشوارترين مرحلة اسارت «احمد» نيز سپرس شده باشد، لكن گويا مصائب اين كوه درد پاياني نداشت؛ چرا كه به گفتة خواهر بزرگوارش:
«000وضع ايشان خيلي بحراني بود. عوامل ساواك رژيم حساسيت عجيبي نسبت به او نشان مي‌دادند. مأموان رژيم مي‌گفتند به خاطر مقاومتي كه از خودش نشان داده، بايد منتظر دريافت خبر اعدامش باشيم و مدت‌هاست كه «احمد» به قول معروف «زير اعدام» است و از اين جور حرف‌ها.
راستش، ديگر براي خانواده ما شهادت قريب الوقوع و قطعي به نظر مي‌رسيد.»
«احمد» دوران اقامت دربند عمومي زندان را؛ به رغم وضعيت بلاتكليف و بحراني خود، با روحي نستوه و قلبي مطمئن به الطاف پروردگار و عنايات معصومين (عليهم السلام) سپري كرد.
درپاييز سال 1357، با اوج‌گيري تظاهرات اعتراضي ملت مسلمان ايران و شكست سياست مشت آهنين رژيم -‌كه عملاً با كشتار مردم در ميدان ژاله سابق تهران در هفده شهريور 1357 آغاز شده بود- ‌كارگزارن دستگاه طاغوت، به منظور مهار امواج گدازان آتشفشان انقلاب و تضمين بقاي حاكميت نامشروع خاندان پهلوي، دست به‌كار اجراي خيمه‌شب‌بازي جديدي شدند. اين بار، عفريت عاري از مهر، شعبده‌اي ديگر آغاز كرد و وعده داد كه در صدد آزادكردن زندانيان سياسي است. حيله‌اي كه به زعم اربابان آمريكايي ديكتاتور، مي‌توانست ضمن جلب رضايت افكار عمومي مردم، جزيرة ثبات حكومت جيمي‌كارتر در منطقه خليج فارس را از خطر غرق‌شدن در درياي انقلاب خميني مصونيت بخشد.
خواهر نستوه «احمد» مي‌گويد:
«000رژيم دچار وحشت عجيبي شده بود. اوايل انقلاب، يكي از شعارهاي مردم، درخواست آزادي زندانيان سياسي بود و طاغوت به خيال اين كه با آزادكردن زنداني‌ها مي‌تواند دهان مردم را ببندد و بعد از چند وقت، آبها كه از آسياب افتادند، دوباره بگير و ببند را شروع كند، رسماً اعلام كرد كه مي‌خواهد زندانيان سياسي را آزاد كند.
اتفاقاً اسم «احمد» جزو فهرست اول اسسامي زنداني‌هايي بود كه قرار شد آنها را آزاد كنند000من هنوز بريدة خبر روزنامه‌هايي كه اسم او را جزو زنداني‌هاي آزادشده چاپ كرده بودند، دارم.»
«احمد» بعدها در مصاحبه‌اي در مورد ماجراي آزادي خود از زندان طاغوت، به اختصار گفته است:
«000بعد از چندماه زندان، بالاخره در زمان دولت نظامي ازهاري، آزاد شدم.»
در هفتم آذر سال 1357، «احمد» از زندان رهايي يافت و به آغوش پر مهر ملت بازگشت. روزهاي سراسر رنج و شكنجة زندان، روح حقيقت‌جوي «احمد» را به خوبي صيقل داد و خصائل كريمه‌اي همچون صبر و اخلاص را در وجود سرشار از خشم و خروش مقدس او عليه بيداد آريامهري، شكوفا كرد. پولاد وجود «احمد»، در كورة گدازان دوران اسارت مشقت‌بار قوام يافت و آب‌ديده شد. يكي از ياران ديرينة «احمد»، دربارة خصائل و اخلاق مبارزاتي او روايت مي‌كند:
«…«احمد» در مورد سوابق مبارزاتي قبل از انقلاب خودش، اصلاً اهل خودنمايي و تفاخر نبود…»
خيلي خوب مي‌دانستم كه دوران اسارت اين مرد در زندان شاه، از جمله سخت‌ترين روزهاي زندگيش بوده. يك‌بار كه از او دربارة مبارزات سياسي آن دوران و قضاياي زندان رفتنش سؤال كردم، يك نگاه عميقي به ما انداخت و گفت: تو چه كار به گذشته‌ها داري؟، حال را درياب. ببين حالا دارم چه كار مي‌كنم.
از اين جواب مختصر و مفيدي كه داد، فهميدم آدمي نيست كه اهل جار زدن خودش به عنوان زندان رفته و سيلي خورده باشد؛ آن هم با سابقه‌اي آن همه درخشان!»
پس از فرار ذلت‌بار شاه معدوم، همزمان با گسترش تظاهرات مردمي و فرار روزافزون نظاميان مسلمان از پادگان‌ها، «احمد» در اوايل بهمن‌ماه سال 57 به تهران بازگشت و بلافاصله، نقش رابط و هماهنگ كنندة تظاهرات مردمي در محلات جنوبي شهر تهران را بر عهده گرفت؛ ضمن آن‌كه با حركت‌هاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران نيز رابطه‌اي تنگاتنگ برقرار كرده بود. در پي بازگشت پيروزمندانه رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) به تهران، «احمد» نيز به سان ديگر فرزندان معنوي امام (ره)، روند مبارزه با پس مانده‌هاي طاغوت فراري را شدت بخشيد و در جريان رويارويي مردم با چكمه‌پوشان حكومت نظامي تهران، بارها تا مرز شهادت پيش‌رفت.
در جريان درگيري‌هاي مسلحانة روزهاي سرنوشت ساز 21 و 22 بهمن 1357، هميشه و همه‌جا مي‌شد «احمد» را ديد كه بي‌پروا و خستگي‌ناپذير، معركه‌گردان مصاف مردم مسلح با نيروهاي روحيه باخته ساواك و گارد مزدور شاهنشاهي است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 8:1  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

 

بسم رب المجاهدين فی سبيل الله

 

خاطره‌اي از حاج احمد متوسليان - عباس برقي


سه خاطره خيلي كوتاه ولي متصل به هم از سردار حاج احمد متوسليان خدمتتان عرض مي‌كنم: اين غريب دور از وطن، برادرمان حاج احمد متوسليان در طول مدتي كه ما خدمت ايشان بوديم هر بار كه خدمت ايشان عرض مي‌شد كه در محافظت از جانتان يك مقداري دقت بيشتري كنيد و محافظت بيشتري داشته باشيد به عنوان مثال وقتي ايشان با خودرو در سطح شهر تردد مي‌كردند زماني كه منافقين در سال 61 افراد را در كوچه و خيابان ترور مي‌كردند احتمال اينكه نارنجكي داخل ماشين ايشان بيندازند زياد بود. از ايشان مي خواستيم كه دقت بيشتري داشته باشند. اگر امكان دارد درهاي ماشين را ببندند. ايشان هميشه در جواب همه برادران مي‌فرمودند كه من با خداي خود عهد بسته‌ام و مي‌دانم كه خداوند خواست مرا قبول خواهد كرد. شما هم به فكر خودتان باشيد و از جان خودتان محافظت كنيد. من از خدا خواسته‌ام كه به دست شقي‌ترين آدم‌هاي روي زمين يعني صهيونيست‌ها به شهادت برسم و مي‌دانم حتماَ خداوند اين دعاي مرا مستجاب خواهدكرد و به همين دليل مي‌دانم كه نه به دست منافقين و نه به دست عراقيها بلكه به دست صهيونيست‌ها كشته خواهم شد.
خاطره دوم بعد از عمليات بيت‌المقدس و فتح خرمشهر زماني كه خدمت حضرت امام شرفياب شديم (متوسليان) ايشان از ناحيه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتي كه خدمت امام رسيديم ايشان با امام ملاقات خصوصي هم داشت براي عرض گزارش. زماني كه از خدمت امام برمي‌گشت ديدم كه برادر احمد عصا در دست ندارد و خيلي سريع و خيلي خوب دارد حركت مي‌كند و اصلاَ احساس ناراحتي نمي‌كند. من از ايشان پرسيدم كه عصا را چه كردي. گفت زماني كه خدمت امام بودم امام پرسيدند كه پايت چه شده است گفتم كه مجروح و زخمي هستم. حضرت امام دستي بر زخم پايم كشيدند و فرمودند ان شاءالله اين زخم خوب مي‌شود. من از آن لحظه ديگر احساس درد ندارم و نياز به عصا هم ندارم.
بعد از اينكه از خدمت امام آمديم. حاجي در مقابل حسينيه جماران برادران كادر تيپ را جمع كرد و يك سخنراني آتشين، كه الهام گرفته از حضرت امام راحل بود، انجام داد و به برادران تيپ فرمود كه مي‌رويم جبهه و كار جنگ را ان شاءالله يكسره خواهيم كرد و در آخر فرمودند يازنگي زنگ يا رومي روم و در همان لحظه به بنده و برادر ناهيدي مأموريت دادند كه به منطقه برويم. ما هم در اسرع وقت حركت كرديم و خودمان را به منطقه جنگي رسانديم براي انجام يك مأموريت. در جريان حمله ناجوانمردانه اسرائيل به جنوب لبنان در سال 1361 از لبنان بيسيم زده بودند و حاج احمد خيلي ناراحت بود. بعد ما خيلي ساده به ايشان گفتيم ان شاء الله مشكل حل مي‌شود بعد از گفتن آن حرفها ايشان با ناراحتي گفت من كه به لبنان بروم ديگر برنمي‌گردم. برادران به فكر خودشان باشند. ما اول شوخي گرفتيم كه خودماني صحبت مي‌كنيم حرفي هم نزديم گفتيم ان شاءالله مي‌رويم و پيروز هم برمي‌گرديم و به دل نگرفتيم. قضيه گذشت ايشان گفت برادر برقي شما عمليات فتح‌المبين را به ياد داري گفتم بله چيزي از آن نگذشته است، گفت در عمليات فتح‌المبين قرار بود امكانات زيادي در اختيار ما بگذارند ولي امكانات كمي در اختيار ما قرار گرفت. من شب هنگامي كه براي وضو گرفتن بيرون رفته بودم و فكر مي‌كردم كه با اين امكانات كم و با اين وسائل ناچيز نمي‌توانيم كاري كنيم و پيروز شويم و مي‌ترسيديم كه آبروريزي بشود و حيثيتمان از بين برود. در اين فرك بودم كه فشار دستي را بر شانه‌ام احساس كردم. وقتي كه برگشتم برادر پاسداري را ديدم كه از پاسداران خودمان نبود. گفت برادر احمد شما از خدا و ائمه اطهار غافل شديد و توكل خود را از دست داده‌ايد و به فكر ماشين و وسايل افتاده‌ايد. به خدا توكل كنيد. شما پيروزيد. شما عمليات ديگري هم در پيش رو داريد به نام عمليات بيت‌المقدس. در آن عمليات هم خرمشهر به دست شما آزاد خواهد شد و از آنجا به لبنان هم مي‌رويد و از آنجا شما ديگر بر نمي‌گرديد و آنجا ديگر پايان كار توست. اين قضيه را در اتاق براي ما تعريف كرد. بعد از اعزام به سوريه زماني كه درب حرم حضرت زينب (عليهاالسلام) را باز كردند، چشمم به حرم خورد با آن حالات معنوي، سرم را به گوشه حرم گذاشتم. در حالي كه گريه مي‌كردم همان برادر سپاهي دوباره به من گفت برادر احمد ديدي با توكل به خدا پيروز شديد اينجا پايان كار توست. ايشان وقتي برگشت ناراحت بود. ناراحت كه چرا شهيد نشده و به شهادت نرسيده است. دو سه روز بعد از اين، آن اتفاق افتاد. بعد رفتيم به طرف لبنان و در شهر زبداني سوريه مستقر شديم. بعد حضرت امام راحل فرمودند كه راه قدس از كربلا مي‌گذرد و تيپ عازم برگشتن شد. ما و بعضي از بچه‌ها در لبنان باقي مانديم. برادر احمد براي انجام آخرين كار خود به طرف بيروت رفت. بيروت در محاصره اسرائيليها بود يعني راه نفوذ خيلي كم بود. ايشان رفت وسائلي را كه در سفارت بود بياورد. چند ساعت از رفتن ايشان گذشت. ايشان نيامد. وقتي كه زمان طول كشيد من آن وقت به خودم آمدم، نكند كه بلايي به سر ايشان آمده باشد. خدمت شهيد همت رسيدم و موضوع خاطره را برايش گفتم. شهيد همت ناراحت شد به ايشان گفتم كه خدا شاهد است كه خودش برايمان چند روز پيش اين را گفته است. به هر صورت برادران عازم تهران شدند. برادر عزيزمان حاج احمد متوسليان هنوز هم كه هنوز است بعد از 15 سال به عنوان سردار جاويدالاثر،‌اثري از ايشان نيست و از خداوند مي‌خواهم كه ما را مديون خون شهيدان نگرداند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 7:59  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

منتظرت هستيم ...

 

زندگينامه حاج احمد متوسليان- سردار محمدحسن محققی


سال 1332 و مقارن با كودتای سياه آمريكايي در محله امامزاده سيداسماعيل خيابان مولوي تهران نوزادي چشم به جهان گشود كه ولادتش كاشانه كوچك مؤمن و زحمتكش «متوسليان يزدی» را غرق در نور و سرور مي‌كند. در گوش نو رسيده كوچك اذان و اقامه مي‌خوانند و او را احمد مي‌نامند.
مادرش مي‌گويد:
احمد كلاَ بچه ساكتي بود. مثل پسربچه‌هاي همسن و سال خودش نبود؛ شر و شوري نداشت. از همان كوچكي خيلي گوشه‌گير بود و هميشه‌ يك گوشه‌اي تنها براي خودش مي‌نشست.
احمد متوسليان دوران تحصيلات خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» سپري كرد. از همان كودكي ضمن اشتغال به درس و مدرسه به رغم نارسايي قلبي و ضعف توان جسمي در مغازه شيريني‌فروشي پدرش،‌ قنادي متوسليان يزدي واقع در بازار تهران كارگري كوشا و زحمتكش بود.
احمد دهساله بود كه قيام توفنده مدرم مسلمان تهران در پانزدهم خرداد 1342 در دفاع از رهبر رشيد نهضت حضرت امام خميني و سركوبي وحشيانه مردم توسط چكمه‌پوشان رژيم ستمشاهي را به نظاره نشست.
پس از پايان تحصيلات مقطع ابتدايي در هنرستان صنعتي اخباريون، ثبت‌نام كرد و در كلاس شبانه اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشته برق صنعتي شد.
پس از پايان تحصيلات مقطعه ابتدايي در هنرستان صنعيت اخباريون، ثبت‌نام كرد و در كلاس شبانه اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشته برق صنعتي شد.
پس از پايان تحصيلات متوسطه به سال 1351 احمد در سن نوزده‌سالگي موفق به اخذ مدرك ديپلم فني گرديد و در يك شركت خصوصي تأسيسات فني استخدام و مشغول به كار شد. همزمان، با تشكل‌هاي مكتبي و سياسي پيرو خط امام (ره) نيز رابطه تنگاتنگي برقرار كرد. عمده فعاليت‌هاي او در اين دوران. مشاركت در پخش مخفيانه اعلاميه‌ها و پيام‌هاي پير در تبعيد و امام انقلاب، حضرت روح‌الله در سطح محلات جنوبي شهر تهران بود.
در بهار سال 1375 احمد به بهانه مأموريت شغلي در خارج از مركز راهي شهرستان خرم‌آباد شد و براي عادي‌سازي تحركات خود در سطح استان لرستان و سهولت فعاليت‌ نيمه مخفي خود به عنوان كارگر برق آغاز به كار كرد. مادر بزرگوارش مي‌گويد:
در يك شركت خصوصي كار مي‌كرد و رفته بود خرم‌آباد. آنجا درگير پخش اعلاميه بود كه او را با دو نفر ديگر از دوستانش مي‌گيرند. آن دو نفر زن و بچه داشتند و به همين دليل به محض دستگيري، احمد تمام مسئوليت چاپ و تكثير اعلاميه‌ها را به گردن گرفت تا پرونده آنها را سبكتر كند.
در زندان فلك‌الافلاك خرم‌آباد و در زير سخت‌ترين شكنجه‌ها احمد مقاومت كرد و دم بر نياورد. با روي كارآمدن دولت ازهاري و ترفند جديد رژيم، مبني بر آزادي زندانيان سياسي اسم احمد جزو اسامي زندانياني بود كه قرار بود آنها را آزاد كنند، بالاخره در هفتم آذر 1357 احمد از زندان رهايي يافت.
به محض آزادي از زندان به خدمت زير پرچم احضار شد. پس از اعزام به خدمت در مركز زرهي شيراز دوره تخصصي تانك را با موفقيت طي كرد و پس از پايان دوران آموزشي با درجه گروهبان دومي و رسته سازماني فرمانده تانك به شهر مرزي سرپل ذهاب در غرب كشور اعزام شد. به رغم فضاي سراسر خفقان حاكم بر ارتش طاغوت، گروهبان دوم زرهي احمد متوسليان از كمترين فرصت‌ها براي افشاي ماهيت ضداسلامي و اجنبي‌پرست رژيم در بين سربازان همرديف خود به نحو احسن استفاده مي‌كرد. با فرار ذلت بار شاه و همزمان با گسترش تظاهرات مردمي و فرار روزافزون نظاميان مسلمان از پادگان‌ها احمد در اوايل بهم 1357 به تهران بازگشت و بلافاصله نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات مردمي در محلات جنوبي شهر تهران را برعهده گرفت.
در جريان درگيري‌هاي مسلحانه روزهاي سرنوشت ساز 21، 22 بهمن سال 1357 هميشه مي شد احمد را ديد كه بي‌پروا و خستگي‌ناپذير رهبري كننده مصاف مردم مسلح بانيروهاي روحيه باخته ساواك و گارد مردور شاهنشاهي است. مادرش مي‌گويد:
انقلاب كه پيروز شد احمد در خانه نبود. صبح تا شب در پادگان درگير كارهاي سپاه و مسائل انقلاب بود. ما هم كه مي‌ديدميم اين بچه دارد براي اسلام كار مي‌كند چيزي به او نمي‌گفتيم. خود احمد مي‌گويد: بعد از سربازي وقتي مراحل نهايي انقلاب طي شده با به ثمر رسيدن نهضت وارد سپاه شدم. دوره سوم آموزش نظامي سپاه را در سعدآباد تهران گذراندم و از همان تاريخ به فض پروردگاه در سپاه مشغول به فعاليت بودم.
در بهار سال 1358 و آغاز درگيري‌هاي گنبد احمد به آن ديار شتافت تا با دشمنان انقلاب به مبارزه برخيزد. در بازگشت از درگيري گنبد و تشكيل گردان‌هاي رزمي سپاه، فرماندهي گردان دوم سپاه به احمد واگذار شد.
در همين زمان امپريالسيم جهاني با ايجاد درگيري در كردستان به جنگ با انقلاب برخاست و احمد و رزم‌آوران همراهش در وهله نخست عازم بوكان شدند. شهري كه حكم ستاد پشتيباني و لجستيك ائتلاف ضد انقلاب را داشت. احمد به مدد لياقت و تدبير و قدرت فرماندهي خود توانست اين شهر را آزاد و اشرار مسلح را متواري كند. سپس روانه مهاباد شد، شهري كه ضدانقلاب آن را دژ شكست‌ناپذير خود مي‌ناميد. وي با يك نقشه حساب شده و استعانت از پروردگار، اين شهر را نيز آزاد كرد.
مقصد بعدي احمد شهر سقز بود. اين شهر نيز در پي انقلاب مقدس سبزپوشان سپاه و رزم‌آوران ارتش جمهوري اسلامي ايران از لوث وجود ضدانقلابيون پاكسازي شد.
ضدانقلاب كردستان كه سنندج را در اختيار داشت، سرمست از اين توفيق عربده مي‌كشيد و نيروهاي انقلاب را به رويارويي فرا مي‌خواند. ديگر زمان صبر و سكوت سپري شده بود. براساس همين ضرورت، احمد به اتفاق معاون سلحشور خود شهيد محمد توسلي همراه با جمعي از رزمندگان سپاه و ارتش و با هدايت شهيد بروجردي به سنندج يورش بردند. و پس از جنگي مردانه و دادن صدها شهيد اين شهر را نيز آزاد كردند.
زمستان سال 1358 احمد از طرف شهيد بروجردي مأموريت يافت كه ضمن پاكسازي جاده پاوه كرمانشاه، حلقه محاصره‌اي را كه ضدانقلاب بر گرد شهر پاوه كشيده بود در هم بشكند.
ضد انقلاب با استفاده از امكانات و تجهيزات اهدايي ابرقدرت‌ها كه زندگي را بر مردم شريف و مسلمان پاوه تنگ كرده بود، با آتش كور خود از ارتفاعات مشرف به شهر، خانه‌ها، مدارس، مساجد، و معابر عمومي را بي‌وقفه مي‌كوبيدند. احمد با اتخاذ طرحي نظامي توانست محاصره پاوه را بشكند و مردم مظلوم آن ديار را از زير سلطه ضدانقلابيون نجات دهد.
پس از فتح پاوه به حكم سردار بروجردي احمد به سمت فرماندهي سپاه پاوه منصوب شد و طي عمليات‌هاي مختلف توانست ارتفاعات و مناطق حساس منطقه را پاكسازي كند.
احمد با مديريت نظامي موفق خود صرف‌نظر از مواقع درگيري عمليات و آموزش‌ها بسيار مقيد بود كه حتي اوقات غيركاري خود رانيز در جمع نيروهايش سپري كند. همه مي دانستند كه برادر احمد اصلاَ روحيه برج عاج‌نشيني و خور و خواب دور از بچه‌ها را قبول ندارد. به همين جهت نيز او را يكي مثل خودشان مي‌دانستند و برادرانه دوستش مي‌داشتند.
ارديبهشت‌ 59 سردار قهرمان سنگرهاي غرب بار ديگر كوله‌بار سفر بست و رو به راه نهاد. مقصد بعدي مسافر رشيد ما مريوان بود. شهري كه مأموريت آزادسازي آن از سوي سردار محمد بروجردي به احمد واگذار شده بود. خود احمد مي‌گويد:
مريوان تا آن زمان مركز عمده فعاليت ضدانقلابيون كومله بود. چون جاده‌هاي منتهي به مريوان از ابتداي غائله كردستان در تصرف ضدانقلاب بود احمد سوار بر هلي‌كوپتر هوانيروز راهي مريوان شد تا كار شناسايي را انجام دهد. پس از فرود، احمد ضمن سازماندهي نيروها با يورش سهمگني و برق‌آسا توانست ارتفاعات سوق‌الجيشي پيرامون شهر مريوان را از تصرف ضدانقلاب آزاد كند. عمليات مزبور از آزادسازي ارتفاعات تا ورود نيروهاي سپاه به داخل شهر 13 روز به طول انجاميد.
يكي از همرزمان حاج احمد مي‌گويد:
به هر صورت مريوان آزاد شد و برادر احمد هر يك از مسئوليت‌هاي اجرايي شهر را به برادران واگذاشت.
از طرفي هم ضدانقلاب بيكار ننشست و هر روز با حمله به شهر و ترور مردم مسلمان سعي درناامن كردن شهر را داشت. به دنبال تثبيت وضعيت امنيت داخلي شهر مريوان، احمد به اتفاق همرزمان رشيدش دست به چند رشته عمليات پاكسازي مواضع ضدانقلابيون زد و از طرفي هم مردم مسلمان و مؤمن منطقه را با عنوان سازمان پيشمرگان مسلمان كرد مسلح كرد.
احمد در مريوان آن مدينه فاضله‌اي را كه همه در آرزويش بودند به وجود آورده بود. يكي از همرزمان او مي‌گويد:
در ابتداي شهر مريوان، قله‌اي مشرف بر اين شهر بود كه اسم آن را گذاشته بوديم قله روح‌الله. در ايامي كه ستون نيروهاي سپاه مريوان راهي مأموريتي مي شد كه به هر دليل احمد نمي‌توانست همراه آنها برود، مي‌ديديم از احمد خبري نيست. سرانجام به راز اين غيبت واقف شدم. اين سردار رشيد اسلام مثل مولا و سرورش حضرت رسول اكرم (ص) كه براي مناجات به غار حرا مي‌رفتند در چنين مواقعي به قله روح الله مي‌رفت درآنجا نماز مي‌خواند. با سوز دروني با خدا راز و نياز مي‌كرد و براي سلامت و موفقيت نيروهايش به درگاه خدا استغاثه مي‌كرد.
داغ از دست دادن همرزم و يار ديرين حاج احمد در مريوان، محمد توسلي، در آن زمان قلب احمد را سوزاند. با وجود كارشكني‌هاي مكرر بني صدر و خيانت هيئت حسن نيت، احمد عمليات‌هاي موفقي را در منطقه انجام داد كه از آن جمله مي توان به فتح دزلي و چندين ارتفاع مهم و سوق‌الجيشي منطقه و عمليات بزرگ روح‌الله اشاره كرد.
پاييز سال 1360 احمد به همراه تني چند از سلحشوران جنگ و از جمله شهيد همت به سفر روحاني حج مشرف شدند كه در بازگشت از اين سفر تحفه‌اي تبرك يافته به نام نامي حضرت خاتم‌الانبيا را به ارمغان آورد و در تقارن 27 رجب‌المرجب عيد مبعث خواجه لولاك، تيپ 27 محمد رسول‌الله (ص) را بنا نهادند.
اين تيپ با ياراني از مريوان و پاوه و همدان شكل گرفت و حاج احمد به فرمانهي اين تيپ منصوب شد و در صبحدم سرد يكي از آخرين روزهاي ديماه 1360 حاج احمد پس از وداعي گرم و پرشور با باقيمانده نيروهاي سپاه مريوان راهي ديار جنوب شد.
پادگان دو كوهه با ساختمان هاي نيمه‌سازش، پذيراي سيل نيروهاي بسيجي بود كه براي تشكيل گردان‌هاي تيپ محمد رسول‌الله (ص) سرازير شده بود.
روز اول فروردين 1361 عمليات فتح‌المبين آغاز شد و تيپ محمد رسول‌الله (ص) به فرماندهي حاج احمد علاوه بر مأموريت‌هايي كه داشت مأمور گرفتن گلوگاه و نبض دشمن يعني توپخانه عراق شد، كه با هدايت و فرماندهي حاج احمد اين امر صورت گرفت و فتح‌المبين بزرگي به وقوع پيوست.
عمليات بيت‌المقدس دومين عملياتي بود كه حاج احمد و تيپ نوپايش در ان شركت داشتند كه در اين عمليات نيز اين تيپ و فرمانده مقتدرش نقش بزرگي داشتند و داستان جنگ نابرابر آنها در دژ شلمچه بيشتر به افسانه شباهت داشت تا واقعيت.
در جريان يورش ظالمانه اسرائيل به جنوب لبنان در سال 1361 اطلاع دادند كه بيروت محاصر شده و ساناد سفارتخانه جمهوري اسلامي ايران در معرض خطر است. آقاي موسوي كاردار سفارت ايران از حاج احمد خواست براي آوردن اسناد ا ز سفارتخانه اقدام كند.
صبح روز چهاردهم تيرماه 1361 حاج احمد آماده حركت شد. همگي اصرار داشتند كسي ديگر به جاي ايشان به اين مأموريت اعزام شود اما حاج احمد اصرار داشت كه خودش اين مأموريت را انجام دهد. در ساعت 30/12 دقيقه ظهر روز 14 تير سال 1361 اتومبيل سفارت جمهوري اسلامي ايران در لبنان هنگام عزيمت به بيروت در يك پست ايست و بازرسي موسوم به حاجز باربرا به فاصله 40 كيلومتري بيروت متعلق به شبه نظاميان ماروني (حزب كتائب) متوقف شد و چهار سرنشين آن به رغم داشتن مصونيت ديپلماتيك توسط تروريست‌ها جيره‌خوار رژيم تل‌آويو به گروگان گرفته شدند. در پايان به منظور آشنايي بيشتر شما با روحيه ظلم‌ستيزي اين رزمنده دلاور متن دفاعيات ايشان در بيدادگاه رژيم سابق را تقديم كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 7:58  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

جند الله

 

بسم رب الزهرا (س)

 

تولد و كودكی

 
به سال 1332 ه.ش در خانواده‌اي مومن و مذهبي در يكي از محلات جنوب شهر تهران به دنيا آمد. دوران تحصيل ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» به پايان برد. ضمن تحصيل، به پدرش كه در بازار به شغل شيريني فروشي اشتغال داشت، كمك مي‌كرد. احمد در همان سالهاي نوجواني با شركت فعال در هياتهاي مذهبي و كلاسهاي قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنايات رژيم منحوس پهلوي آگاه شد و با سن و سال كمي كه داشت قدم به ميدان مبارزه با طاغوت گذاشت.
پس از پايان دوره ابتدايي، در هنرستان صنعتي، شبانه به تحصيل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ ديپلم گرديد. سپس به خدمت سربازي اعزام شد و در شيراز دوره تخصصي تانك را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.

فعاليت سياسي – مذهبي


او در دوران سربازي، فردي مذهبي و مومن بود و در بحثها، مخالفت خود را با رژيم ستمشاهي بيان مي‌كرد. پس از اتمام خدمت سربازي، در يك شركت تاسيساتي خصوصي استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل گرديد و به فعاليتهاي سياسي تبليغي خود ادامه داد. تا اينكه پس از مدتها تعقيب و گريز، در سال 1354 توسط اكيپي از كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك دستگير و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلك‌الافلاك خرم‌آباد در سلولي انفرادي گذراند.
به روايت همرزمانش، با وجود تحمل شكنجه‌هاي جسمي و روحي فراوان، حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دل سياه مزدوران ساواك گذاشت، تا اينكه او را به بند عمومي منتقل كردند و حدود نه ماه نيز در آنجا گذراند و با بالاگرفتن موج انقلاب اسلامي از زندان آزاد گرديد و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادي، در شروع قيامهاي خونين قم و تبريز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات را در محلات جنوبي تهران عهده‌دار شد و رابطه‌اي تنگاتنگ با حركتهاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران داشت.
با شدت يافتن روند نهضت اسلامي و رويارويي مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پاي شهادت پيش رفت و در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ايثار چشمگيري از خود نشان داد.
با پيروزي معجزه آساي انقلاب اسلامي، مسئوليت تشكيل كميته انقلاب اسلامي محل خويش را عهده‌دار شد. پس از شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين ارگان پيوست و دوشادوش ساير همرزمانش با حداقل امكانات موجود به سازماندهي نيروها همت گماشت.

مبارزه با ضدانقلاب در كردستان
پس از شروع غافله كردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوكان شد و به دليل ابتكار عمل هوشيارانه و فرماندهي قاطع خود توانست كليه اشرار مسلح را متواري كند و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابيون كه در راس آنها دمكراتها قرار داشتند، پاكسازي نمايد. او پس از تثبيت مواضع نيروهاي انقلاب در بوكان، به شهرهاي سقز و بانه رفت.
در ابتداي ورود به شهر بانه، به تلافي كمين ناجوانمردانه‌اي كه ضدانقلابيون به نيروهاي ستون ارتش زده بودند، طي يك عمليات دقيق ضدكمين خساراست سنگيني به آنان وارد آورد كه در اين نبرد، چهارصد اسير و دويست كشته از ضدانقلاب برجاي ماند.
پس از آن به همراه گروهي از رزمندگان از جمله معاون خود (شهيد محمد توسلي) براي فتح سننج راهي اين شهر شد. ستون تحت فرماندهي او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شكست و به همراه سرداران رشيدي چون محمد بروجردي و اصغر وصالي، سسندج را آزاد نمود و كمر تجزيه‌طلبان را شكست.
در زمستان سال 1358 به او ماموريت داده شد تا جاده پاوه – كرمانشاه را كه در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد كند. عمليات با فرماندهي او و همكاري سپاه پاوه شروع و با موفقيت كامل به انجام رسيد و ايشان به همراه ساير برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتي، با حكم شهيد بروجردي، به فرماندهي سپاه پاوه منصوب گرديد. در اين مدت، حاج احمد عمليات گوناگوني از جمله عمليات نجار در ارتفاعات نورياب، كه اكثر آنها با موفقيت همراه بود، طراحي و اجرا كرد.

آزادسازي شهر مريوان
اوايل خرداد 1359 ماموريت آزادسازي شهرستان مريوان كه در تصرف گروهكهاي محارب بود، به وي محل شد. تسلط ضدانقلاب در مريوان به گونه‌اي بود كه از پادگان اين شهر مي‌توانستند افرادي كه را كه در سطح شهر تردد مي‌كردند شمارش كنند. به هميت دليل، به محض نشستن هليكوپتر در محوطه باند فرود، حاج احمد و همراهانش زير آتش همه‌جانبه دشمن قرار مي گيرند.
حاج احمد پس از ورود به شهر و سازماندهي نيروها، با يورشي سهمگين و برق‌آسا توانست شهر مريوان و مناطق اطراف آن را از لوث وجود گروهكها پاك نموده و در اين شهر استقرار يابد.
از همين زمان بود كه مسئوليت فرماندهي سپاه مريوان به عهده ايشان گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهداي بزرگواري چون حاج عباس كريمي، سيد محمدرضا دستواره، رضا چراغي، حسين قوجه‌اي، حسين زماني، محسن نوراني و عليرضا ناهيدي به پاكسازي مواضع مزدوران استكبار اعم از كومله، دمكرات و رزگاري پرداخت. ترس و وحشتي كه از او بر دل سياه ضدانقلابيون نشسته بود به حدي بود كه به قول يكي از همرزمانش، هر وقت به ضدانقلاب خبر مي‌رسيد كه حاج احمد قصد حمله به آنها را دارد، قواي ضدانقلاب، فرار را بر قرار ترجيح مي‌دادند و مانند روباه از معركه مي‌گريختند.
آزادسازي ارتفاعات دزلي مشرف بر شهر پنجوين عراق كه در حكم سرپل نفوذ عناصر ضدانقلاب به خاك ايران اسلامي بود، را بايد از ديگر دست‌آوردهاي مهارت رزمي قاطعانه حاج احمد و گروه اندك همرزمش در خطه كردستان دانست. جالب آنكه بني‌صدر ملعون بشدت از هرگونه امدادرساني لجستيكي به نيروهاي سپاه در كردستان (از جمله مريوان) خودداري مي‌كرد و حتي دستور اكيد و مكتوب داده بود تا به سپاه مريوان حتي يك فشنگ هم تحويل داده نشود و بدين گونه حاج احمد در چنين وضع دشواري به نبرد مظلومانه سرگرم بود.
پس از حذف باند بني‌صدر از دستگاه اجرايي كشور و حاكميت حزب‌الله – در دي ماه 1360 و در شب 27 رجب، مصادف با بعثت حضرت رسول اكرم(ص) – عمليات سرنوشت‌ساز محمدرسول‌الله(ص) از دو محور مريوان و پاوه بر روي منطقه خرمال توسط حاج احمد و شهيد حاج همت رهبري شد كه در اين محور، رزمندگان اسلام به مرزهاي بين‌المللي رسيدند. اين عمليات در حقيقت سنگر بناي تاسيس تيپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار مي‌رود.

شركت در دفاع مقدس
حاج احمد در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموريت يافت تا رزم بي‌امان خود را در جبهه‌هاي جنوب ادامه دهد. او از طرف سردار فرماندهي كل سپاه مامور شد با به‌كارگيري برادران سپاه مريوان و پاوه تيپ محمدرسول‌الله(ص) – كه بعدها به لشكر تبديل شد – را تشكيل دهد و فرماندهي تيپ مذكور را نيز خود به عهده گيرد. بدين ترتيب به فاصله كوتاهي حاج احمد و ساير سرداران نامي كردستان در معيت شهيد بروجردي راهي جبهه‌هاي جنوب شدند تا تدابير نوين دفاعي كشور، نظام فرهنگي يگانهاي رزمي منظم و مكانيزه سپاه در جنوب را سامان بخشيده و آزادسازي مناطق اشغالي خوزستان را سرعت بخشند.
رزمندگان تيپ 27 محمدرسول‌الله(ص) براي ورود به مصاف فتح‌المبين پس از طي يك دوره فشرده آموزشي توسط حاج احمد، خود را آماده كردند و در شب دوم فروردين ماه سال 1360 در محور دشت عباس (چنانه) وارد عرصه پيكار شدند و در اين نبرد پيروزمند نقش اساسي ايفا كردند.
پس از مدتي زمينه اجراي عمليات بيت‌المقدس در دستور كار يگانهاي رزمي قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئوليت خطير فرماندهي تيپ، در تمامي ماموريتهاي شناسايي شركت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزديك راه‌كارهاي مناسب عمليات را شناسايي مي‌كرد.
در شب دهم ارديبهشت ماه سال 1361 عمليات بيت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهي حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن يورش بردند. نقطه آغاز عمليات، منطقه دارخوين به سمت جاده اهواز – خرمشهر بود كه با عبور نيروها از ورود متلاطم كارون به سمت دژ مارد جهت‌دهي شده بود. با وجود حجم سنگين آتش كور و بي‌وقفه يگانهاي توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نيروهاي دشمن را در اين محورها زمين‌گير كنند و كليه پاتكهاي آنها را دفع نمايند.
يكي از فرماندهان عملياتي جنگ در مورد نقش حساس ايشان در عمليات بيت‌المقدس مي‌گويد:
اگر فرماندهي قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عمليات بيت‌المقدس روي جاده اهواز – خرمشهر حاج احمد نبود عمليات به مشكلات زيادي برخورد مي‌كرد. او در همان‌جا اسلحه كلاشينكف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ايستادگي كرد و رزمندگان نيز با تاسي به او مقاومت بسياري از خود نشان دادند كه در نهايت جاده اهواز – خرمشهر حفظ شد.
او به رغم جراحت وخيمي كه از ناحيه پا داشت حاضر به ترك ميدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهاي مستحكم و ميادين متعدد مين، نيروهايش را عبور داد و در نهايت ساعت 11 صبح روز سوم خردادماه سال 1361 رزم‌آوران تيپ 27 حضرت رسول(ص) با جلوداري سردار حاج احمد متوسليان در كنار ساير يگانهاي سپاه به خاك مطهر خرمشهر قدم نهادند.
ايشان در عصر همان روز طي سخنان كوتاهي خطاب به دريادلان بسيجي در برابر مسجد جامع خرمشهر چنين گفت:
همه عزيزان ما كه تا امروز در خوزستان غوطه‌ور شده و به شهادت رسيده‌اند براي حفظ اسلام عزيز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادي خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم.
در پي آزادسازي خرمشهر، حاج احمد در معيت ساير سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده كل قوا حضرت امام خميني(ره) مشرف شدند. در آن ديدار حضرت امام خميني(ره) اين سرداران دلاور، به ويژه حاج احمد را به گرمي مورد تفقد خاص خويش قرار دادند.

حضور در لبنان
هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس مي‌كرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهيونيستي به خاك لبنان را شنيد.
او در اواخر خرداد سال 1361 طي ماموريتي به همراه يك هيات عالي‌رتبه ديپلماتيك از مسئولين سياسي – نظامي كشورمان راهي سوريه شد تا راههاي مساعدت به مردم مظلوم و بي‌دفاع لبنان را بررسي نمايد.

ويژگيهاي اخلاقي
آگاهي و شناخت بالاي ايشان در مسائل سياسي – اجتماعي از جمله خصوصيات بارز اين سردار بزرگوار بود. در تدبير و تصميم‌گيريهايش دقت‌نظر داشت. ضمن قاطعيت در كار، بر دلها فرماندهي مي‌كرد و همواره در بطن مشكلات حضور داشت. به همين دليل، در سخت‌ترين شرايط،‌كسي او را تنها نمي‌گذاشت. امكاناتي را بيشتر از نيروهاي تحت امر خود، به خدمت نمي‌گرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهي،‌ از عاطفه بالايي برخوردار بود. علاوه بر فرماندهي، در كارهاي جمعي مانند ساختن سنگر، نظافت محيط، شستن ظروف و ... با پرسنل تحت امر همراهي مي‌كرد. علاقه به مطالعه و بحث پيرامون اخبار و رويدادها، از خصوصيات ديگر او بود. در مواقع مقتضي در جمع صميمي همرزمانش پيرامون مسائل اعتقادي بحث مي‌نمود.
حاج احمد نسبت به شهدا و خانواده‌هاي محترمشان احترام خاصي قايل بود و در هر فرصتي به مزار شهدا مي‌رفت و براي رسيدگي به معضلات و حوائج خانواده‌هاي اين عزيزان تلاش مي‌كرد و در غم فراق همرزمانش مي‌سوخت.
نقل مي‌كنند:
هنگامي كه بر مزار شهيد جهان‌آرا حاضر مي‌شد، آن‌چنان از خود بي‌خود مي‌شد كه تا ساعتها بي‌وقفه اشك مي‌ريخت و با روح بلند او نجوامي‌كرد.
برادر ديگري نقل مي‌كند:
شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(س) تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر به سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم، مخصوصاً شهيد محمد توسلي اشك مي‌ريختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني با محاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن، كنارم آمد و ايستاد و گفت: پسرم! بي‌تابي نكن، لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.

نحوه اسارت
در چهاردهم تير سال 1361، اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان حين ورود به شهر بيروت و در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي،‌مزدوران حزب فالانژ اتومبيل را متوقف و چهار سرنشين خودرو مزبور به رغم مصونيت ديپلماتيك – توسط آدم‌ربايان دست‌نشانده رژيم تروريستي تل‌آويو گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجويي، به نظاميان اسرائيلي تحويل گرديدند،‌كه از سرنوشت آنان تاكنون اطلاعي در دست نيست. درحالي كه همرزمان آن مهاجر الي‌الله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبري از او و همرزمانش برسد.

اللهم فک کل اسير

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 7:56  توسط گردان وبلاگی كميل  | 

امير جبهه های نور

 

بسم رب المخلصين

 

خاطره ۱
عمليات فتح‌المبين‌، اولين عمليات بزرگي بود كه به تيپ واگذار شد‌. قبل از شروع عمليات‌، قرار بر اين شد گروهي براي شناسايي به منطقه اعزام شوند تا بتوانيم باشناخت بيشتر و حساب شده به دشمن ضربه بزنيم‌.
كار شناسايي به پايان رسيد، تمامي برادران به خصوص حاج احمد و حاج همت متفق‌القول شدند كه بايد فكري به حال توپخانه دشمن كرد‌. دشمن با داشتن قبضه‌هاي فراوان در عقبه خود، مي‌توانست بر روي بچه‌ها آتش بريزد و تلفات زيادي بگيرد‌. اين مساله تنها گره كور عمليات بود كه مي‌بايست هر چه سريعتر فكري به حال آن مي‌شد‌. عاقبت پس از مشورت قرار شد گردان حبيب بن مظاهر براي از كار انداختن و محاصره توپخانه دشمن وارد عمل شود‌. ساعتي از رفتن نيروها مي‌گذشت و ما هيچ اطلاعي از آنها نداشتيم‌: حاج احمد و حاج همت ساكت و آرام در گوشه‌اي از سنگر نشسته و به نطقه دوري خيره شده بودند‌. شايد به وسعت كار عمليات فكر مي‌كردند يا شايد هم ...
ناگهان صداي خش خش بيسيم بلند شد و كسي از آن طرف با جملات رمز چيزي گفت‌: "محسن وزوايي‌" بود‌. آنچه كه حاج احمد از اين مكالمه متوجه شد اين بود: "ما راه را گم كرديم نمي‌توانيم پيش برويم‌. اصلا در اين تاريكي نمي‌شود جايي را ديد".

 *****

 

خاطره ۲
از ساعتها پيش‌، دشمن پاتك‌هاي سنگيني را روي بچه‌ها انجام مي‌داد و آنها هم جانانه دفاع مي‌كردند‌. در همين گير و دار، ناگهان غرش سهمناك و مهيبي را در كنار دژ مرزي شلمچه شنيدم‌. گلوله توپي در كنار حاج احمد و چند نفر از همراهانش تركيده بود‌. گيج و گم‌، چرخي زدم و به ميان توده خاك و دود رفتم‌. خاكها كه بر زمين نشست‌، چهره خاك آلود و پاي تركش خورده حاج احمد را كه از آن خون بيرون مي‌زد، ديدم‌. با ديدن اين صحنه‌، به يكباره بچه‌ها فرياد يا ابوالفضل‌(ع‌) و يا امام زمان‌(عج‌) سر دادند و گريه كنان و بر سر زنان‌، به طرف او دويدند‌. همين طور كه داشتيم به سر خودمان مي‌زديم و به پيكر مجروح حاج احمد نگاه مي‌كرديم‌، يك دفعه او از پشت لايه‌هاي خاك‌، با همان نگاه پر از غيظ گفت‌: "تركش نقلي‌اش مال ماست‌. آن وقت گريه و زاريش مال شما؟ بس كنيد"! جلوي خودمان را گرفتيم و اشكها را پاك كرديم‌. حاج احمد كمربندش را باز كرد و به وسيله آن‌، بالاي شريان ران را بست و به هر زحمتي بود، از جا بلند شد‌. بعدها كه جاي زخم و تركش را ديدم‌، نفهميدم چطور حاج احمد به تركشي كه به قدر نصف كف دست بود، مي‌گفت تركش نقلي‌! تازه در برابر اصرار ما براي انتقال به بيمارستان اهواز، با قاطعيت مخالفت ميكرد‌.

*****

خاطره ۳
يكي مي‌گفت‌: "تازه رسيده بودم به قرارگاه تاكتيكي و دلم مي‌خواست حاج احمد را ببينم‌. همين طور كه داشتم قدم زنان به طرف قرارگاه مي‌رفتم‌، صحنه عجيبي ديدم‌. درميان آن سكوت وخلوتي بعد از ظهر كه هر كدام از بچه‌ها از شدت گرما به سنگري پناه برده بود و چرت مي‌زدند، حاج احمد در كنار تانكر آب نشسته بود و با دقت و وسواس خاصي‌، ظرفهاي ناهار بچه‌هاي قرارگاه را مي‌شست‌. اول باور نكردم كه حاج احمد باشد ولي وقتي به آرامي نزديك رفتم‌، ديدم كه خود اوست‌. با خودم گفتم آدم مثل حاج‌احمد با آن همه يد و بيضا، فرمانده تيپ ۲۷ حضرت رسول‌(ص‌) و مسوول قرارگاه تاكتيكي باشد و بيايد كنار تانكر آب‌، كاسه بشقابهاي بچه‌ها را بشويد؟! در همين فكر بودم كه يك هو به ياد دوربينم افتادم‌. به تندي‌، با دوربين قراضه‌اي كه روي دوشم داشتم‌، جلو رفتم و قبل از اين كه متوجه شود، او را درون كادر دوربين جا دادم و با فشار تكمه‌اي‌، براي هميشه ثبتش كردم‌".

اللهم فک کل اسير

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 7:54  توسط گردان وبلاگی كميل  |